سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
چوپانی گوسفند چاق و چله‏ای داشت که در شهر معروف بود. یک روز پسرهای شیطان محل به چوپان گفتند: «سر گوسفندت را ببر و با آن کبابی درست کن تا ما میهمانت شویم.» چوپان که دلش نمی‏آمد این کار را انجام بدهد، گفت: «این حیوان هنوز کاملاً چاق ن
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

لباس‏ها به جای هیزم

چوپانی گوسفند چاق و چله‏ای داشت که در شهر معروف بود. یک روز پسرهای شیطان محل به چوپان گفتند: «سر گوسفندت را ببر و با آن کبابی درست کن تا ما میهمانت شویم.»

چوپان که دلش نمی‏آمد این کار را انجام بدهد، گفت: «این حیوان هنوز کاملاً چاق نشده.»

چوپان

اما پسرها گفتند: «ای بابا! مگر نمی‏دانی که فردا آخرین روز دنیاست و گوسفندان دیگر چاق نمی‏شوند.»

چوپان که از دست آنها کلافه شده بود، گفت: «بسیار خوب؛ فردا ترتبیش را می‏دهم.

روز بعد چوپان با گوسفندش، به همراه پسرها به کنار رودخانه رفتند و تا بچه‏ها در رودخانه سرگم بازی و شنا بودند، چوپان سرحیوان را برید و مشغول تهیه کباب شد.

وقت ناهار بچه‏ها که از آب بیرون آمدند، لباس‏هایشان را ندیدند و جریان را از چوپان پرسیدند.

چوپان لبخندی زد و گفت: «برای آتشی که کباب روی آن درست شد، من از لباس‏های شما استفاده کردم. چون فکر کردم امروز دنیا به پایان می‏رسد و شما دیگر نیازی به آنها ندارید.»

انبار تاریک

شبی زبل خان برای آوردن چیزی به انباری تاریک کنار خانه‏اش رفته بود، که انگشتر خود را در آنجا گم کرد. او فوراً هر چه

انگشتر

در دست داشت، رها کرد و بیرون آمد و در کوچه مشغول جست‏وجو شد. در همان وقت بود که یکی از دوستان زبل خان سر رسید و گفت: «سلام زبل خان! چه می‏کنی؟»

زبل خان گفت: «به دنبال انگشترم می‏گردم. آخر، از دستم افتاد و گم شد.»

دوستش گفت: «من هم کمک می‏کنم تا زودتر پیدا شود. فقط بگو که دقیقاً کجا از دستت افتاده؟»

زبل خان گفت: «توی انباری خانه‏ام افتاده.»

دوستش با تعجب پرسید: «پس چرا در کوچه دنبال آن می‏گردی؟»

زبل خان گفت: «مرد حسابی! انباری تاریک است و چشم چشم را نمی‏بیند. من چطور آنجا دنبال انگشتر بگردم؟... اما اینجا روشن است و راحت می‏توان به دنبال انگشتر گمشده گشت.»

پوست موز

موز

 

یک روز خسیسی نیم کیلو موز خریده بود و بدون آنکه پوستشان را بکند، مشغول خوردن موزها شد. یکی از دوستانش که او را در این حال دیده بود، پرسید: «چرا پوست موز را نمی‏کنی؟»

خسیس با خنده گفت: «مرد حسابی!... من که می‏دانم در درون آن چه چیزی است؛ دیگر برای چه پوستش را بکنم و دور بیندازم.»

 

 

                                                                                                                            گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

سپر پسر حاکم

این هم دستور پخت غذا، آن را امتحان کن

تنها خدمه ساعت

دیدی بالاخره گول خوردی!!!

قوی‏ترین حیوان دنیا

شکارچی و خرس-طنز

نگران نباش برایت دعا می‏کنم

تدبیر پدرانه

خر طلبکار

کیسه یخ کنار دیوار است

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین