سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
وه که من پنجاه سال از عمر خوابم برده بود/ طفل رفتم من به خواب و پیر برجستم ز خواب/ مرده بودم کاشکی در آن صفای کودکی/ تا به این طوفان نه چشمم باز می شد چون حباب/ ...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

ای سلطان اقلیم هنر

به یاد ملک الشعرای بهار*

ای سلطان اقلیم هنر

موی سر تا شعله زد روزم برفت و آفتاب
در غروب من اعلام شب بود این شهاب
نیمرنگ ماه را ماند بیاض موی سر
کو نمی تابد مگر بعد از غروب آفتاب
کاخ و ایوان حیاتم گو وداع هم کنید
بوم بر بامی نخواند تا نخواهندش خراب
پیر خواهد با خضاب آمیختن موی سپید 
پیش کس رنگی ندارد گو حنای این خضاب
برف پیری سخت می بارد به باغ زندگی
آشیان گو باز چین ای مرغ خوشخوان شباب
از شبابم آتشی افروخت در کانون دل
هم در آن آتش خدایا خود شباب آمد کباب
این شراب عشق چهل ساله است در مینای دل
با که گویم سرکه شد بعد از چهل سال این شراب
وه که من پنجاه سال از عمر خوابم برده بود 
طفل رفتم من به خواب و پیر برجستم ز خواب
مرده بودم کاشکی در آن صفای کودکی
تا به این طوفان نه چشمم باز می شد چون حباب
انقلاب خلی آید خم می فاسد کند  
من اخلا دادم از کف در فساد انقلاب
اشک با موی سپید من خوش آمد می کند  
یک جهان آتش به جان داریم و این یک قطره آب

 

***
خانه ملك‌الشعرا تبدیل به انبار شده است

ای ملک، یاد ازتوی ای سلطان اقلیم هنر
ای دماوند از تو یک کانون عشق و التهاب
هر دم از پیک و پیام دل سلامت می کنم 
چون شد ای میر ادب بازت نمی آید جواب؟
من بگویم؟ آشیان عشق و شعر و ذوق سوخت
می رود خاکستر و دودش به چشم اشک یاب
من بگویم؟ کاروان معرفت کوچید و رفت
وز دمن آوای زاغان آید و وای غراب
داستان بلبل و قمری همانا یاد برد  
قصه ی نعش کبوتر ماند و چنگال عقاب
رفتی و با خویش بردی شرکت دربار فضل 
شاعر از فر و فروغ افتاد و شعر از آب و تاب
نی مذاقی در هنر ماند و نه لطفی در سخن
نی صفایی در قلم ماند و نه ذوقی در کتاب
سایس و آزاده و استاد نظم و نثر دوست
در کتاب فضل او بسیار از این فصل است و باب
او یکی فردوسی، اما خود حکیم عنصری
او یکی فارابی، اما خود ظهیر فاریاب
دستگاه ساز و آوازی به جا ماند از ندیم 
کش نه شهنازی به شور است و نه روحی در رهاب
بی مقامش بین همایون بی وقارش چارگاه
هیچ قانونش نه چنگ ونه سنجش با رباب
هم مگر در لطف شعرت یابم آن ذوق حضور
ورنه یاد گل که خواهد زنده کردن جز گلاب
بی فروغ آن چشم کو بعد از تو بیند روی خوب
بی صفا آن دوست کو بعد از تو جوید خورد و خواب
گو در آن کشور که تاج و تخت سلطان سرنگون
با رعیت غم چرا خالی کند پا از رکاب
رو به سوی شام دارد مردمی بیعت شکن
راه وادی ضلال است و شلنگ است و شتاب

 

محمدتقی بهار ملقب به ملك‌الشعرا

از عزیزان جمله تفریق، از حریفان جمع جمع
ای خداوندان نسبت این چه تقسیم و حساب؟
خرمن دنیا و دین بر باد یغما می دهند
لعنتش باد آن که این رسم دوئیت کرد باب
هر که می خواهد چشیدن طعم آب زندگی
گو من این شربت چشیدم جمله از عذب و عذاب
جویباری بی فروغ و چشمه ساری خود دروغ 
صاحبا دورش سر آب است و نزدیکش سراب
راست می گفتند: دنیا لاشه ی  گندیده یی است 
بر سرش غوغای کرکس، جارو جنجال کلاب
گر تو هم زین لاشه خواهی با سگان باید جدال
ور نجویی این جدل از لاشه باید اجتناب
باری این دنیا و این احوال دنیا دارهاست
ای جوان پاکدل از پند پیران سر متاب
این تعصب ها و نسبت ها به هراسمی که هست
نیست جز اسباب کار امتحان و انتخاب
ورنه تنها زاید و تنها بمیرد آدمی
نیست انسابی به محشر تا تو جویی انتساب
انفجار این اتم اعلام محشر می کند
علم هم تصدیق دین را کرد و آخر شد مجاب
جامعیت خلعت اندام موزون کسی است
کو برای خود نسازد هیچ حبی را حجاب

 

ای سلطان اقلیم هنر

گردنت خواهی نخواهی زیر طوق بندگی است 
گر همه اسفندیارستی و گر افراسیاب
گوش بر فرمان قرآن خدا کن کاین خطیب
خطبه ها خواند همه حبل المتین، فصل الخطاب
ابتذال و کهنگی را با حقایق راه نیست 
تا ابد زشتی گناه است و نکوکاری ثواب
این تعصب هر دو دنیا را جهنم می کند
گر خدا خواهی، بشوی این نقش های ناصواب
سیرت و صورت یکی کن، این نه شرط مردمی است
چهره پنهان داشتن در پرده ی چندین نقاب
از ریای شیخ آخر خود نبودی در ستوه  
چون شدت اکنون که ارث شیخ می بخشی به شاب
تو به هر دینی که خواهی باش، اما بد مکن 
بد حرامش باد گشتن در حریم ارتکاب
ور بدی دیدی ز من باری تو خوب آن را ببخش
ورنه در چرخ اوفتد عکس العمل چون آسیاب
گردن آزاده را با رشته ی احسان ببند
کاین کرامت مر کریمان را کند مالک رقاب
تا که بر روی ترابی دستی از بیچاره گیر 
هین تو را بیچارگی ها خفته زیر این تراب
سود و سودا با ترازو داری انصاف کن  
هر حلالی را حساب و هر حرامی را عقاب
داستان یوسف از قرآن بخوان و پند گیر
سرنوشت این است یا «من عنده ام الکتاب»
هر کدام از شیوه یی کام تو شیرین می کنند
حافظ از شاخ نبات و شهریار از شعر ناب

محمد حسین شهریار


پی نوشت : سالروز درگذشت ملک الشعراء بهار


مطالب مرتبط:

سال‌روز درگذشت شاعر مرغ سحر

بر سنگ مزارم بنویسید

شعر و ادب پارسی

انجمن های شعر فارسی

ای نگار روحانی ، خیز و پرده بالا زن

آخرین شعر رسالت را بخوان

ب ه ا ر یه

نگاهی گذرا به چند شعر بهارانه

تطورات زبان فارسی در ضمن29قرن

 

تهیه و تنظیم برای تبیان : زهره سمیعی – بخش ادبیات تبیان

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین