سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
شبی زبل خان وحشت زده از خواب پرید و زنش را صدا کرد و گفت: «فوراً عینکم را بده...» زن با تعجب از جا بلند شد و پرسید: «نصفه شبی عینک را برای چه می‏خواهی؟»
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

نقشه گنج
نقشه گنج

شبی زبل خان وحشت زده از خواب پرید و زنش را صدا کرد و گفت: «فوراً عینکم را بده...»

زن با تعجب از جا بلند شد و پرسید: «نصفه شبی عینک را برای چه می‏خواهی؟»

زبل خان خواب آلود جواب داد: «در خواب، نقشه گنجی پیدا کرده بودم؛ اما چون هوا تاریک بود و عینک هم نداشتم، نتوانستم آن را بخوانم. حالا آمدم عینکم را ببرم تا بتوانم آن را درست بخوانم!»

دکتر جان! دیدی بالاخره حرف من شد

یک روز دندان زبل خان به شدت درد گرفته بود؛ طوری که از ناراحتی و درد، فریاد می‏کشید. بالاخره با هر مصیبتی بود، خودش را پیش دندان‏پزشک شهر رساند.

دکتر تا چشمش به دندان زبل خان افتاد، گفت: « زبل خان! اگر می‏خواهی از درد خلاص شوی، هر چه زودتر باید این دندان فاسد را بکشی و دور بیندازی.»

زبل خان پرسید: «جناب دکتر! برای کشیدن این دندان چه قدر از من می‏گیری؟»

دیدی بالاخره حرف من شد

دکتر گفت: « دستمزد کشیدن هر دندان دو ریال است.»

ملّا گفت: «حالا نمی‏شود من یک ریال بدهم؟»

دکتر گفت: «نه خیر... این نرخ برای همه یکسان است.»

زبل خان هم که چاره‏ای نداشت، گفت: «بسیار خب قبول است.»

اما او یک دندان سالمش را به دکتر نشان داد و دکتر هم آن را کشید و از دهانش بیرون آورد.

ولی زبل خان بلافاصله گفت: «دکتر جان!... اشتباه کشیدی، دندان خراب، کنار آن دندانی است که آن را کشیدی.»

این بار دکتر همان دندان فاسد را کشید.

زبل خان هم دو ریال به دکتر داد و از جایش بلند شد که برود. در همان حال به دکتر گفت «آقای دکتر! دیدی بالاخره حرف. حرف من شد. من بابت کشیدن هر دندان، یک ریال به تو دادم!»

آرزو داشتم، فرمانروا می‏شدم
آرزو داشتم، فرمانروا می‏شدم

یک روز زبل خان و دوستانش دور هم نشسته بودند و از آرزوهای خود صحبت می‏کردند: از این که اگر فلان شغل را داشتند، فلان کار را انجام می‏دادند.

نوبت زبل خان شد و همه با اشتیاق منتظر بودند تا او آرزویش را بگوید. زبل خان گفت: «من آرزو داشتم، فرمانروا می‏شدم!»

یک نفر پرسید: «اگر فرمانروا می‏شدی، چه می‏کردی؟»

زبل خان بلافاصله‏ گفت: «خب دستور می‏دادم روزی هزار دینار به خودم بدهند، تا مجبور نباشم دیگر کار کنم و خسته بشوم!»

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

مطالب مرتبط

گوسفندی که سکه ها را خورد

الاغ باسواد تیمور لنگ

بهایی سنگین

بار خر روی دوش قاطر

دزد پنبه

درس خوب

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین