سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
در زمان رسول اکرم(ص) در مدینه، شخصی درخت خرمایی در خانه اش داشت، که قسمتی از شاخه های آن درخت به خانه همسایه سرازیر بود. با توجه به اینکه همسایه ی او شخصی عیالمند و فقیر بود، او وقتی می آمد تا از خرمای درخت خود بچیند، به بالای درخت می رفت وخوشه های خرما
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

"بدبخت و خوشبخت"

درخت

در زمان رسول اکرم(ص) در مدینه، شخصی درخت خرمایی در خانه اش داشت، که قسمتی از شاخه های آن درخت به خانه همسایه سرازیر بود.

با توجه به اینکه همسایه ی او شخصی عیالمند و فقیر بود، او وقتی می آمد تا از خرمای درخت خود بچیند، به بالای درخت می رفت وخوشه های خرما را می چید و در ظرفی می گذاشت.

هنگام چیدن خرما، گاهی چند دانه خرما به خانه همسایه می افتاد وکودکان همسایه آن خرماها را برداشته و می خوردند.

صاحب درخت، وقتی از درخت پایین می آمد، خرماها را از کودکان فقیر همسایه می گرفت. حتی اگر در دهانشان بود، آنها را با انگشتانش بیرون می آورد.

همسایه ی فقیر ازاین وضع ناراحت شد و به محضر پیامبر رفت و به عنوان شکایت جریان را به آن حضرت عرض کرد.

پیامبر(ص) فرمود: با صاحب درخت خرما صحبت می کنم؛ بلکه این مشکل شما حل شود.

وقتی پیامبر صاحب درخت را دید، جریان را به او گفت و سپس فرمود: آن نخل را که شاخه هایش به خانه ی همسایه فقیرت سرازیر است، به من بده که ضامن شوم عوض آن را در بهشت به تو بدهند.

صاحب درخت گفت: من نخلهای بسیار دارم؛ ولی هیچ یک از آنها مانند این نخل پربار نیست و حاضر به این معامله نیستم.

او این را گفت و از محضر رسول خدا(ص) مرخص شد.

در این میان، شخصی گفت و گوی پیامبر(ص) و صاحب درخت خرما را از نزدیک شنید. او پس از رفتن صاحب درخت، به محضر پیامبر(ص) نزدیک شد و عرض کرد: اگر من آن نخل را از صاحب درخت خریداری کنم و به شما واگذار نمایم، آیا درختی را در بهشت برای من ضامن می شوی؟

رسول اکرم فرمود: آری.

آن شخص فرصت شناس نزد صاحب درخت رفت و او را ملاقات کرد و درباره ی خرید آن نخل با او صحبت کرد، و آن نخل را به چهل نخل دیگر خرید.

طبق درخواست خریدار، صاحب درخت نزد جمعی شهادت داد که فلان درخت را معامله کرده و فروختم.

سپس مرد نیکوکار نزد پیامبرآمد و جریان را به عرض رساند و گفت: اکنون درخت مال من است و آن را به شما واگذار کردم.

پیامبر(ص) نزد همسایه ی فقیر رفت و آن نخل را به او بخشید و فرمود از این درخت تو و فرزندانت بهره مند شوید.

دراین هنگام خداوند سوره ی والیل را نازل کرد که آیه 5و6و7 این سوره ناظر به ستایش آن مرد نیکوکار است، و منظور از آیه 8و9و10و11 همان سوره، سرزنش صاحب درخت بخیل می باشد.

قصه ها وپندها،جلد1،سید ناصرحسینی

                                            

  " شتردوانی"

مسلمانان به مسابقات اسب دوانی و شتر دوانی و تیراندازی و امثال اینها خیلی علاقه نشان می دادند؛ زیرا اسلام تمرین کارهایی را که داشتن و مهارت در آنها برای سربازان ضرورت دارد، سنت کرده است.

خود رسول اکرم که رهبر جامعه ی اسلامی بود، عملا در اینگونه مسابقات شرکت می کرد و این، بهترین تشویق مسلمانان خصوصا جوانان برای یاد گرفتن فنون سربازی بود.

رسول اکرم گاهی بر اسب و گاهی بر شتر سوار می شد و شخصا با مسابقه دهندگان مسابقه می داد.

پیامبر شتری داشت که به دوندگی معروف بود و با هر شتری که مسابقه می داد، برنده می شد. کم کم این فکر در برخی ساده لوحان پیدا شد که شاید این شتر از آن جهت که به پیامبر تعلق دارد، ازهمه جلو می زند؛ بنابراین، ممکن است در دنیا شتری پیدا شود که با این شتر برابری کند.

تا اینکه روزی یک عرب بادیه نشین با شترش به مدینه آمد و مدعی شد حاضرم با شتر پیامبر مسابقه بدهم.

اصحاب پیغمبر با اطمینان کامل برای تماشای این مسابقه ی جالب جمع شدند؛ مخصوصا وقتی دانستند که پیامبر شخصا متعهد سواری شترخویش شده است، از شهر بیرون دویدند.

رسول اکرم و اعرابی روانه شدند و از نقطه ای که قرار بود مسابقه شروع شود، شتران را به طرف تماشاچیان به حرکت در آوردند.

هیجان عجیبی در تماشاچیان پیدا شده بود. اما برخلاف انتظار مردم، شتر اعرابی شتر پیغمبر را پشت سرگذاشت.

آن دسته از مسلمانان، که درباره ی شتر پیغمبر عقاید خاصی پیدا کرده بودند، از این حادثه بسیار ناراحت شدند.

اما رسول اکرم به آنها فرمود: اینکه ناراحتی ندارد؛ زیرا شترمن از همه شتران جلو می افتاد و به خود می بالید و مغرور می شد و پیش خود می گفت: من بالا دست ندارم.

اما سنت الهی است که روی هر دستی، دستی دیگر پیدا شود و پس ازهر فراز نشیبی برسد، وهر غروری درهم شکسته شود.

قصه ها وپندها،جلد1،سید ناصرحسینی

                                               

" ماموریت علی(ع)برای کشتن دشمنان"

نماز جماعت صبح در اول وقت در مسجد پیامبر(ص) برقرار گردید. پیامبر(ص) پس از نماز به جمعیت رو کرد و فرمود: ای مردم! از طریق وحی به من خبر رسیده است که سه نفر از کافران به بتهای لات و عزی سوگند یاد کردند تا مرا بکشند. در میان شما کیست که داوطلبانه به سوی آنها برود و آنها را قبل از آنکه به مدینه برسند، سربه نیست کند و نقشه ی آنها را نقش بر آب نماید؟

حاضران به همدیگر نگاه کردند و در جواب دادن به رسول خدا(ص) درماندند و در سکوت و خاموشی فرو رفتند.

پیامبر(ص) فرمود: گمان می کنم علی پسرابوطالب درمیان شما نیست.

یکی از مسلمین به نام عامربن قتاده برخاست و گفت: امشب علی(ع) مبتلا به تب شده؛ ازاین رو در نماز شرکت نکرده است. به من اجازه بدهید تا بروم و پیام شما را به او برسانم.

پیامبر(ص) به او اجازه داد.

عامر به حضور علی(ع) رفت و جریان را به آن حضرت خبرداد.

امام علی(ع) از خانه بیرون آمد؛ به گونه ای که گویی از بند رها شده است، او در حالی که با دو طرف پیراهنش، گردنش را پوشانده بود، به حضور پیامبر(ص) آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! جریان چیست؟

پیامبر(ص) فرمود: فرستاده ی پروردگار که به من خبر می دهد که سه نفر از کافران، هم سوگند شده اند تا بیایند و مرا بکشند، و به خدای کعبه موفق نمی شوند.

اکنون شخصی لازم است تا جلو آنها را بگیرد.

حضرت علی(ع) عرض کرد: من تنها برای جلوگیری از آنها آماده ام. چند لحظه اجازه بدهید تا لباسم را بپوشم.

پیامبر(ص) فرمود: این لباس و زره و شمشیر من است. آنها را بردار و بپوش.

پیامبر(ص) لباس و زره خود را بر او پوشانید و عمامه ی خود را بر سر علی(ع) نهاد و شمشیرش را به دست او داد، و اسبش را آورد و علی(ع) را سوار بر آن نمود و به سوی آن سه نفر که در چند فرسخی مدینه در بیابان به سوی مدینه می آمدند، فرستاد.

امام علی(ع) از مدینه بیرون آمد و به راه خود ادامه داد.

سه روز از جریان گذشت و هیچ خبری از علی(ع)، نه از آسمان(توسط جبرئیل)و نه از زمین نرسید.

فاطمه(س) نگران شد و دست حسن و حسین(ع) را گرفت و به حضور رسول خدا(ص) آمد و گفت: تصور می کنم که این دو کودک یتیم شده اند.

پیامبر(ص) با شنیدن این سخن، بی اختیار گریه کرد. سپس به مردم فرمود: هرکس خبر از علی بیاورد، او را به بهشت مژده می دهم.

مردم با جدیت به جست و جو پرداختند؛ زیرا دیدند رسول اکرم(ص) این موضوع را با اهمیت و تاکید خاص عنوان کرد.

تا اینکه عامربن قتاده خبرسلامتی علی(ع) را به پیامبر(ص) رسانید، که با پیروزی باز می گشت.

پیامبر(ص) به استقبال علی(ع) شتافت و دید که آن حضرت می آید، درحالی که دو اسیر و یک سربریده و سه شتر و سه اسب را با خود می آورد.

پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: دوست داری من جریان سفر تو را شرح بدهم یا خودت شرح می دهی؟

سپس فرمود: خودت شرح بده، تا گواه بر قوم گردی.

حضرت علی(ع) فرمود: در بیابان دیدم سه نفر سوار برشترمی آیند. وقتی که مرا دیدند، فریاد زدند: تو کیستی؟

گفتم: من علی پسرابوطالب؛ پسرعموی رسول خدا(ص) می باشم.

گفتند: ما کسی را به عنوان رسول خدا نمی شناسیم، و برای ما فرق نمی کند که تو را بکشیم یا محمد(ص) را.

صاحب این سربریده با شدت به من حمله کرد، و ضربه هایی بین من و او رد و بدل شد. در این میان باد سرخی وزید و صدای شما را از میان آن باد شنیدم که فرمود: زره ی او را از ناحیه گردن بریدم و کنار زدم، رگ گردنش را بزن.

من رگ گردنش را زدم، واو را رها ساختم.

سپس باد زردی وزید و صدای شما را ازمیان آن شنیدم که فرمود: زره ی او را از ناحیه ی رانش کنارزده و بر ران او بزن.

من به ران او زدم و او را سرکوب کردم، و سرش را از بدنش جدا کردم.

وقتی که او را کشتم، این دو نفر اسیر که دو رفیق او بودند.

پیش آمده و گفتند: این رفیق ما را که کشتی، توان آن را داشت که با هزار سواره بجنگد، اکنون ما تسلیم هستیم. ما شنیده ایم محمد(ص) شخصی مهربان و دل رحم و دلسوز است. درکشتن ما شتاب مکن و ما را زنده نزد او ببر تا او حکم کند.

پیامبر(ص) فرمود: ای علی! صدای اول را که شنیدی، صدای جبرئیل بود و صدای دوم، صدای میکائیل بود. اکنون یکی از آن دواسیر را نزد من بیاور.

علی(ع) یکی از آن دو اسیر را نزد پیامبر(ص) آورد.

پیامبر(ص) به او فرمود: بگو: معبودی جزخدای یکتا نیست.

او درپاسخ گفت: نقل کوه ابوقبیس برای من بهتر از آن است که این کلمه را بگویم.

پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: گردنش را بزن.

علی(ع) فرمان رسول خدا(ص) را اجرا کرد.

سپس پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: اسیر دوم را بیاور.

علی(ع) او را آورد.

پیامبر(ص) به او فرمود: بگو: لااله الا الله.

او گفت: مرا نیز به رفیقم ملحق سازید.

پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: او را نیز ببر و گردنش را بزن.

دراین میان جبرئیل نازل شد وعرض کرد: ای محمد(ص)!

پروردگارت سلام می رساند و می فرماید: این شخص را نکش؛

زیرا او دارای دو خصلت نیک است:

1- درمیان قوم خودش سخاوت دارد.  2- دارای اخلاق نیک است.

پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: دست نگهدار که فرستاده ی خدا چنین می گوید.

وقتی که آن مشرک ازعلت تاخیر قتل آگاه شد، گفت: آری سوگند به خدا هیچ گاه مالک یک درهم نشده ام،( یعنی پولی پس انداز ننموده ام؛ بلکه هرچه یافتم، به بستگانم دادم.) وهیچ گاه درمیان جنگ پشت به دشمن ننموده ام، وگواهی می دهم که معبودی جز خدای یکتا نیست و محمد رسول خدا(ص) است.

رسول خدا(ص) فرمود: این شخص از آن افرادی است که حسن خلق و سخاوتش، او را به بهشت پرنعمت کشانید.

قصه ها وپندها،جلد1،سید ناصرحسینی

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

**********************************

 

مطالب مرتبط

امتحان هوش

مسلمان شدن ابوذر

بهترین و بدترین مردم

                                      

 

  

                                                    

 

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین