سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
روزی مردی بازار رفت و قوری قشنگی خرید داشت برمی‏گشت که به فکر فرو رفت و پیش خودش گفت: اگر این قوری را بردم خانه و افتاد شکست آن وقت چه می‏شود؟
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

چینی بند زن

چینی بند زن

روزی مردی بازار رفت و قوری قشنگی خرید ،داشت برمی‏گشت که به فکر فرو رفت و پیش خودش گفت: اگر این قوری را بردم خانه و افتاد شکست آن وقت چه می‏شود؟

بعد خودش در جواب خودش گفت: چاره‏ای ندارم جز اینکه آن را بیارم بازار و بدهم چینی بند زن آن را بند بزند پس بهتر است همین حالا که در بازار هستم و چینی‏بند زن هم در دسترس است قوری را بدهم برایم بند بزند و خیال خودم را راحت کنم که دیگه نمی‏خواهم برگردم.

مرد هر چه فکر کرد راهی بهتر از این به نظرش نمی‏رسد و بعد قوری را به زمین زد و تکه‏هایش را برداشت و پیش چینی‏ بند زن برد تا برایش بند بزند.

سه احمق

سه احمق

دو تا احمق از راهی می‏گذشتند اولی گفت: دلم می‏خواست خدا یک گله هزار تایی گوسفند به من می‏داد و من زندگیم را رو به راه می‏کردم.

دومی گفت: من هم دلم می‏خواهد خدا صد تا گرگ درنده به من می‏داد تا همه آنها به جان گوسفندان تو می‏افتادند و همه آنها را می‏خوردند.

اولی عصبانی شد  و افتادند به جان هم.

سومی که از آن طرف‏ها می‏گذشت دید که آن دو دعوا می‏کنند علت دعوایشان را پرسید دو تا احمق دست از دعوا کشیدند و ماجرا را برای سومی تعریف کردند.

سومی کوزه عسلی که همراه داشت را به زمین زد و گفت: خون من مثل این عسل به زمین بریزد اگر دروغ بگویم! شما احمق‏ترین آدم‏ها روی زمین هستید.

طبابت ملا نصرالدین

موش

روزی شاگرد طبیبی ادعا کرد که می‏تواند هر مرضی را شفا بدهد.

از قضا پیرزنی که بچه موشی خورده بود، آوردند پیش او و گفتند: چکار کنیم تا بچه موش از گلوی این پیرزن بیرون بیاید؟

شاگرد گفت: خوب اینکه معلوم است! یک بچه گربه را در یک لیوان آب‏جوشی حل کنید و بریزید توی حلقش و دیگر کارتان نباشد بچه موش بی درنگ از حلقومش بیرون می‏پرد!!

حرف راست

مردی ده دینار داد به ساده لوحی که با او برود پیش قاضی و شهادت بدهد که آن مرد صد خروار گندم از همسایه‏اش طلبکار است.

ساده لوح پول را گرفت و همراه مرد به راه افتاد.

قاضی از ساده لوح پرسید:

آیا تو شهادت می‏دهی که این مرد از همسایه‏اش صد خروار گندم طلبکار است؟

ساده لوح جواب داد: بله قربان!

قاضی گفت: به چه دلیل؟

ساده لوح ده دیناری که مرد به او داده بود را از جیب خود بیرون آورد و رو کرد به قاضی و گفت: به این دلیل

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

سپر پسر حاکم

این هم دستور پخت غذا، آن را امتحان کن

تنها خدمه ساعت

دیدی بالاخره گول خوردی!!!

قوی‏ترین حیوان دنیا

شکارچی و خرس-طنز

نگران نباش برایت دعا می‏کنم

تدبیر پدرانه

خر طلبکار

کیسه یخ کنار دیوار است

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین