سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
با این كه مدركى نداشت تا حرفش را ثابت كند، اما تصمیم خود را گرفته بود. مصمّم به نزد عمر رفت و گفت: زمانى كه پدرم در مدینه فوت كرد، من كودك بودم و به همین جهت از حقّ خود دور افتاده‏ام. اكنون آمده‏ام تا میراث پدرم را به من بدهید.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

کسب مدرک معتبر از قبرستان

قبرستان

با این كه مدركى نداشت تا حرفش را ثابت كند، اما تصمیم خود را گرفته بود. مصمّم به نزد عمر رفت و گفت: زمانى كه پدرم در مدینه فوت كرد، من كودك بودم و به همین جهت از حقّ خود دور افتاده‏ام. اكنون آمده‏ام تا میراث پدرم را به من بدهید.

عمر نگاهى به صورت لاغر و كشیده جوان انداخت و گفت: اسمت چیست؟ چقدر جسور و نترس هستى؟ آیا مدركى هم دارى كه حرفت را ثابت كنى؟

لبخندى روى لبهاى جوان نشست و گفت: اسمم عباس است ولى هیچ مدركى ندارم.

ابروهاى عمر به هم گره خورد. از جایش بلند شد و گفت: یعنى بدون مدرك طلب حق مى‏كنى؟

عباس سرش را پایین انداخت و گفت: قسم مى‏خورم كه دروغ نمى‏گویم. شاهدى هم ندارم. از شما مى‏خواهم انصاف را در حقّ من رعایت كرده و حقمّ را به من بر گردانید.

عمر خشمگین فریاد زد: این جوان را از اینجا بیرون كنید.

دوباره سر جایش نشست. عبایش را صاف كرد و گفت: فكر كرده هركس از راه بیاید جیبهایش را پر از سكّه مى‏كنند و مى‏گویند برو. بدون مدرك، طلب ارث پدرى مى‏كند.

عباس راه كوچه را در پیش گرفت. با پشت دست گونه‏هاى خیسش را پاك كرد. از این كه شخصى خود را خلیفه و مدافع حقّ مردم مى‏دانست، با او چنین رفتارى كرده بود، نتوانست آرام بگیرد. آفتاب چشمهایش را آزار مى‏داد. گوشه‏اى در سایه دیوار، روى دو زانو نشست. سرش را در میان دستهایش گرفت. بغضش تركید. سكوت دلنشین كوچه جاى خود را به ناله و نفرین داد.

- به دادم برسید. اینجا كسى نیست كه از حق مظلومى دفاع كند؟!

چند زن و مرد در اطرافش حلقه زده بودند. از درز میان جمعیت، چشمش به امیرالمؤمنین‏علیه السلام افتاد كه از خم كوچه نمایان شد. از جایش بلند شد و با دست، مردم را كنار زد. خود را به امام رساند و گفت: یا على! براى طلب حقمّ به نزد عمر رفتم، اما او با خشونت جوابم را داد.

چیزى نگذشت كه قسمتى از استخوانهاى میّت نمایان شد. تكّه‏اى از آن را به دست امام دادند. امام‏علیه السلام به جوان نزدیك شد؛ استخوان را به او داد و گفت: این استخوان را بو كن

امام وقتى متوجه موضوع شد، از قنبر خواست كه جوان را به مسجد جامع شهر آورده تا خود، كار قضاوت را به عهده گیرد.

صداى اذان، فضاى لبریز از دعا و استجابت مسجد را معطر كرده بود. عباس مقدار آبى براى وضو پیدا كرده و به قصد خواندن نماز وارد مسجد شد. دستمال سفیدش را از روى سرش برداشت و در كنارش، روى فرش حصیرى مسجد گذاشت. بعد از خواندن نماز به ستون چوبى داخل مسجد تكیه داد. آنچه را كه صبح برایش اتفاق افتاده بود، در ذهنش مرور كرد. مطمئن نبود كه بتواند حقّ خود را بگیرد. صداى قنبر - غلام امام - رشته افكارش را از هم گسست:

بلند شو، نزدیكتر بیا، امام مى‏خواهد با تو صحبت كند.

امام علی علیه السلام

عباس در حالى كه دستمالش را در میان دستهایش مى‏فشرد، رو به روى امام، دو زانو نشست. امام از عباس خواست دوباره شكایت خود را بیان كند تا كسانى كه از موضوع اطلاع نداشتند نیز بشنوند.

بعد از پرسیدن چند سؤال رو به عباس گفت: چنان درباره شما حكم مى‏كنم كه خداوند به آن حكم نموده و تنها برگزیدگان او بدان حكم مى‏كنند.

امام چند نفر از اصحاب خود را صدا زد و به آنها گفت: همراه خود بیلى بیاورید، مى‏خواهیم به طرف قبر پدر این جوان برویم.

آفتاب به وسط آسمان رسیده بود و زمین تفتیده قبرستان، چشمها را آزار مى‏داد. على‏علیه السلام قبرى كهنه، كه دور آن را با سنگ چیده بودند، با انگشت نشان داد و گفت: این قبر را بشكافید و تكّه‏اى از استخوان بدن مرده را بیرون بیاورید.

یكى از اصحاب شروع به حفر قبر كرد. دانه‏هاى درشت عرق از روى پیشانى او به پایین مى‏چكید. بعد از چند دقیقه بیل را به دست دیگرى داد تا خود نفسى تازه كند.

چیزى نگذشت كه قسمتى از استخوانهاى میّت نمایان شد. تكّه‏اى از آن را به دست امام دادند. امام‏علیه السلام به جوان نزدیك شد؛ استخوان را به او داد و گفت: این استخوان را بو كن.

وقتى جوان استخوان را بو كشید، از هر دو سوراخ بینى او خون جارى شد. على‏علیه السلام گفت: تو فرزند این میّت هستى.

اصحاب، متحیّر چشم به دهان امام‏علیه السلام دوخته بودند. صداى اعتراض عمر، سكوت قبرستان را در هم شكست: یا على! مى‏خواهى با جارى شدن خون از بینى‏اش مال را به او تسلیم كنى؟

متانت و آرامش در نگاه امام‏علیه السلام موج مى‏زد. رو به عمر گفت: این جوان از تو و سایر مردم، سزاوارتر است به این مال.

استخوان را از دست جوان گرفت و به حاضران داد تا بو كنند. چون تأثیرى در آنها نداشت، دوباره آن را به جوان داد تا بو كند. با جارى شدن دوباره خون از بینى او، گفت: به خدا سوگند! نه من دروغگو هستم و نه آن كسى كه این اسرار را به من آموخته است.

آنگاه مال جوان را به او بازگرداند.


* بازنویسى از كتاب قضاوتهاى امیرالمؤمنین(ع)، علامه شیخ محمدتقى تسترى، ترجمه سیدعلى محمد موسوى جزایرى.

 

فصلنامه كوثر ـ شماره 53

تنظیم: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین