سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
آن شب بسیار تاریک و طوفانی بود. من داشتم به تخت خوابم میرفتم که ناگهان یک صدای تق تق روی پنجره شنیدم. فریاد زدم: « کی آنجاست؟» ناگهان نور یک رعد و برق ظاهر شد. من چهرهی یک نفر را در پنجره دیدم که شبیه یک آدم فضایی بود... یک آدم فضایی که من در نمایش تلوی
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

یک شب ترسناک‏
یک شب ترسناک‏

آن شب بسیار تاریک و طوفانی بود. من داشتم به تخت خوابم میرفتم که ناگهان یک صدای تق تق روی پنجره شنیدم. فریاد زدم: « کی آنجاست؟» ناگهان نور یک رعد و برق ظاهر شد. من چهرهی یک نفر را در پنجره دیدم که شبیه یک آدم فضایی بود... یک آدم فضایی که من در نمایش تلویزیونی «پروندههای مجهول» دیده بودم. خیلی ترسیده بودم. به طرف تخت خوابم دویدم و پتویم را روی سرم کشیدم. با فریاد زدن، از پدر و مادرم کمک خواستم؛ ولی جوابی نشنیدم. سپس به خاطر آوردم که آنها به یک مهمانی رفتهاند که در آن لباسهای خیالی میپوشند.

به آرامی از زیر پتو، بیرون را نگاه کردم؛ اما آنقدر تاریک بود که هیچ چیز دیده نمیشد. بعد صدای قدمهای یک نفر را شنیدم. صدا بلند و بلندتر میشد. هر چند هوا تاریک بود، من راه رسیدن به کشویم را که در آن دوربینم را نگه میداشتم میدانستم. به طرف آنجا دویدم و دوربینم را بیرون آوردم و شروع به عکس برداری از پنجره کردم. خیلی زود، صدای قدمها قطع شد.

ساعت پدربزرگم زنگ زد. ساعت دوازده نیمه شب بود. من به تخت خوابم برگشتم و سعی کردم بخوابم؛ اما نمیتوانستم. خیلی میترسیدم. روی تختم نشستم. ذهنم پر از افکار متفاوت بود. زمان میگذشت... ساعت یک، ساعت دو، ساعت سه، ساعت چهار، سرانجام به خواب رفتم.

من ساعت هشت از خواب برخاستم و تصمیم گرفتم به تحقیق بپردازم. چند ردپا بیرون پنجرهی اتاقم پیدا کردم. با یک نوار، آن را اندازه گرفتم و به این نتیجه رسیدم که دقیقاً اندازهی کفشهای پدرم است. رد پاها نزدیک در خانه تمام میشد. سپس به شهر رفتم تا عکسها را چاپ کنم؛ اما وقتی عکسهای چاپ شده را دیدم، شوکه شدم. آنها کاملاً سیاه بودند و چیزی در آن دیده نمیشد. بعد به خاطر آوردم که از فلش دوربین استفاده نکردم. وقتی به خانه رسیدم، همهی ماجرا را برای پدرم تعریف کردم و او شروع کرد به خندیدن. وقتی او به من گفت که او لباس یک آدم فضایی را برای مهمانی پوشیده بوده، من هم خیلی خندیدم. اکنون هم وقتی به آن شب فکر میکنم که از پدر خودم وحشت کرده بودم، برایم جالب است.

مترجم: سید محمدعلی رجایی

پوپک

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

یک شب ترسناک‏

*****************************************

مطالب مرتبط

گرم ترین لانه برای پرنده كوچك

پیرزن لجباز

آقا گلی و لاله

سوسمار مهربان

سالار و گیاهان دارویی

مهربانی و دوستی

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین