سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
ده ، پانزده روزی گذشت. آرام و قرار نداشتم . حسابی دلواپس شده بودم . بالاخره یک روز نامه ای ازش رسید و من نفس راحتی کشیدم . پشت پاکت هم اسم پدرم را نوشته بود. نامه را باز کرد. هر چه بیشتر می خواند ، شکفته تر می شد. دیرم می شد بدانم چی نوشته..
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

بنای با بصیرت

قسمت 5 :

معصومه سبک خیز :

...آخرین نفری که آمد پیش عبدالحسین ، صاحب زمین بود ؛ همان زمینی که می خواستند بدهند به ما. گفت : عبدالحسین برو زمین رو بگیر، حالا که از ما به زور گرفتن ، من راضی ام که مال شما باشه ، از شیر مادر برات حلال تر .

تو جوابش گفت : شما خودت خبر داری که چقدر از اون آب و ملک ها مال چند تا بچه یتیم بی سرپرست بوده ، اینا همه رو با همه قاطی کردن ، اگه شما هم راضی باشی ، حق یتیم رو نمی شه کاری کرد.

شهید برونسی

کم کم می فهمیدم چرا زمین را قبول نکرد . بالاخره هم یک روز آب پاکی ریخت به دست همه و گفت : چیزی رو که طاغوت بده، نجس در نجسه ، من هم همچنین چیزی نمی خوام ، اونا یک سر سوزن هم توی فکر خیر و صلاح ما نیستن .

وقتی تنها می شدیم ، با غیظ می گفت: خدا لعنتش کنه 1، با این کارهاش چه بلایی سر مردم در می آره!

آب ها که از آسیاب افتاد، خیلی ها به قول خودشان زمین دار شده بودند . عبدالحسین باز آستین ها را زد بالا و رفت کشاورزی برای این و آن . حسن، فرزند اولم ، هفت ماهش بود. اولین محصول گندم را که اهالی برداشت کردند ، آمد گفت: از امروز باید خیلی مواظب باشی .

گفتم : مواظب چی؟

گفت: اولاً که خودت خونه بابام چیزی نخوری ، دوماً بیشتر از خودت، مواظب حسن باشی که حتی یک ذره نون بهش ندن .

با صدای تعجب زده ام گفتم : مگر می شه ؟!

به حسن اشاره کردم و ادامه دادم : نا سلامتی بچه شونه. گفت: نه ، اصلاً من راضی نیستم ، شما حواست جمع باشه. لحنش محکم بود و قاطع . همان وقت هم رفت خانه پدرش به اتمام حجتی .

چیز هایی را که به من گفت، به آنها هم گفت . خودش هم از آن به بعد خانه پدرش چیزی نخورد!

کم کم پاییز از راه رسید. یک روز بار و بندیلش را بست و راه افتاد طرف مشهد برای زیارت. بر عکس دفعه های قبل ، این بار خیلی طول کشید رفتنش.

تو جوابش گفت : شما خودت خبر داری که چقدر از اون آب و ملک ها مال چند تا بچه یتیم بی سرپرست بوده ، اینا همه رو با همه قاطی کردن ، اگه شما هم راضی باشی ، حق یتیم رو نمی شه کاری کرد.

ده ، پانزده روزی گذشت. آرام و قرار نداشتم . حسابی دلواپس شده بودم . بالاخره یک روز نامه ای ازش رسید و من نفس راحتی کشیدم . پشت پاکت هم اسم پدرم را نوشته بود. نامه را باز کرد. هر چه بیشتر می خواند ، شکفته تر می شد. دیرم می شد بدانم چی نوشته. نامه را تا آخر خواند. سرش را بلند کرد. خیره ام شد و گفت : نوشته من دیگه روستا بر نمی گردم ، اگر دوست دارین، دخترتون رو بفرستین مشهد . اگر هم دوست ندارین، هر چی من تو خونه و زندگیم دارم همه اش مال شما ، هر چی که می خواین بفروشین ؛ فقط بچم رو بفرستین شهر.

نامه را بست. آدرس عبدالحسین را یک بار دیگر خواند. گفت: با این وضعی که تو روستا درست شده، زندگی واقعاً مشکله.

به من دقیق شد و دنبال حرفش را گرفت: شما بهتره هر چی زودتر برین شهر، ما هم ان شاء الله دست و پامون رو جمع و جور می کنیم و پشت سر شما می آیم ؛ این ده دیگه جای موندن مثل ماها نیست.

از همان روز دست به کار شدیم . بعضی از وسایل مان را فروختیم و دادیم به طلبکار ها، باقی وسایل را، که چیزی هم نمی شد، جمع و جور کردم . حالا فقط مانده بود که راهی مشهد بشوم . با خدا بیامرز پدرش راهی شدم.

*****

 شهید برونسی

آدرس توی احمد آباد ، خیابان پاستور بود. وقتی رسیدیم ، فهمیدم قسمت به اصطلاح اعیان نشین شهر است. برام سوال شده بود که آن جا را چطور پیدا کرده.

بالاخره رسیدیم خانه. فکر نمی کردم که دربست باشد. جای خوب و دست و پا بازی بود. با خودش که صحبت کردم ، دستم آمد خانه مال همان صاحب زمین هاست. وقتی فهمیده بود عبدالحسین می خواهد مشهد ماندگار شود ، برده بودش توی همان خانه. گفته بود: این خونه مال شما.

قبول نکرده بود. صاحب زمین ها گفته بود: پس تا برای خودت کاری دست و پا کنی، همین جا مجانی بشین.

ازش پرسیدم : حالا کار پیدا کردی؟

خندید و گفت: آره.

زود پرسیدم : چه کاری؟

گفت : سر همین کوچه یک سبزی فروشی هست، فعلاً اون جا مشغول شدم . پدرش همان روز برگشت و ما زندگی جدید مان را شروع کردیم . عادت کردن به اش سخت بود. ولی بالاخره باید می ساختیم.

عبدالحسین نزدیک دو ماه توی سبزی فروشی مشغول بود. بعضی وقت ها که حرف از کارش می شد، می فهمیدم دل خوشی ندارد. یک روز آمد گفت : این کار برام خیلی سنگینه، من از تقسیم اراضی فرار کردم که گرفتار مال حروم نشم ، ولی این جا هم انگار کمی از ده نداره.

پرسیدم : چرا؟

با زن های بی حجاب زیاد سر و کار دارم. سبزی فروشه هم آدم درستی نیست، سبزی ها رو می ریزه توی آب که سنگین تر بشه. آهی کشید و ادامه داد: از فردا دیگه نمی رم.

گفتم : اگه نخوای بری اون جا، چه کار می کنی؟!

گفت : ناراحت نباش، خدا کریمه.

به اندازه وزن شان، پولش را حساب کرد و داد به چند تا فقیر که می شناخت. آن وقت تازه اجازه داد ازشان بخوریم . مادرش را هم نگذاشت یک سر سوزن از جریان خبر دار شود. ملاحظه ناراحت نشدنش.

فردا صبح باز رفت دنبال کار. ظهر که آمد، گفت: توی یک لبنیاتی کار پیدا کردم.

گفتم : این جا روزی چقدرت می دن؟

گفت : از سبزی فروشی بهتره، روزی ده تومن می ده.

ده ، پانزده روز رفت لبنیاتی . یک روز بعد از ظهر، زودتر از وقتی که باید می آمد، پیدایش شد خواستم دلیلش را بپرسم ، چشمم افتاد به وسایل توی دستش؛ یک بیل و یک کلنگ ! پرسیدم : اینا رو برای چی گرفتی؟!

گفت: به یاری خدا و چهارده معصوم (علیه السلام) می خواهم از فردا صبح بلند شم و برم سرگذر.

چیزهایی از کارگر های سرگذر شنیده بودم . می دانستم کارشان خیلی سخت است. به اش گفتم : این لبنیا تیه که دیگه کارش خوب بود، مزد هم که زیاد می داد!

سرش را این طرف و آن طرف تکان داد. گفت: این یکی باز از اون سبزی فروشه بدتره.

گفتم : چطور؟

رز زرد

گفت: کم فروشی می کنه، کارش غش داره ؛ جنس بد رو قاطی جنس خوب می کنه و به قیمت بالا می فروشه، تازه همینم سبک تر می کشه ؛ از همه بدترش اینه که می خواد منم  لنگه خودش باشم! می گه  اگه بخوای به جایی برسی، باید از این کارا بکنی!

با غیظ ادامه داد: این نونش از اون یکی حروم تره!

از فردا صبح زود، رفت به قول خودش سر گذر. سه، چهار روز بعد، آخر شب که از سر کار برگشت، گفت: امروز الحمدلله یک بنّا پیدا شد که منو با خودش ببره سرکار.

گفتم : این روزی چقدر می ده؟

گفت: ده تومن.

کارش جان کندن داشت. با  کار لبنیاتی که مقایسه می کردم، دلم می سوخت. همین را هم به اش گفتم. گفت: هیچ طوری نیست، نون زحمت کشی ، نون پاک و حلالیه، خیلی بهتر از کار اوناست.

کم کم توی همین کار بنایی جا افتاد و کم کم برای خودش شد « اوستا» . حالا دیگر شاگرد می گرفت، دستمزدش هم بهتر از قبل شده بود.

گفت: هیچ طوری نیست، نون زحمت کشی ، نون پاک و حلالیه، خیلی بهتر از کار اوناست.

توی همان ایام، یک روز مادرش از روستا آمد دیدنمان. یک بغچه نان و دو، سه کیلو ماست چکیده و چیز های دیگری هم آورده بود برایمان. عبدالحسین همه را برداشت و زود برد آشپزخانه. مادرش گفت: امان می دادی تا یه کمی بخورن بچه ها.

تشکر کرد و گفت: حالا که کسی گرسنه نیست، ان شاء الله بعداً می خوریم.

نه خودش خورد و نه گذاشت من و حسن به آنها دست بزنیم . مادرش که رفت حرم، سریع بقچه نان و چیزهای دیگر را برد توی یک مغازه و کشید . به اندازه وزن شان، پولش را حساب کرد و داد به چند تا فقیر که می شناخت. آن وقت تازه اجازه داد ازشان بخوریم . مادرش را هم نگذاشت یک سر سوزن از جریان خبر دار شود. ملاحظه ناراحت نشدنش.

پیرزن چند روزی پیش ما، ماند. وقتی حرف از رفتن زد، عبدالحسین به اش گفت: نمی خواد بری ده ، ...

پاورقی :

1 - منظورش شاه مخلوع بود

برای مطالعه قسمت های قبل ، کلیک کنید .

 


تنظیم برای تبیان :

بخش هنر مردان خدا - سیفی

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین