سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
روزی کد خدا یک کیلو گوشت خرید و داخل کیسه‏ای گذاشت و به خانه برد. زنش کنار حوض نشسته بود و ظرف‏ها را می‏شست. کد خدا می‏خواست کیسه را به زن بدهد؛ ولی متوجه گربه‏ای که روی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

کیسه یخ کنار دیوار است

گربه

روزی کدخدا یک کیلو گوشت خرید و داخل کیسه‏ای گذاشت و به خانه برد. زنش کنار حوض نشسته بود و ظرف‏ها را می‏شست. کدخدا می‏خواست کیسه را به زن بدهد؛ ولی متوجه گربه‏ای که روی دیوار نشسته بود و به او نگاه می‏کرد، شد و فوراً گفت: «خانم! ... من یک کیلو یخ خریده‏ام، تا برمی‏گردم، تو آن را برای شام بپز.»

کدخدا کیسه را در کنار دیوار گذاشت و رفت. زن با خودش گفت: «ای مرد نادان!... رفته به جای گوشت، یخ خریده!...»

و بعد در آشپزخانه به دنبال کار خودش رفت. گریه هم که فرصت را مناسب دید، به سر وقت کیسه رفت و تمام گوشت‏ها را نوش جان کرد.

کدخدا که به خانه آمد، پرسید: «آن گوشتی را که آورده بودم، درست کردی؟...»

زن با حیرت گفت «اما تو که گفتی یخ خریده‏ای.»

کدخدا با ناراحتی گفت: «ای وای! من برای گمراه کردن گربه این را گفتم. آخر تو چرا باورت شد.»

پیاده‏روی

یک روز پسر قاضی شهر  پیاده پشت سر الاغش راه می‏رفت و با آنکه الاغش باری بر دوش نداشت، او سوارش نمی‏شد. مردی پسر قاضی را دید و پرسید: «چرا به خودت زحمت می‏دهی و پیاده می‏روی؟ خب سوار الاغ شو.»

پسر قاضی گفت: من که از این الاغ کمتر نیستم؛ چرا او پیاده برود و من سواره؟!»

آموزش شنا
جوجه اردک

دوستان شیرین عقل چند روزی می‏شد که از او بی‏خبر بودند. چون نگران او شده بودند، همه با هم به در خانه‏اش رفتند و با تعجب دیدند که او مشغول حرکت دادن یک جوجه اردک در آب حوض است.

آنها جلو رفتند و گفتند: «ای بابا!... تو اینجا چه می‏کنی؟ ما همه نگرانت بودیم.»

شیرین عقل جوجه اردک را نشان داد و گفت: «طوری نشده دوستان! مادر این جوجه اردک چند روز پیش مرد و من مشغول آموزش شنا به این حیوان هستم. چون می‏ترسم اگر شنا یاد نگیرد، یک روز که من خانه نباشم، در آب حوض بیفتد و خفه شود!...»

 

دارویی برای تصفیه خون

یک روز مردی از کنار زمینی که پر از بوته‏های هندوانه بود، می‏گذشت؛ اما تا چشمش به هندوانه‏های بزرگ و رسیده افتاد، دیگر نتوانست به راهش ادامه دهد و به سراغ یکی از هندوانه‏ها رفت و مشغول خوردن شد.

صاحب زمین که از دور او را دید، جلو آمد و گفت: «آدم حسابی!... اصلاً با خودت فکر می‏کنی این هندوانه مال کیه؟... می‏دانی اگر صاحبش راضی نباشد، چیزی که می‏خوری حرام است.»

مرد با خونسردی گفت: «من که این را به خاطر حلال یا حرام بودنش نمی‏خورم؛ به خاطر خواص مفیدی که دارد می‏خورم. چون شنیده‏ام برای تصفیه خون بسیار مفید است.»

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

***********************************

 

مطالب مرتبط

بهلول و طبیب(طنز)

نقشه گنج

هنوز نامه نرسیده

با شکم گرسنه نباید آب خورد (طنز)

جلد کلنگ(طنز)

غش نکنی!

نقل و نمک

یک ماجرای بامزه

بیا با هم بخندیم

بیا با هم بخندیم

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین