سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
زنبورك قبول كرد و با كبوتر مهربان خداحافظی كرد و به طرف كندو پرواز كرد. اطراف كندو پر از گل ‌های رنگارنگ و خوشبو بود. زنبورك روی یكی از گل‌ ها نشست. زنبور كوچكی در حال بازی روی برگ گل ‌ها بود
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

در هر شرایطی نا امید نشو

زنبور

در بخش‌ های گذشته خواندید زنبور كوچولو پس از آن كه از خانواده ‌اش دور ماند، پس از مدتی برای یافتن آنها شروع به جست‌ و جو كرد.

او به جنگل رفت و از كبوتر مهربان شنید كه در انتهای رودخانه كندویی از عسل در یك مزرعه وجود دارد.

زنبورك قبول كرد و با كبوتر مهربان خداحافظی كرد و به طرف كندو پرواز كرد. اطراف كندو پر از گل ‌های رنگارنگ و خوشبو بود.

زنبورك روی یكی از گل‌ ها نشست. زنبور كوچكی در حال بازی روی برگ گل ‌ها بود. زنبورك كه به یاد گذشته افتاده بود، به زنبور كوچولو گفت:

شما چند وقت است كه اینجا زندگی می ‌كنید.

زنبور كوچولو گفت:

من تو را نمی ‌شناسم و زنبور بزرگ از من خواسته است كه با هیچ غریبه و ناآشنایی صحبت نكنم تو هم هر سؤالی كه داری می‌ توانی از بقیه زنبورها بپرسی.

زنبورك بال و پری زد و خودش را به گل دیگری رسانید. یك زنبور در حال جمع كردن شهد گل‌ ها و عسل بود. زنبورك به او سلام كرد و گفت:

از مدتی قبل از خانواده ‌ام دور افتاده ‌ام و حالا هم دنبال آنها می ‌گردم شما می‌ توانید به من كمك كنید تا بفهمم پدرم در این كندو هست یا نه؟

زنبور سرش را بالا آورد و گفت:

ما سال ‌هاست كه در این كندو زندگی می ‌كنیم و هیچ زنبوری به تازگی به كندوی ما نیامده است. تو نمی‌ توانی خانواده ‌ات را در اینجا پیدا كنی.

زنبورك پس از شنیدن حرف‌ های زنبور به طرف كبوتر پرواز كرد. او در حالی كه به‌ شدت گریه می‌ كرد به او گفت:

خانواده من اینجا نیستند و من باید هر چه زودتر به طرف دشت و پیش پروانه‌ ها برگردم. چون اینجا كه هستم احساس تنهایی می ‌كنم.

روز بعد زنبورك با ناراحتی جنگل را ترك كرد و به طرف دشت راه افتاد. زنبورك چند روزی در راه بود تا اینكه به دشت رسید. او یكراست سراغ پروانه ‌ها رفت.

پروانه ‌ها در این مدت بزرگ ‌تر و قوی ‌تر شده بودند. پروانه عاقل وقتی زنبورك را دید به او گفت:

می ‌دانستم كه پسر شجاعی هستی و به سلامت برمی‌ گردی. بگو ببینم آیا خانواده ‌ات را پیدا كردی؟

زنبورك با ناراحتی جواب داد:

نه. من نتوانستم آنها را پیدا كنم و حالا هم فهمیده ‌ام كه باید تا آخر عمر به تنهایی زندگی كنم و هیچ راه چاره‌ ای برای من وجود ندارد.

پروانه عاقل به او گفت:

فكر نمی‌ كردم كه تو را روزی ناامید ببینم. تو خیلی زرنگ‌ تر و باهوش ‌تر از آن هستی كه در برابر مشكلات تسلیم و ناامید شوی.

زنبور

زنبورك گفت:

شما كه جای من نیستید تا بدانید من چقدر تنها هستم.

پروانه عاقل به او گفت:

در هر شرایطی باید بتوانی زندگی كنی و به جلو قدم برداری. من برای تو یك خبر خوب دارم. خانواده تو در آن طرف دشت زندگی می‌ كنند. وقتی كه تو رفتی زنبورها برای پیدا كردن تو به اینجا آمدند.

حالا هم آنها منتظر بازگشت تو پیش خودشان هستند. پس تا دیر نشده راه بیفت و كنار آنها برو.

زنبورك با خوشحالی نزد خانواده‌اش بازگشت. او یاد گرفته بود كه در هر شرایطی نباید ناامید شود.

منصوره رضایی

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

ماجرای توپ بازی 2 برادر بازیگوش

تلاش 3 سنجاب کوچولو در جنگل

ماجراهای ناپدید شدن چوپان قلعه

اولین خروس

گلک، بهارش کو؟

سارا و دانه ی برف

موجودی شبیه دایناسور کوچولو

بوی گل قرمزی

نامه‏های پروانه

محاکمه بچه خرس کهکشانی?

سنگر چوبی

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین