سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
در قسمت گذشته خواندید پیرزنی كه در یك قلعه زندگی می كرد، پس از اینكه به تدریج ساكنان قلعه، آن را ترك كردند، حاضر نشد از آنجا برود. او به علت اینكه پسرش سال ها قبل پس از رفتن به صحرا برای چریدن گوسفندان، دیگر به خانه برنگشته بود،
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

ماجرای زن جوان پشت در قلعه

در قسمت گذشته خواندید پیرزنی كه در یك قلعه زندگی می كرد، پس از اینكه به تدریج ساكنان قلعه، آن را ترك كردند، حاضر نشد از آنجا برود. او به علت اینكه پسرش سال ها قبل پس از رفتن به صحرا برای چریدن گوسفندان، دیگر به خانه برنگشته بود، چشم انتظار مانده بود و امیدوار بود كه روزی دوباره فرزندش را ببیند.

آن روز پیرزن پس از اینكه كارهای روزانه اش را انجام داد به قلعه برگشت و اینك ادامه داستان...

چند ساعت بعد به قلعه برگشت. دست هایش از سوز سرما یخ زده بود. او به طرف اتاقش رفت. اتاق هم خیلی سرد بود.پیرزن به هر سختی که بود، آتشی بر پا کرد و برای خودش یک آش روی آتش درست کرد. پیرزن بعد از این که آش را روی آتش گذاشت تا بپزد، داخل تنور هم دو تا نان پخت. او احساس می کرد که خیلی گرسنه است.

ماجرای زن جوان پشت در قلعه

بعد از خوردن صبحانه پیرزن به سر زمین اش رفت تا کمی سبزی برای آش از زمین جدا کند. آن روز پبرزن برای ناهار به اتاقش بر می گشت.

همین که نزدیک اتاقش رسید، یک قاصدک به طرفش رفت. پیرزن گل قاصدک را در دست گرفت و به یاد کودکی هایش افتاد. آن زمان که وقتی گل قاصدک را در دست می گرفت، یک آرزو می کرد و قاصدک را به طرف آسمان فوت می کرد.

لبخندی روی لب های پیرزن نشسته بود. قاصدک در دست هایش بود و او باید آرزو می کرد.

او در تمام قصه ها شنیده بود که هر کسی آرزو کند و بعد قاصدک را به طرف آسمان فوت کند، حتماً خدا آرزویش را برآورده می کند.

پیرزن از ته قلبش آرزو کرد. آرزویی که سال ها بود در قلبش مانده بود و بعد هم با تمام قدرت و توانی که داشت قاصدک را به طرف آسمان فوت کرد.

قاصدک در آسمان جلو رفت و جلو رفت تا اینکه پیرزن دیگر نتوانست آن را ببیند. پیرزن داخل اتاقش که شد هوای اتاق به خوبی گرم شده بود و عطر خوش آش در آن پیچیده بود. او سبزی ها را شست و خرد کرد و داخل آش ریخت. آش آماده شده بود.

پیرزن کاسه قدیمی اش را پر از آش کرد، سفره کوچکش را پهن کرد، اما همین که خواست غذایش را بخورد، صدایی به گوش رسید.

یک نفر محکم به در قلعه می کوبید. پیرزن که خیلی مهربان بود، با خودش فکر کرد حتماً کسی در سرما مانده و نیاز به کمک دارد.

ماجرای زن جوان پشت در قلعه

او به سرعت لباس گرمی را که داشت به تن کرد و بعد هم خودش را به در قلعه رسانید. هوا خیلی سرد تر از قبل شده بود و دانه های برف درشت تر شده و تند تر می باریدند.

وقتی پیرزن در را باز کرد یک زن جوان را با یک نوزاد پشت در دید.زن جوان که نوزاد را در آغوش گرفته بود از پیرزن خواست که به او اجازه بدهد تا وارد قلعه شود. پیرزن مهربان که متوجه شده بود، سردی هوا جان نوزاد را به خطر می اندازد و لباس آنها کافی و گرم نیست بلافاصله شال بزرگی را که روی شانه هایش انداخته بود روی نوزاد انداخت و آنها را به داخل قلعه راه داد.

چند دقیقه بعد زن جوان و نوزاد در گرمای اتاق پیرزن نشسته بودند. زن یک کاسه از آش گرمی را که پخته بود جلوی زن جوان گذاشت. نوزاد در رختخواب و اتاق گرم به خواب رفته بود.

پیرزن مهربان و زن جوان شروع به خوردن ناهار کردند. بعد از خوردن غذا بود که زن جوان سرگذشت خودش را برای پیرزن تعریف کرد و گفت:

- سال ها قبل بود که پدرم در این اطراف چوپانی می کرد. در آن زمان ها من بچه بودم. مادرم برای ما تعریف کرد یک روز هر چه منتظر بازگشت پدرم به خانه می شود، خبری از او نمی رسد.

روستائیان که نگران گوسفندانشان بوده اند، به در خانه مان می آیند. مادرم از نبودن پدر و بلایی که بر سر گوسفندان آمده بود، خیلی نگران و ناراحت بوده است تا اینکه.

ادامه دارد....

منصوره رضایی

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

اولین خروس

گلک، بهارش کو؟

سارا و دانه ی برف

موجودی شبیه دایناسور کوچولو

بوی گل قرمزی

نامه‏های پروانه

محاکمه بچه خرس کهکشانی?

سنگر چوبی

عسل و کیک وانیلی

باغ گردو

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین