سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
کاکلی گفت: اگر قرار باشد که اینجا بمانیم و از گرسنگی و تشنگی بمیریم من دوست دارم در حال تلاش و کوشش بمیرم. کاکلی این حرف را زد و خودش را به لب لانه رسانید. بعد هم بال ‌های کوچکش را به سرعت باز و بسته کرد.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پرواز کردن کاکلی خان
پرواز کردن کاکلی خان

در قسمت‌ های گذشته خواندید كه سه پرنده كوچك پس از این كه مادرشان به لانه بازنگشت گرسنه ماندند. یكی از آنها كه كاكلی نام داشت، به بقیه گفت: ما باید پرواز كنیم و از لانه بیرون برویم.

دو پرنده دیگر مخالفت كردند و گفتند: پرواز كردن را نمی ‌دانند.

ولی كاكلی به آنها گفت: ...

ادامه داستان را بخوانید.

کاکلی گفت: اگر قرار باشد که اینجا بمانیم و از گرسنگی و تشنگی بمیریم من دوست دارم در حال تلاش و کوشش بمیرم.

کاکلی این حرف را زد و خودش را به لب لانه رسانید. بعد هم بال ‌های کوچکش را به سرعت باز و بسته کرد.

او بعد از چند بار بال زدن خودش را از لبه لانه رها کرد اما نتوانست تعادلش را حفظ کند به همین علت با سرعت به طرف زمین شروع به سقوط کردن کرد؛ اما او ناامید نشده بود.

او سعی می ‌کرد بیشتر و بهتر از قبل بال و پر بزند.

در حالیکه پرحنا چشم هایش را از ترس بسته بود، نوک طلا با شادی گفت: آنجا را نگاه کن. بالاخره کاکلی موفق شد.

چند دقیقه بعد بود که کاکلی با چند دانه به لانه برگشت. او آنقدر شاد و ذوق زده بود که گرسنگی و تشنگی را فراموش کرده بود.

وقتی پس از چند بار پرواز نوک طلا و پرحنا سیر شدند، کاکلی خودش هم چند دانه خورد. تا چند روز کاکلی پرواز می کرد و برای پرحنا و نوک طلا دانه می برد. هنوز از بازگشت مادرشان خبری نبود.

تا اینکه یک روز او به پرحنا و نوک طلا گفت: وقت آن رسیده است که شما هم پرواز کردن را یاد بگیرید.

نوک طلا با ناراحتی گفت: من تنها پرواز را از مادرمان می توانم یاد بگیرم و تا زمانی که او برنگردد در لانه می‌مانم.

کاکلی به او گفت: شما هر روز بزرگتر می ‌شوید و باید غذای بیشتری بخورید تا سیر شوید و من دیگر نمی ‌توانم این همه پرواز کنم تا شما سیر شوید.

پرحنا به کاکلی گفت: من هم دوست دارم که مثل تو در آسمان زیبا پرواز کنم. قول می ‌دهی که به من پرواز کردن را یاد بدهی؟

پرواز کردن کاکلی خان

کاکلی با خوشحالی گفت: البته که این کار را می ‌کنم.

بعد از چند بار تمرین پرحنا هم موفق شد تا پرواز کند.

پرحنا و کاکلی در آسمان پرواز می‌ کردند ولی نوک طلا در لانه نشسته بود و غصه می‌ خورد.

درخت کهنسال که صدای گریه اندوهگین نوک طلا را شنیده بود به او گفت: تو هم مثل کاکلی و پرحنا می توانی پرواز کنی.

من در طول این همه سال پرنده ‌های زیادی را دیده ‌ام که برای اولین بار پرواز کرده ‌اند، تو هم هیچ فرقی با آنها نداری. تنها باید تمرین کنی.صبح روز بعد وقتی خورشید خانم از پشت کوه ها بیرون آمد، نوک طلا که گرسنه شده بود، تصمیم گرفت هر طور شده پرواز کند. او با ترس شروع به بال و پر زدن کرد و در حالیکه چشم هایش را بسته بود، پرید.

چند دقیقه بعد صدای جیک جیک آشنایی همراه با نسیم خنک باد را احساس کرد.

وقتی که نوک طلا چشم‌ هایش را باز کرد، کاکلی و پرحنا را کنار خودش دید.

آنها پرواز کنان دور درخت کهنسال چرخیدند که ناگهان متوجه شدند پرنده ‌ای به طرف آنها در حال حرکت است.

مادر به لانه برگشته بود. مادر وقتی جوجه‌ هایش را دید،آنها را بوسید و به آنها گفت: بال و پرهای من بر اثر تیری که به من خورده بود، زخمی شده بود؛ ولی با این ‌که نگران شما بودم می ‌دانستم که پرواز خواهید کرد و زندگی تان را نجات خواهید داد.

منصوره رضایی

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

پرواز 3 جوجه در آسمان آبی

ماجرای مزرعه‌دار تنبل و مرد زرنگ

مرد زرنگ ثروتمند

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین