سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
جنگل و مرداب، ساکت ساکت بود. سنجاب، دارکوب، جوجه‏تیغی و لک‏لک در حال چرت زدن بودند؛ اما قورباغه‏ی سبز، هنوز بیدار بود! او با دقّت، به این طرف و آن طرفش نگاه می‏کرد.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

قصّه‏ی قورباغه سبز

جنگل و مرداب، ساکت ساکت بود. سنجاب، دارکوب، جوجه‏تیغی و لک‏لک در حال چرت زدن بودند؛ اما قورباغه‏ی سبز، هنوز بیدار بود! او با دقّت، به این طرف و آن طرفش نگاه می‏کرد.

ناگهان...مگس

 

ویز... ویز... ویز...

بیز... بیز... بیز...

وز... وز... وز...

یک مگس بزرگ نشست روی نوک دماغ سنجاب! سنجاب همان‏طور که چشم‏هایش را بسته بود، دستش را کوبید روی نوک دماغش.

مگس فرار کرد. دارکوب، جوجه‏تیغی و لک‏لک چشم‏های‏شان را باز کردند. سنجاب دماغش را گرفت و گفت: «آخ... سوخت! مگس بدجنس!»

 

 

دارکوب

دارکوب به سنجاب نگاه کرد  و قاه‏قاه  خندید. بعد نوکش را تند و تند، به تنه‏ی درختی که روی آن نشسته بود، زد. و بعد دوباره قاه‏قاه خندید. باز، تق- تق- تق، به درخت نوک زد. خنده و تق‏تق دارکوب، هر لحظه بلندتر و بیشتر می‏شد. آنقدر که صدای ویز- ویز مگس و پشه‏ای را که به طرفش می‏آمدند، نشنید! کمی بعد، پشه‏ی چاق و چله‏ای نیش محکمی به سر دارکوب زد. مگس هم کنار گوشش ویز- ویز بلندی کرد. دارکوب عصبانی شد و داد زد:

«آخ... وای... آی...»

پشه و مگس فرار  کردند.

سنجاب، همان‏طور که نوک دماغش را گرفته بود، به دارکوب نگاه کرد و گفت:

«مثل اینکه از تو هم پذیرایی خوبی کردند!

خوش‏ گذشت؟ حالا باز هم به من بخند!»

دارکوب، سرش را پایین انداخت و هیچی نگفت. قورباغه‏ی سبز، به سنجاب و دارکوب نگاه کرد.

بعد از جا جهید و نزدیک آنها، روی زمین نشست. لبخندی زد و به مگس‏ها و پشه‏هایی که با سرعت به دنبال هم  توی هوا بالا و پایین می‏پریدند، نگاه کرد. آن وقت آب دهانش را قورت داد و زبانش را تند و تند آورد بیرون و برد توی دهانش و گفت:

قورباغه

«به ... به ... قور... قور... بَه قور... قوربَه!»

حیوان‏ها متوجه‏ی قورباغه شدند. سنجاب آهسته گفت:

«ایش ... مزاحم پشت مزاحم! قورباغه‏ی بی‏مصرف!»

دارکوب، گردنش را یک وری کرد و گفت:

«پشه‏ها و مگس‏ها کم بودند، این هم اضافه  شد!»

لک لک، روی  یک پایش ایستاد و گفت:

«واه ... و اه... چه چشم‏های زشتی دارد! زبانش که دیگر هیچ! ببینید چه قدر دراز است!»

 

جوجه تیغی

جوجه تیغی چند قدم به قورباغه نزدیک شد. بعد، یکی از تیغ‏هایش را به طرف او پرتاب کرد و خندید.

قورباغه بازویش را گرفت و گفت:

«آخ... قور... قور... جوجه تیغی، بهتر است مواظب تیغ‏هایت باشی!»

حیوان‏ها خندیدند. جوجه تیغی گفت:

«جایزه‏ی ناقابلی بود برای صدای زیبا و زبان دراز شما!»

قورباغه ناراحت شد. بدون هیچ حرفی جهید وسط مرداب و ناپدید شد.

حیوان‏ها بلندتر خندیدند و داد زدند:

- آخ جان! رفت...

لک لک گفت: «مگس‏ها و پشه‏ها هم رفته‏اند!» دارکوب، سرش را مالید و گفت:

«اگر دوباره بیایند، می‏‏دانم چه کارشان ...»

اما هنوز حرفش تموم نشده بود که دوباره ...

ویز... ویز... ویز...

بیز... بیز... بیز...

وز... وز... وز...

همه از جا پریدند. سنجاب زودی نوک دماغش را گرفت و آن را پنهان کرد. دارکوب سرش را برد زیربالش. جوجه‏تیغی هم چند تا از تیغ‏هایش را به طرف‏ آنها پرتاب کرد و مثل یک توپ، گرد شد و گفت:

«آه... خسته شدم! آخر چه‏قدر خودم را از دست اینها، زیر تیغ‏هایم زندانی کنم؟»

لک لک پرید هوا و گفت:

«من که رفتم. خداحافظ!»

ویز... ویز...  بیز... وز... وز...

سنجاب و دارکوب، عصبانی شدند و توی هوا و زمین، دنبال مگس‏ها و پشه‏ها، بالا و پایین پریدند!

قور... قور... قور...

ناگهان سنجاب و دارکوب ایستادند. قورباغه‏ی سبز، نزدیک آنها، در گوشه‏ای نشسته بود و تند- تند، زبانش را می‏آورد بیرون و می‏برد توی دهانش! جوجه‏تیغی آهسته سرش را از زیر تیغ‏هایش بیرون ورد. سنجاب و دارکوب با تعجب گفتند:

«عجب! باز هم مگس‏ها و پشه‏ها غیب شدند! یعنی از ما ترسیدند؟»

جوجه‏‏تیغی با دقت به قورباغه نگاه کرد.قورباغه بدون اعتنا به بقیه، دور دهانش را می‏لیسید و به... به... و قور... قور... می‏کرد و می‏گفت:

«وای ... چقدر خودش‏مزه‏اند!»

قورباغه

جوجه‏تیغی که تازه متوجه‏ی کار قورباغه شده بود، خواست حیوان‏ها را صدا کند که قورباغه، تندی از جا جست وسط مرداب و دوباره ناپدید شد! در همین موقع، لک‏لک پروازکنان به طرف دوستانش آمد. جوجه‏تیغی سرش را تکان- تکانی داد. دست‏ها و پاهایش را از زیرتیغ‏هایش در آورد بیرون و گفت: «هیچ می‏دانید چه اشتباه بزرگی کردیم؟ می‏دانید قورباغه‏ای که دلش را یک عالم شکستیم چه می‏کرد؟»

او ماجرا را برای حیوان‏ها تعریف کرد. همه ساکت و آرام، به فکر فرو رفتند و به طرف مرداب، جایی که قورباغه‏ی سبز، در آنجا ناپدید شده بود، نگاه کردند.

دوباره سکوت همه جا را پر کرد. کمی بعد، صدایی سکوت مرداب و جنگل را بر هم زد. این صدا، صدای آه بلند سنجاب، دارکوب، جوجه‏تیغی و لک‏لک بود!

پوپک_فاطمه مشهدی رستم

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

همسایه کوچولو

در انتهای کلاس !

شکوفه ی سیب مغرور

دندان لق من کی می‏افتد

مزرعه ی پنبه

دکمه‏ی گمشده

با یک گل بهار نمی‏شود

یک شب ترسناک‏

درختی برای بابابزرگ

گرم ترین لانه برای پرنده كوچك

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین