سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یکی بود، یکی نبود. مردی بود که تنها زندگی می کرد. نه زن داشت، نه بچه. خودش برای خودش غذا می پخت. ظرف ها را می شست. خانه اش را آب و جارو می کرد و رخت و لباس را هم خودش می شست. کجا لباس ها یش را می شست؟ کنار رودخانه. کجا خشک می کرد؟ روی طناب خانه.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

آهسته که آسمان نداند

مرد

یکی بود، یکی نبود. مردی بود که تنها زندگی می کرد. نه زن داشت، نه بچه. خودش برای خودش غذا می پخت. ظرف ها را می شست. خانه اش را آب و جارو می کرد و رخت و لباس را هم خودش می شست. کجا لباس ها یش را می شست؟ کنار رودخانه. کجا خشک می کرد؟ روی طناب خانه.

از قضای روزگار ، مدتی بود که بخت با او یار نبود. تا تصمیم می گرفت به کنار رودخانه برود و لباس های کثیفش را بشوید، هوا ابری می شد و باران می بارید. در هوای بارانی هم که خشک کردن لباس ها غیر ممکن است.

لباس های نشسته ی مرد کم کم زیاد شد، تا آنجا که دیگر لباس تمیزی برای پوشیدن نداشت. فکر کرد آسمان با او لج کرده و تا می آید خشت بزند، باران می گیرد.

بالاخره یک روز آفتابی شد. مرد تنها، خیلی خوشحال از جا بلند شد تا به دکان بقالی برود و صابونی بخرد. می خواست تا هوا دوباره ابری و بارانی نشده است لباس هایش را بشوید.

در راه با خودش می گفت: «کاش آسمان نفهمد که امروز من تصمیم گرفته ام لباس های کثیفم را بشویم. چون اگر بفهمد، باز هم لج می کند و هوا ابری و بارانی می شود».

صابون

مرد به دکان بقالی رسید. پولی به بقال داد و گفت:« یکی از آن ها بده! » و با دست به قفسه ی صابون اشاره کرد. بقال نفهمید که مرد چه می خواهد. نگاهی به قفسه هایی که مرد به آن اشاره کرده بود انداخت و گفت: «روغن می خواهی؟»

مرد جواب داد : «نه،از آن!»

بقال پرسید:«لوبیا؟»

مرد جواب داد: «نه بابا!از آن!»

بقال گفت: «مگر ان چیزی که می خواهی اسم ندارد؟ حتماً برنج می خواهی.» مرد گفت: «نه بابا! از آن! و دستش را آنقدر دراز کرد تا توانست صابون های توی بقالی را به بقال نشان بدهد. بقال فهمید که مرد صابون می خواهد. گفت: «پس صابون می خواهی.»

مرد آهی کشید و گفت: «آره!ولی کاش اسمش را نمی بردی، تا آسمان نشنود. حالا باز هم اخم می کند و هوا ابری و بارانی می شود.»

از آن به بعد، وقتی بخواهند به کسی بگویند که این حرف یک راز است و نباید آن را پیش کسی بگویی٬ می گویند: «آهسته که آسمان نداند».

ضرب المثال_ مصطفی رحماندوست

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

یک روز من، یک روز استاد

دم گربه نیم ذرع است

آنقدر بپز، که بتوانی بخوری!

آن قدر باد کرده که می‏ترسم بترکد.

شیطان بیدارمان کرد

آن ریشی را که گرو می‏گیرند، این نیست.

آمد ثواب کند،کباب شد

آن روزی کشته شدم که آن گاو سفید را کشتی.

خدا خر را شناخت و شاخش نداد.

اگر تو کیفی، من بند کیفم.

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین