سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
میگویم اومدن مصاحبه. از صدا و سیما. اخم هایش می رود تو هم میگوید بگو برن با اون بسیجیه که خودش جنگیده اون فرمانده گروهانه، اون فرمانده تیپه که عمل کرده با اونها حرف بزنن. می آیم بیرون اتاق می گویند چی شد؟ می گویم مصاحبه نمی کنه!
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

روزی ما را محاکمه خواهند کرد

• گفت: فلانی نظرت چیه من خودم برم تیپ؟ داره از هم می پاشه. دلم نمی یاد !

گفتم: تیپ؟ زشته برای شما تیپ چیه؟ بگو گردان!

گفت: اگه من برم اوضاع رو به راه می شه. بریم پیش ایزدی موافقتش رو بگیریم. رفتیم پیش ایزدی. گفت: اگه من نَرم نمی شه.

شهید محمد بروجردی

گفت: حاجی جون می ری شهید می شی ما می مونیم توش.

گفت: مواظبم، کاریت نباشه.

گفت: مگه ما چند تا بروجردی داریم؟

گفت: من باید برم.

گفت: به یه شرط قبول می کنم این که بی اسکورت هیچ جا نری.

سه بار تکرار کرد، پرسید قول می دی؟

گفت: ایزدی جون! بعد من مواظب این بچه ها باش.  

• دیدیم گرفته یک گوشه نشسته. گفتم: تو همی؟ چته؟

پاپیش شدم. حرف زد. گفت: خواب دیدم توی کانالی، جایی گیر کرده ام. خیلی بلند بود. ناصر کاظمی عین باد گذشت. بعد برگشت دست من رو هم گرفت عین پر کاه کشید بالا. ‌پایین را که نگاه کردم، دیدم چقدر تاریکه!

این جا که رسید گل از گلش شکفت. گفت: من هم شهید می شم.

• با استیشن آمده بود بوکان سرکشی. هنوز نیامده، شهر، حالت جنگی گرفته بود. گفت: میخوام شهر رو بگردم.  نشستم پشت فرمان. گفتم بیا بریم. گفت: الان این ها دارن با خودشون میگن چه لقمه چرب و نرمی! حرفش تمام نشده، ماشین را بستند به رگبار. درگیری از همان جا شروع شد.

گفتم: حاجی جون قربون دستت، پاشو از شهر برو بیرون، ما خیالمون راحت بشه.

• گذاشته بودشان روی یال بازی دراز. گفته بود جم نمی خورید. گفته بودند چشم. جیم شده بودند. خودش رفته بود آن جا ایستاده بود دستش تیر خورده بود پانسمانش هم نکرده بود توی جلسه داشت حرف می زد که می دیدی دارد از زخمش خون می آید. می گفتیم پانسمانش کن خب. می گفت: فعلاً عراق داره می آید جلو. باشه بعد.

• موقع عملیات رفتم، دنبالش پرید عقب تویوتا. گفتم بیا جلو. ناسلامتی فرمانده ای تو. گفت برو ببینم. باران می آمد تا برسیم مثل موش آب کشیده شده بود.

از صبح نیروها را فرستاد بوکان. تا نزدیک غروب کارش همین بود. همه فکر می کردند عملیات طرف های بوکان است هوا که تاریک شد همه را برگرداند مهاباد غافل گیرشان کرد.

یک کاغذ نوشت امضا کرد داد دستم. گفتم: حاجی من اینارو پرونده میکنم یه روزی میکشونمت دادگاه.

خندید و گفت آره! یک روزی ما رو محاکمه میکنن به خاطر این همه پرونده.

• سنندج که آزاد شده بود. رفته بود بازدید از زندان. وقتی وارد شده بود، رفته بود سر وقت یکی از کومله ها. طرف رنگش پریده بود، فکر کرده بود می خواهد ببرد اعدامش کند. رفته بود زده بود روی شانه اش گفته بود بفرمایید بنشینید.

خودش هم نشسته بود بین زندانی ها. داد زده بود چایی. چایی بیارین.

• بعد از عملیات آمده بود توی مسجد برای نماز مغرب خسته بود، خوابش برده بود. یکی آمده بود با پا زده بود به پهلویش. گفته بود عمو! بلند شد. مسجد که جای خواب نیست بلند شو. بگویی یک اخم کرده بود ؛ نکرده بود.  

• بی محافظ می آمد بیرون. می گفت: خیالتون راحت باشه اگه اجلم رسیده باشه، صد تا محافظ هم که باشه کاری ازدستشون برنمی آد. محافظ هاش دل خونی داشتند ازش، یک وقت می دیدند غیبش زده. کجا رفته؟ معلوم نبود.  

• آب شناسان و بروجردی از هلی کوپتر پیاده شدند. فاصله بین هلی کوپتر و پایگاه مین گذاری شده بود. نمی دانستند تا برسم از وسط میدان مین رد شدند، آمدند توی پایگاه. گفتم: این جا میدان مین بودها!

گفت: دیر گفتی اومدیم دیگه. موقع رفتن با ماشین رساندمشان جلوی در پایگاه حواسم به میدان مین نبود این ها که راه افتادند سمت هلی کوپتر تازه یادم افتاد شروع کردم به داد و بی داد. وقتی رد شدند برایم دست تکان داد. گفت چیزی نشد برو.

شهید محمد بروجردی

• یک نفر که توی سپاه خیلی هم مشهور بود آمده بود اسلحه میخواست. گفتم: درخواست اسلحه‌! بنویس برای چی میخوای. گفت: نمی نویسم. گفتم: خلاف مقرراته، نمی دم. بروجردی آمد پیشم. گفت: هرچی میخواد به حساب من بهش بده. دست خط میدم.

یک کاغذ نوشت امضا کرد داد دستم. گفتم: حاجی من اینارو پرونده میکنم یه روزی میکشونمت دادگاه.

خندید و گفت آره! یک روزی ما رو محاکمه میکنن به خاطر این همه پرونده.

• میگویم اومدن مصاحبه. از صدا و سیما.

اخم هایش می رود تو هم میگوید: بگو برن با اون بسیجیه که خودش جنگیده اون فرمانده گروهانه، اون فرمانده تیپه که عمل کرده با اونها حرف بزنن.

می آیم بیرون اتاق میگویند چی شد؟ میگویم مصاحبه نمیکنه!

• این آخری ها، انگار منتظر شهادت باشد عجیب مصمم بود که نمازش را اول وقت بخواند. از ارومیه می آمدیم سمت مهاباد، یک هو گفت بزن بغل.

گفتم: چی شده؟

گفت: وقت نمازه.

گفتم: اینجا وسط جاده امنیت نداره. اگه صبر کنی یک ربع دیگه می رسیم با هم می خونیم.

گفت: همین جا وایستا نماز اول وقت بخونیم. اگه هم قراره توی نماز کشته بشیم دیگه چی از این بالاتر؟

• رئیس چریک های فدایی ده سال توی شوروی آموزش دیده بود. وقتی بروجردی آمده بود کردستان، طرف گفته بود اینا یه مشت بچه ان امکان نداره کاری از پیش ببرن. ما با کلی تشکیلات و تجربه نتونستیم. اینا چی میگن؟

• دره را گرفته اند دارند میروند پایین. محمد پشت بی سیم داد میزند. جریان چیه؟

میگویم: گوش به حرف من نمی دن.

فریاد می زند این جا احده. نکنین این کار رو.

فریاد، فریاد، فریاد. میگوید برای رضای خدا، برای رضای پیغمبر … به خاطر بروجردی.

بچه ها هنوز دارند می آیند پایین. بعد هم بی سیم قطع می شود.

خاطرات شفاهی از شهید بروجردی

آلبوم تصاویر شهید محمد بروجردی(1)

آلبوم تصاویر شهید محمد بروجردی(2)

شهید محمد بروجردی

سردار سرلشكر پاسدار شهید محمد بروجردی

چند قدم تا بهشت


منبع :

فارس

 

تنظیم برای تبیان :

بخش هنر مردان خدا - سیفی

 

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین