سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یک روز من و بابابزرگ رفتیم به باغ دوستش. همه جا پر از درخت بود. چه برگهای قشنگی! چه میوههایی! دلم میخواست از درختها بالا بروم؛ سوار شاخههای بلند بشوم؛ بپرم توی هوا؛ پرواز کنم. گفتم: «بابابزرگ! اینجا چقدر درخت هست! این درختها خسته نمیشوند؟
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

درختی برای بابابزرگ
درختی برای بابابزرگ

یک روز من و بابابزرگ رفتیم به باغ دوستش. همه جا پر از درخت بود. چه برگهای قشنگی!

چه میوههایی! دلم میخواست از درختها بالا بروم؛ سوار شاخههای بلند بشوم؛ بپرم توی هوا؛ پرواز کنم. گفتم: «بابابزرگ! اینجا چقدر درخت هست!

این درختها خسته نمیشوند؟

خوابشان نمیگیرد؟»

بابابزرگ گفت: «این درختها خسته نمیشوند. این درختها ریههای زمین هستند.»

گفتم: «یعنی چه کار میکنند؟»

گفت: «اینها اگر نباشند، نفس زمین دیگر بالا نمیآید. ما دیگر نمیتوانیم هوای خوب و پاک داشته باشیم. نفس ما هم بند میآید. از همه چیز خسته میشویم. پرندهها و چرندهها هم همینطور.»

گفتم: «یعنی ما همه خفه میشویم؟»

گفت: «هم خسته میشویم، هم خفه میشویم.»

دوست بابابزرگ هم کمی آن طرفتر یک بیل بزرگ دستش بود و چند تا درخت کوچک هم روی زمین گذاشته بود.

گفتم: «بابابزرگ، دوستت دارد چه کار میکند؟»

گفت: «او در حال کاشتن درخت است. هر چقدر درختها زیادتر باشند، هوا تمیزتر و بهتر میشود؛ میوههای خوب هم گیر همه میآید.»

وقتی کارش تمام شد، چند تا سیب از یک درخت چید و به ما داد. سیبها چقدر بوی خوبی میدادند!

دوست بابابزرگ گفت: «دارم جای درختهایی که خشک شدند، نهال میکارم تا جای آنها را بگیرند.»

دوست بابابزرگ به من گفت: «از این سیبها بخور، ویتامین دارد.» سیبها را شستم و خوردم. چقدر آبدار بودند.

یک روز آمدم خانه. دیدم نه مامان هست نه بابا. فقط خاله بود و تورج کوچولو. گفتم: «خاله! مامان و بابا کجا هستند؟»

گفت: «رفتند بیمارستان.»

گفتم: «چرا؟»

گفت: «بابابزرگ باز نفسش بند آمده بود!»

گفتم: «وای! نکند درختهای باغ دوستش خشک شده باشند؟»

با خاله رفتیم بیمارستان. بیمارستان همیشه یک بویی میدهد که من همیشه یاد آمپول میافتم. وای آمپول!

جلو دهان و بینی بابابزرگ یک کاسهی بزرگ گذاشته بودند و بابابزرگ هم خوابیده بود. دوست بابابزرگ هم آنجا بود.

به دوست بابابزرگ گفتم: «نکند باغ شما خشک شده که بابابزرگ نفسش بند آمده؟»

خاله و دوست بابابزرگ خندیدند.

گفتم: «من میخواهم یک درخت بکارم تا بابابزرگ زودتر خوب بشود.»

فردا با خاله رفتیم چند تا نهال خریدیم و با هم به باغ دوست بابابزرگ رفتیم.

دوست بابابزرگ همهی نهالها را کاشت. همه سیب بودند. من از سیب خیلی خوشم میآید، ویتامین دارد. بوی خوبی هم میدهد. وای توی باغ نفس کشیدن چهقدر مزه میدهد.

مجید شفیعی

پوپک

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

درختی برای بابابزرگ

 

**************************************

 

مطالب مرتبط

گرم ترین لانه برای پرنده كوچك

پیرزن لجباز

آقا گلی و لاله

سوسمار مهربان

سالار و گیاهان دارویی

مهربانی و دوستی

هزار مایل دور از زمین

نامه ای برای خدا

سیاره عجیب غریب سرد و تاریک

بچه گوزن اخمو

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین