وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
پریسا توی حیاط نشسته بود. عروسک‏ها همه داشتند توی حوض، آب تنی می‏کردند. یکی از عروسک‏ها پرسید: «پریسا جان، نمی‏آیی توی آب؟» پریسا با بی‏حوصلگی گفت: «نه، آخر هوا سرد شده، می‏ترسم سرما بخورم.» سعید، نیما، زیبا و خرس با هم پچ پچ کردند: «امروز چقدر بداخلاق
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

خرس حاضر
خرس

پریسا توی حیاط نشسته بود. عروسک‏ها همه داشتند توی حوض، آب تنی می‏کردند. یکی از عروسک‏ها پرسید: «پریسا جان، نمی‏آیی توی آب؟»

پریسا با بی‏حوصلگی گفت: «نه، آخر هوا سرد شده، می‏ترسم سرما بخورم.»

سعید، نیما، زیبا و خرس با هم پچ پچ کردند: «امروز چقدر بداخلاق شده!»

پریسا رفت پیش مامانش و پرسید: «مامانی، پس من، کی می‏روم مدرسه؟» مامان داشت غذا درست می‏کرد. گفت: «باید آنقدر غذا بخوری تا بزرگ بشوی، آن وقت می‏روی مدرسه.»

پریسا گفت: «آخر من آنقدر غذا خورده‏ام که دارم می‏ترکم!» و بعد شکمش را داد جلو و گفت: «ببین چقدر گنده شدم.»

اسباب بازیها

مامانش خندید و گفت: «پس باید یک سال دیگر صبر کنی.» پریسا خیلی ناراحت شد.

رفت توی اتاقش. با خودش گفت: «حالا که نمی‏توانم بروم مدرسه مدرسه را می‏آورم اینجا.» بعد، ساعت را کوک کرد روی پنج دقیقه دیگر و تند سه تا دفتر نقاشی آورد، گذاشت روی زمین و یک کاغذ بزرگ چسباند به دیوار. یک دفعه ساعت زنگ زد. پریسا خندید و گفت: «این هم زنگ مدرسه.»

سعید چرت می‏زد. پریسا رفت بیدارش کرد. سعید گفت: «پریسا جان، تو را به خدا بگذار بخوابم، خیلی خسته‏ام!» پریسا گفت: «پاشو تنبل خان! باید از امروز بری مدرسه.» عروسک‏ها، وقتی شنیدند که باید بروند مدرسه، چشم‏هایشان چهار تا شد! نیما و زیبا تند نشستند سرجایشان. خرس هم یواش یواش آمد. پریسا تا خرس را دید، گفت: «خرس جان، تو نمی‏توانی بیایی مدرسه. آخر خرس‏ها که مدرسه نمی‏روند.» خرس خیلی ناراحت شده بود که بازی‏اش نمی‏دادند. گفت: «باشد، من هم دیگر با شما‏ها قهرم.» سعید سرش را خاراند و توی دلش گفت: «خوش به حالش‏!» و یک خمیازه طولانی کشید.

پریسا گفت: «خب، حالا باید یکی شاگرد تنبل بشود!»

اسباب بازیها

نیما و زیبا، سعید را نگاه کردند و با هم گفتند: «ما که شاگرد تنبل نمی‏شویم.» سعید که هنوز توی خواب و بیداری بود، گفت: چرا من را نگاه می‏کنید، من هم شاگرد تنبل نمی‏شوم.»

خرس که داشت به حرف‏های آنها گوش می‏داد، پرید جلو و گفت: «من حاضرم شاگرد تنبل بشوم.» پریسا کمی نگاه کرد به خرس و گفت: «باشد، قبول. تو هم بیا مدرسه.» و بعد یک دفتر کوچولو هم داد به خرس. گفت: «این زنگ، نقاشی داریم.» و جعبه مداد رنگی‏هایش را آورد و ریخت جلوی عروسک‏ها و گفت: «حالا نقاشی بکشید.»

هر کدام مدادی برداشتند و شروع کردند به نقاشی کشیدن. سعید تراش را برداشت تا مداد آبی‏اش را بتراشد. پریسا که زیرچشمی سعید را نگاه می‏کرد، گفت: «آی، سعید خان! آن مداد آبی که نوک دارد، برای چی می‏خواهی بتراشی‏اش ؟» و تراش را از سعید گرفت.

خرس گفت: «من نقاشی‏ام تمام شد.» پریسا گفت: « تو شاگرد تنبل هستی و باید آخر از همه نقاشی‏ات تمام بشود.» خرس نقاشی‏اش را نشان داد و گفت: «به خدا تمام شده، نگاه کن.» سعید که هنوز نقاشی‏اش تمام نشده بود، زد توی سر خرس و گفت: «هیس، تنبل خان، بگذار نقاشی‏مان را بکشیم.»

خرس آرام نشست سر جایش.پریسا به نیما و زیبا نمره بیست داد. به سعید هم نوزده داد. وقتی رسید به خرس گفت: «آخ، آخ! چه نقاشی بدی کشیدی. به تو می‏دهم ده.» خرس نمی‏دانست نمره ده چیست، ولی گفت: «نقاشی من که قشنگ است!»

خرس

زنگ دوم بود. پریسا نشست کنار تخته سفید کاغذی‏اش و گفت: «نیما!»

نیما به پریسا نگاه کرد. پریسا گفت: «دارم حاضر و غایب می‏کنم. وقتی اسمتان را می‏‏خوانم، بگویید حاضر.»

پریسا اسم سعید و زیبا را هم صدا کرد. بعد گفت: «خرس!» خرس از جایش بلند شد و گفت: «قبول نیست، اسم من قشنگ نیست. من دیگر دارم می‏آیم مدرسه. پس به من نگویید خرس، بگویید «هادی».

عروسک‏ها زدند زیر خنده. پریسا گفت: «نه. تو اسمت به تنبل‏ها می‏خورد و باید اسمت خرس باشد.» خرس با بی‏میلی گفت: «حاضر.»

پریسا دفترش را بست و گفت: «بچه‏ها، این زنگ هم نقاشی داریم.» سعید گفت: «خانم اجازه، ما فقط نقاشی داریم؟» پریسا گفت: «هیس. همین که گفتم. این زنگ، زنگ نقاشی است.»

سعید توی دلش گفت: «آخر من از نقاشی خوشم نمی‏آید.» خرس داشت نقاشی می‏کشید و با خودش می‏گفت: «این دفعه یک نقاشی قشنگ می‏کشم.»

ولی دوباره پریسا گفت: «تو اصلاً بلد نیستی نقاشی بکشی.» به خرس ده داد.

خرس گفت: «ولی من که نقاشی‏ام قشنگ است!»

زنگ تفریح بود. پریسا به همه گفت که بروند و بازی کنند. ولی به خرس گفت که باید یک پایی گوشه اتاق بایستد. خرس خیلی ناراحت شد. گوشه اتاق ایستاد و بدون اینکه کسی بفهمد گریه کرد.

زنگ سوم،پریسا خیلی خسته بود. آمد سر کلاس و گفت: «بچه‏ها این زنگ، زنگ خواب است.» و یک خمیازه کشید. سعید خیلی خوشحال شد و زود خوابید. نیما و زیبا هم خوابیدند. ولی خرس نخوابید. خرس هنوز تمرین نقاشی می‏کرد.

سید علی اکبر

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

داستان سه ماهی

خرس ها عسل دوست دارند نه زنبور

کلارا و آرمادیلو

قصّه‏ی قورباغه سبز

همسایه کوچولو

در انتهای کلاس !

شکوفه ی سیب مغرور

دندان لق من کی می‏افتد

مزرعهی پنبه

دکمه‏ی گمشده

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین