سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
روزی زبل خان به قصایی رفت تا یک دست دل و جگر بخرد. مرد قصاب بعد از اینکه دل و جگر را به دست زبل خان داد، از او پرسید: «ببینم زبل خان! این دل و جگر را چه‏طوری می‏خوری؟
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

این هم دستور پخت غذا، آن را امتحان کن

روزی زبل خان به قصایی رفت تا یک دست دل و جگر بخرد. مرد قصاب بعد از اینکه دل و جگر را به دست زبل خان داد، از

این هم دستور پخت غذا، آن را امتحان کن

او پرسید: «ببینم زبل خان! این دل و جگر را چه‏طوری می‏خوری؟

زبل خان گفت: « آن را کباب می‏کنم.»

مرد قصاب گفت: «اگر بخواهی، یک روش تازه و خوب برای پخت جگر به تو می‏گویم. این بار با روش من آن را بپز و ببین چه‏طور می‏شود.»

زبل خان گفت: «ممنون، اما لطفاً آن را برایم بنویس؛ چون ممکن است، فراموشم شود.»

مرد قصاب دستور پختن غذا را روی کاغذی نوشت و آن را به دست زبل خان داد. زبل خان هم با قصاب خداحافظی کرد و بیرون آمد.

وقتی به خانه رسید، جگر را کنار حوض گذاشت تا بقیه وسایل را هم آماده کند، در این فاصله یک گربه شیطان جگر را به دندان گرفت و بالای درخت رفت.

زبل خان هم که از پس گرفتن جگر ناامید شده بود، با عصبانیت، کاغذی را که دستور پخت غذا روی آن نوشته شده بود، به طرف گربه انداخت و گفت: «بیا این هم دستور پخت غذا... امتحان کن ببین چه‏طور می‏شود!»

بی‏کسی و تنهایی زبل خان

روزی زبل خان در بیابانی می‏رفت که در اثر ضعف، سرش گیج رفت و چشمانش تار شد و آسمان دور سرش چرخید و

بی‏کسی و تنهایی زبل خان

 ناگهان بر زمین افتاد.

زبل خان با خودش فکر کرد که حتماً مرده است. چند ساعتی گذشت؛ ولی یک دفعه در دلش گفت: «پس چرا کسی به سراغ من نیامد تا جنازه‏ام را ببرد؟ حتماً کسی از مردن من خبر ندارد. باید خودم این خبر را برای زنم ببرم!»

او به سرعت از جا بلند شد و خودش را به خانه رساند و رو به زنش گفت: «ای زن! شوهرت در صحرایی بیرون از شهر افتاد و مرد، و تو با خیال راحت در خانه نشسته‏ای، زودتر به داد جنازه‏اش برس!»

زبل خان بعد از گفتن این خبر، دوان دوان خود را به محل مردنش رساند و دوباره بر زمین دراز کشید.

زن زبل خان که از شنیدن خبر مرگ شوهرش شوکه شده بود، در حالی که بر سر و صورت خود می‏زد، با داد و فریاد همسایه‏ها را خبر کرد.

وقتی همسایه‏ها جمع شدند، و دلیل گریه کردنش را پرسیدند، زن با ناراحتی گفت: «برای زبل خان ملّا دلم می‏سوزد که چه‏قدر بی‏کس و تنها بود؛ به حدی که مجبور شد خودش خبر مرگش را بیاورد!»

 

                                                                                                                            گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

دیدی بالاخره گول خوردی!!!

نگران نباش برایت دعا می‏کنم

انتقام گرفتن هیزم‏ها از زبل خان

ماجراهای زبل خان(طنز)

نقشه گنج

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین