سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
آزادی با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده، و تُف بر سر و روی افتاده، لنگان لنگان گام بر می دارد. اما سرت سلامت باشد! روزی کفش به پا خواهی داشت، و شاید هم –کسی چه می داند؟- جوراب. ...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

آزادی با پاهای برهنه!

آزادی با پاهای برهنه!

هاینریش هاینه  Heinrich Heine)  1856-1798) شاعر آلمانی متولد دوسلدورف در سال 1797 میلادی. تحصیلات اولیه ی او در شهر بن در رشته ی حقوق بود. نمونه های شعر ناب او در سفینه ی بدیع شعری Gedichte منتشره در 1822 و به ویژه در جُنگ دیگر شعری به نام Buch der lieder  منتشره در 1827 و نیز مقالات عالمانه و روشن بینانه ی او در نشریه ی رایزه بیلدر Reisebilder  کافی بود که هاینریش هاینه را بر تارک ادبیات آلمان بنشاند. هاینه، سالیانی چند را پس از 1831 به عنوان خبرنگار جراید پیشرو آلمان در مهد هنرپرور پاریس گذرانید و همان جا بود که بازی سرنوشت اوژنی میرا –دخترک کفش فروش پاریسی- را سر راه او قرار داد؛ که گرچه زنی عامی و کم سواد و افراط کار می نمود ولی علاقه ی مفرط و بی ریای وی به شاعر، به زندگی هاینه رونقی به سزا بخشید. اشعار عاطفی و غنایی و پرشور هاینریش هاینه در کارگاه خداوندگاران بزرگ موسیقی امثال شوبرت، لیست، ریچارد اشتراوس و به ویژه در بهترین شاهکارهای اپرایی شومان به کار گرفته شده و متفکرین غرب، نقش صادقانه و سازنده ی او را در پیکار با بی عدالتی و دفاع از آزادی و عنایت به ارزش های بشری انکار نمی کنند. و اگر قریب به هشتاد سال بعد، در اوج عظمت و قدرت بی سابقه ی رایش سوم، فاشیسم در آلمان منفور بود و صدها هزار آلمانی ناگزیر به جلای وطن و مقابله با میلیتاریسم نازی شدند و در این رهگذر سر و جان باختند، سهم امثال هاینه را در تقویت مبانی دموکراسی و پرورش میراث های ارزشمند قومی خود نباید از یاد برد. هاینه در هشت سال آخر عمر به علت فلج کمر زمینگیر بود؛ با این حال هرگز قلم از کف او نیفتاد و قلب او پیوسته از شراره ی عشق و شور جوانی و شوق به زندگی لبریز بود. و در نهایت در 1 ژوئیه ی سال 1856 دار فانی را وداع گفت .

 

دو شعر از هاینرش هاینه:

 

بی گفت و گو

هنگامی که بهار فرا می رسد و آفتاب جان می گیرد،

آن گاه هر شکوفه ی خردی می شکفد و آدمی را به سوی خود فرا می خواند.

هنگامی که سفینه ی ماه به سفر تابناک خود در پهنه ی آسمان پایان می دهد،

آن گاه ستارگان، در پی او در ژرفای شب شناور می شوند.

هنگامی که شاعر شوریده، از دریچه ی دو دیده، بدین بدایع نظر می دوزد،

آن گاه چیزی در درون می جوشد و شعر غنایی تراوش می کند.

اما گل ها، ستارگان، اشعّه ی جان بخش آفتاب و پرتو ماه...

فارغ از آن که تا چه حد مایه ی  تسلّی خاطر باشند

آدمی تنها بدین چیزها زنده نیست و بسنده نتواند کرد.

 

وعده

 

آزادی با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده،

و تُف بر سر و روی افتاده، لنگان لنگان گام بر می دارد.

اما سرت سلامت باشد! روزی کفش به پا خواهی داشت،

و شاید هم –کسی چه می داند؟- جوراب.

 

آزادی، روزی تو نیز کلاه گرم خواهی داشت

با لبه های بلند برای حفاظت گوش ها؛

آن گاه تو را در راه ها

از بادها و توفان ها باکی نخواهد بود.

 

و مردم دیگر به دریغ و افسوس در برابرت سر تکان نخواهند داد؛

حتی چه بسا تو را به خانه ی خود راه دهند و اطعام کنند...

 

منبع: بولد، آلن (1356): شعر اجتماعی، ترجمه و تلخیص: هوشنگ باختری، تهران: جاویدان، چاپ اول، صص 21-17

تهیه و تنظیم برای تبیان : مهسا رضایی - ادبیات

 

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین