سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
روزی روزگاری جادوگری در یک جنگل سرسبز زندگی می کرد. جادوگر زیر یک درخت بید خانه انه جادوگر بسیار قدیمی و وحشتناک بود. بالای آن درخت بید، یک کلاغ پیر زندگی می کرد. جادوگر کلاغ را صدا زد و گفت: آهای کلاغ! بیا پایین با تو کار دارم. تو اگر می خواهی زندگی راح
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

جادوگر و کلاغ پیر
جادوگر و کلاغ پیر

روزی روزگاری جادوگری در یک جنگل سرسبز زندگی می کرد. جادوگر زیر یک درخت بید خانه داشت. خانه جادوگر بسیار قدیمی و وحشتناک بود. بالای آن درخت بید، یک کلاغ پیر زندگی می کرد. جادوگر کلاغ را صدا زد و گفت: آهای کلاغ! بیا پایین با تو کار دارم.

تو اگر می خواهی زندگی راحتی داشته باشی باید با من دوست باشی و من هر چه به تو می گویم گوش کنی. کلاغ پیر گفت: من چه کاری می توانم برای تو بکنم؟

جادوگر گفت: تو باید هر روز خبرهای جدید من را به تمام دهکده های اطراف برسانی. کلاغ گفت: این کار را انجام می دهم. جادوگر گفت: برو به دهی که پایین دره است و به آن ها بگو که تمام بچه ها را کنار رودخانه بیاورند.

پادشاه می خواهد آنان را ببیند و به زیباترین آن ها جایزه بزرگی بدهد. جادوگر بدجنس این نقشه بد را کشیده بود تا بچه هارا بدزدد؛ ولی کلاغ از نقشه جادوگر آگاه شده بود و به جادوگر گفت: باشد، این کار را می کنم.

کلاغ رفت و پیش خودش گفت: من چرا باید این کار را بکنم؟ در بین راه بالای درختی نشست و فریاد زد: آهای مردم! شما بچه های خود را تنهایی کنار رودخانه نفرستید؛ زیرا آنجا جادوگر بدجنسی است که می خواهد بچه های شما را بدزدد.

مردم از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدند و از آن روز به بعد اجازه ندادند بچه هایشان تنهایی کنار رودخانه بروند. بعد از ساعتی کلاغ به خانه اش برگشت. جادوگر گفت: آیا خبر من را رساندی؟ کلاغ گفت: آری! خبر  را رساندم و مردم خیلی خوشحال شدند. جادوگر گفت: آیا آنان فردا بچه هایشان را می فرستند؟

جادوگر و کلاغ پیر

کلاغ گفت: این را دیگر نمی دانم. صبح فردا جادوگر کنار رودخانه آمد و خیلی انتظار کشید؛ ولی از بچه ها خبری نشد. جادوگر خیلی عصبانی شد و گفت: چرا نقشه ام نگرفت؟

مردم ده همه با هم تصمیم گرفتند جادوگر بدجنس را نابود کنند. همگی تبر و کلنگ برداشتند و با هم متحّد شدند. و به طرف رودخانه آمدند و به خانه جادوگر حمله کردند و خانه جادوگر را خراب کردند و جادوگر بدجنس را گرفتند، بعد دست و پای او را بستند و با خود به دهکده پایین بردند و زندانی کردند و از آن روز به بعد زندگی خوب و راحتی داشتند و بچه های آنان می توانستند به جنگل سرسبز بروند و بازی کنند.

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان-رقیه امینیان

مطالب مرتبط

بچه روباه و مامان شیر  

روباه مکار به دنبال یک جفت چشم      

سه قلوهای بهاری         

داستان سه ماهی 

خرس ها عسل دوست دارند نه زنبور

کلارا و آرمادیلو  

قصّه‏ی قورباغه سبز   

 

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین