سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مرد خسیس یكی از ثروتمند ترین مردم شهر بود اما همه او را با یك گدا اشتباه می گرفتند. چون او فكر می كرد تا وقتی كه مثل گداها لباس بپوشد هیچ كس نمی فهمد كه او پولدار است و به همین خاطر دیگر خطری او را تهدید نمی كند،
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

مرد خسیس

مرد خسیس یكی از ثروتمند ترین مردم شهر بود اما همه او را با یك گدا اشتباه می گرفتند. چون او فكر می كرد تا وقتی كه مثل گداها لباس بپوشد هیچ كس نمی فهمد كه او پولدار است و به همین خاطر دیگر خطری او را تهدید نمی كند، مردم شهر و بچه ها هم همیشه او را مسخره می كردند و وقتی از كنار او رد می شدند به او می گفتند: «بدبخت بیچاره»

او روز به روز پولدارتر می شد و هر روز از بیشترشدن پول هایش خوشحال تر به نظر می رسید.

یك روز مرد خسیس تصمیم گرفت تا شمش طلای بزرگی را خریداری كند. او هر چه پول داشت برای خریدن شمش طلا پرداخت كرد سپس در حیاط خانه و نزدیك یك چاه قدیمی گودالی حفر كرد و شمش طلا را در آن قرار داد و روی آن

مرد خسیس

 خاك ریخت. او مطمئن بود كه هیچ دزدی مخفیگاه طلای او را پیدا نخواهد كرد. با این فكر او خوشحال بود و خیالش نیز راحت شد. مرد خسیس هر روز به سراغ طلا می رفت و آن را نگاه می كرد اما آیا با این كار او، واقعاً گنج مرد خسیس مخفی می ماند و هیچكس به راز او پی نمی برد یا برعكس همه از راز او باخبر می شدند؟

چیزی نگذشت كه همه مردم شهر راجع به گنج مرد خسیس با یكدیگر صحبت می كردند تا این كه یك روز دزدی جای گنج او را پیدا كرد و آن را برداشت. فردای آن روز وقتی مرد خسیس خاك ها را كنار زد با گودال خالی روبه رو شد و شروع به داد و فریادزدن كرد. مردم دور او جمع شدند. مرد خسیس بشدت گریه می كرد و خیلی ناراحت بود. ناگهان یكی از همسایه ها نزدیك او آمد و از او خواست كه آرام باشد و دیگر گریه نكند. او به مرد خسیس گفت: «مگر تو طلای خود را نمی خواهی؟ یك تكه سنگ بزرگ بردار و آن را درون گودال بگذار و فكر كن كه شمش طلای خودت است».

مرد خسیس با ناراحتی پاسخ داد: «چطور می توانی در این شرایط من را مسخره كنی؟!»

و همسایه دانا گفت: «اما من تو را مسخره نمی كنم، دوست عزیز. مگر تو از شمش طلایت استفاده دیگری هم می كردی؟! جز این كه هر روز به سراغ گودال می آمدی و به آن نگاه می كردی. خب حالا همین كار را با یك تكه سنگ انجام بده.» مرد خسیس كه دیگر حرفی برای گفتن نداشت، ساكت شد و به فكر فرو رفت.

ایران زندگی_سهیلا کرمی

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

‎تصمیم مینا کوچولو برای زود خوابیدن

خرس و دو دوست

کجایی جوانی که یادت بخیر

خدا به همه آرزوهایمان جواب می‏دهد

الاغ دانا

فرشته های خیس

خدا را چگونه احساس می‏کنید؟

نجس دیگه چیه؟

با چند تا درخت دوست هستی؟

عروسک و قاصدک

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین