سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
پیرزن نگاهی به زن جوان کرد و گفت: -سابقه نداشته که در این چند سال کسی در این موقع از روز در قلعه را بکوبد. تو فکر می کنی چه کسی است؟ زن جوان که ترسیده بود، گفت:
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

 چرا هیچ کس در قلعه نیست؟
قلعه

پیرزن نگاهی به زن جوان کرد و گفت:

 -سابقه نداشته که در این چند سال کسی در این موقع از روز در قلعه را بکوبد. تو فکر می کنی چه کسی است؟

 زن جوان که ترسیده بود، گفت:

 -نکند دزد باشد. اگر در را باز کنیم و متوجه شوند که ما تنها هستیم، خطرناک است. من می گویم تا مطمئن نشده ایم، در قلعه را باز نکنیم. پیرزن سرش را به علامت رضایت تکان داد ولی چند دقیقه بعد دوباره صدای کوبیده شدن محکم تر در قلعه به گوش رسید. پیرزن به زن جوان گفت:

 -تو و فرزندت همین جا بمانید. من پشت در می روم تا ببینم ناشناسی که در می زند چه خواسته ای دارد. شاید او هم به کمک نیاز داشته باشد.

پیرزن پشت در قلعه که رسید، گوش تیز کرد و پرسید:

- کیستی که در می زنی؟

صدای مردی ازآن طرف به گوش رسید که می گفت:

- در را باز کنید. برای کاری آمده ام.

پیرزن گفت:

- تا ندانم چه کاری داری در را باز نخواهم کرد.

مرد گفت:

- در بگشای. راه گم کرده و خسته ام و یا اگر حرفم را باور نداری بگو مردی پشت در بیاید.

پیرزن با خود فکر کرد اگر مرد درست بگوید، حتماً خسته است و از سرمای هوا به شدت بیمار خواهد شد. از سوی دیگر بیم داشت مرد آسیبی به او یا زن جوان و فرزندش برساند. پیرزن چند لحظه ای با خود فکر کرد و گفت:

مرد خسته

- شوهرم در طویله است، در را به رویت باز خواهم کرد، اما اگر فکر بدی داشته باشی یا قصد دزدی کنی، او تو را خواهد کشت.پیرزن در قلعه را گشود. مرد جوانی خسته روبه روی او بود. او را به قلعه راه داد. در اتاقی دیگر آتش به پا کرد و از او خواست در آنجا استراحت کند. سپس کمی نان و پنیر و یک استکان چای برای او برد.

- مرد جوان از پیرزن پرسید:

 -چرا هیچکس در قلعه نیست؟

 پیرزن گفت:

 -خیلی ها هستند. از کجا می دانی که کسی در قلعه زندگی نمی کند.

 مرد جوان گفت:

 - از من نترس. قصد آسیب زدن به شما را ندارم. من به دنبال گمشده ام آمدم.

  پیرزن با تعجب گفت:

- گمشده؟ آنها چه کسانی هستند؟

 مرد جوان گفت:

سال ها قبل در گوشه ای از این قلعه زن و مرد مهربانی زندگی می کردند که یک پسر داشتند. پس از مدتی پسرشان گم شد. می خواهم بدانم آن زن و مرد که حالا باید پیر هم شده باشند، کجا هستند؟

ادامه دارد....

منصوره رضایی

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

اولین خروس

گلک، بهارش کو؟

سارا و دانه ی برف

موجودی شبیه دایناسور کوچولو

بوی گل قرمزی

نامه‏های پروانه

محاکمه بچه خرس کهکشانی

سنگر چوبی

عسل و کیک وانیلی

باغ گردو

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین