سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
گویند: ابن هیثم حکیم مردی پرهیزکار و با ورع بود و برخلاف روش پاره ای از حکیمان، شریعت را گرامی می داشت، تالیفات وی در ریاضیات ارزشمندتر از آن است که به وصف آید، وی را مقام علم را نیز بس شامخ می شمرد یکی از امیران سمنان نزد وی آمد، تا پیش وی چیزی بیاموزد.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

آزمایش شاگرد

آزمایش شاگرد

گویند: ابن هیثم حکیم مردی پرهیزکار و با ورع بود و برخلاف روش پاره ای از حکیمان، شریعت را گرامی می داشت، تالیفات وی در ریاضیات ارزشمندتر از آن است که به وصف آید، وی را مقام علم را نیز بس شامخ می شمرد یکی از امیران سمنان نزد وی آمد، تا پیش وی چیزی بیاموزد.

حکیم وی را گفت: اگر هر ماه مرا یک صد دینار دهی تو را حکمت آموزم، امیر به او بخشید. ابن هیثم چیزی از آن برنداشت و گفت: مرا به چیزی از این مال نیازی نیست، خواستم رغبت تو را به تحصیل علم و دانش بیازمایم و زمانی که دانستم مال را در مقام قیاس با دانش در چشم تو بهایی نیست به تعلیم تو رغبت کردم.

حرف اضافه

آزمایش شاگرد

معلم:

رامین وقتی من می گویم دانش آموزان کلاس تکالیف خود را با میل انجام می دهند کلمه (میل) در این جمله چیست؟

رامین: آقا حرف اضافه

مونث

زمین

دانش آموز: چرا عربها برای زمین فعل مونث به کار می برند؟

معلم: برای اینکه زمین زنه.

دانش آموز: از کجا معلوم؟

معلم: از آنجا که هیچ کس سن درست و حسابی زمین را نمی داند.

دماسنج
ورقه و دماسنج

معلم: حمید می دانی فرق دماسنج با ورقه ی امتحان چیست؟

حمید: هیچ شباهتی ندارند فقط هر کدام صفر را نشان دهد تن آدم می لرزد.

ادیب صابر

روزی باد سردی می وزید و برف سنگینی می بارید در چنین موقعیتی رشید و طواط (شاعر قرن ششم هجری) هوس دیدار دوستش (ادیب صابر) را کرد و به طرف خانه او روانه شد. وقتی به در خانه رسید، در زد. کنیزکی از داخل خانه پرسید کیست؟ رشید و طواط گفت: رشید است و ادیب را می خواهد. کنیز گفت: آقای من در خانه نیست رشید این شعر را فی البداهه سرود:

آن کس که برون رود در این روز                احمق تر از او کس دگر نیست

ادیب صابر که در خانه حضور داشت و تا پشت پنجره آمده بود این شعر را شنید و در جوابش گفت:

من خود به سرای خویشم اکنون                   پیداست که در برون در کیست

یزدگرد سوم

 روزی یک معلم از دانش آموزی پرسید: بگو ببینم یزدگرد سوم چه کسی را کشت؟

دانش آموز جواب داد: آقا نمی دانم.

معلم از دانش آموز دیگری که در کلاس حواسش نبود پرسید.

دانش آموز گفت: آقا ما را میگویی؟ معلم گفت بله شما را می گویم.

دانش آموز که هل شده بود به گریه افتاد و گفت: آقا به خدا ما نکشتیم.

شریک دزد

دزد

قاضی

از دزدی پرسید که این همه دست برد را تنها انجام دادی یا شریک هم داشتی؟

دزد جواب داد: آقای قاضی تنها بودم مگر در این زمانه آدم درستکار هم پیدا می شود که شریک انتخاب کنم.

 

 

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

مطالب مرتبط

هیتلر و دیوانه

معلم ناشی

به جای دو پا با چهارپا فرار می کردم

نفرین مادر(طنز)

از موی بلند خوشم نمیآید (طنز)

گدا و پیر زن

کم حافظه

طبیب تازه

یک طنز بی‏مزه!

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین