سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
داخل میدان مین پای دو تا از بچه‌ها با هم قطع شده بود. داشتند به شوخی دعوا می‌کردند که - پای ‌منو بده، پای خودتو بردار! - مراقب باش پات با پای من قاطی نشه !
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پای ‌منو بده ، پای خود تو بردار !

دست نوشته شهید ایلیا : 

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

شهید همت

یکی از مأموران پرسید:

- پسر جان اسمت چیه؟

- عباس .

- اهل کجا هستی؟

- بندرعباس .

- اسم پدرت چیه؟

- به او می گویند حاج عباس !

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:

- کجا اسیر شدی؟

- دشت عباس !

افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:

- دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت :

- نه به حضرت عباس !

*****

یك شب در كردستان با گلوله‌ی توپ ، پشت سنگر ما را زدند . چنین مواقعی دیوارها و سقف سنگر می ‌لرزید و احیاناً گرد و خاک كمی فرو می‌ریخت . دور هم جمع شده ، در حال گفت‌ و گو بودیم و یكی از بچه‌ها كه خوابیده بود ، هیجان ‌زده بلند شد و گفت: « صدای چی بود؟ »

داخل میدان مین پای دو تا از بچه‌ها با هم قطع شده بود. داشتند به شوخی دعوا می‌کردند که :

- پای ‌منو بده ، پای خودتو بردار!

- مراقب باش پات با پای من قاطی نشه !

گفتم: « توپ ، توقع داشتی چه باشد؟ »

راحت سر جایش خوابید و گفت : « فكر كردم رعد و برق بود. چون من از رعد و برق می‌ترسم! »

*****

عراقی ها پشت جاده اهواز – خرمشهر موضع گرفته بودند. ما 300 متری با آنها فاصله داشتیم . دشمن از ترس جانش ، هر چیزی دم دستش می رسید سر رزمنده ها می ریخت . باور کنید اگر مهمات کم می آورد ، سنگ پرتاب می کردند.

قرار بود من و راننده به همراه یکی از بچه های جهاد برای ماموریتی به پشت جبهه ها برگردیم. آنقدر گلوله توپ، تانک و آر.پی.چی رد و بدل می شد که کسی جرات نداشت دو قدم از سنگرش جدا شود.

لبخند

 ما بسم الله گفتیم و با لندرور فکستنی جهاد که به خر لنگی بیشتر شباهت داشت، حرکت کردیم.

دوست شوخ طبع ما که بین من و راننده نشسته بود باب شوخی را باز کرد. چکشی کنار دستش بود که آن را به جای دنده کنار دست راننده قرار داد، و راننده عصبی که حواسش جمع انفجارها بود به جای دنده اصلی دستش روی چکش رفت و آن را به جای دنده عوض کرد. مواظب بودیم که راننده عصبی خنده هایمان را نبیند.

او که قصد داشت به حرکت خودرو افزوده شود ، دوباره با عصبانیت شدیدتر دنده کذائی – یعنی چکش – که همکار ما محکم گرفته بود جابجا کرد، اما هیچ تغییر در حرکت خودرو به وجود نیامد و چشم راننده به چکش افتاد و خنده های ما را دید با عصابانیت محکم کوبید روی ترمز و خود رو برجایش میخ شد که سر ما به شیشه جلو اصابت کرد.

در همین اثنا چند متر آن طرف تر درست جلوی ما ، روی جاده خمپاره ای منفجر شد که اگر در همان حال حرکت می کردیم ، تیکه بزرگمان گوشمان بود. حالا دیگر راننده خشمگین کمی آرام شده بود و با نگاه مهربان خود گویی می خواست از شوخی بجای دوست ما تشکر کند.

*****

داخل میدان مین پای دو تا از بچه‌ها با هم قطع شده بود. داشتند به شوخی دعوا می‌کردند که

- پای ‌منو بده، پای خودتو بردار!

- مراقب باش پات با پای من قاطی نشه !

مطلب مرتبط :

شوخ طبعی ها


منابع :

فرهنگ جبهه

خمپاره

نجوا

طنز جبهه

 

تنظیم برای تبیان :

بخش هنر مردان خدا - سیفی

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین