سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یکی بود، یکی نبود. خانه‏ای بود که چهار تا دیوار داشت. یک پنجره، یک پله و یک سقف قشنگ. یک روز پله گفت: «اگر من نبودم، هیچ‏کس نمی‏توانست وارد خانه شود برای همین هم من از همه مهم‏تر هستم.»
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

همه ی ما،یعنی خانه

خانه

یکی بود، یکی نبود. خانه‏ای بود که چهار تا دیوار داشت. یک پنجره، یک پله و یک سقف قشنگ. یک روز پله گفت: «اگر من نبودم، هیچ‏کس نمی‏توانست وارد خانه شود برای همین هم من از همه مهم‏تر هستم.»در خندید و گفت: «من از همه مهم‏تر هستم چون اگر من نباشم، هیچ‏کس نمی‏تواند از این دیوارها رد بشود و توی خانه برود.» دیوارهای خانه که حرف‏های در را شنیدند، گفتند: «اگر ما دیوارها نباشیم که اصلا خانه‏ای  درست نمی‏شود. این ما هستیم که خانه را می‏سازیم، پس ما مهم‏تریم.»

پنجره

پنجره آهی کشید و گفت: «شما نمی‏دانید اگر من نباشم، هیچ نوری به خانه نمی‏رسد و همه جا تاریک می‏شود. کار من از همه مهم‏تر است، پس خودم از همه مهم‏تر هستم.» سقف خانه فریاد زد: «شما نمی‏دانید که اگر من این بالا نباشم و جلوی باد و باران و آفتاب داغ را نگیرم، این خانه خراب می‏شود؟ من از همه‏ی شما مهم‏تر هستم چون سقف خانه‏ام.» پله گفت: «من مهم‏تر هستم.» در گفت: «نه. من مهم‏تر هستم.» آنها آنقدر گفتند و گفتند که پله قهر کرد و رفت. در هم قهر کرد و رفت. دیوارها هم رفتند. سقف هم رفت و پنجره نشست روی زمین. حالا دیگر خانه‏ای نمانده بود که معلوم شود چه کسی مهم‏تر است. پله‏ گوشه‏ای نشسته بود و هیچ‏کاری نداشت که بکند. مثل در که هیچ کس از او رد نمی‏شد، چون حالا خانه‏ای نبود که او در آن خانه باشد. دیوارهای خانه هم بی‏سقف و بی‏کار گوشه‏ای ایستاده بودند، دیوارهای بی‏سقف و بی در و پنجره، به هیچ دردی نمی‏خورند و سقف دیگر سقف نبود، چون روی هیچ دیواری نبود. او دلش می‏خواست مثل روزهای قبل، بالای دیوارهای خانه بنشیند و مراقب باشد که باد و باران و آفتاب خانه را خراب نکند. پله آرام آرام به طرف در رفت و گفت:»

اگر خانه نباشد، من به هیچ دردی نمی‏خورم.» در گفت: «اگر خانه نباشد، من هم به هیچ دردی نمی‏خورم.» پنجره گفت: «حالا هر خانه کجاست؟» دیوارها گفتند: «همه‏ی ما در کنار هم خانه می‏شویم.

هر کدام نباشیم، خانه هم نیست. سقف گفت: «حالا فهمیدیم که چه کسی از همه مهم‏تر است.» پله پرسید: «چه کسی؟» سقف خندید و گفت: «همه‏ی ما! ما یعنی خانه. وقتی همه با هم باشیم، مهم هستیم.»

پله با خوشحالی رفت و پایین در نشست. در رفت و میان دیوار ایستاد. و پنجره رفت کنار در، درست سر جای خودش. دیوارها زیر سقف ایستادند و سقف مثل همیشه مراقب خانه شد تا باد و باران و آفتاب آن را خراب نکند. حالا آنها خوب می‏دانستند که خانه از همه چیز مهم‏تر است.

مرجان کشاورزی آزاد

دوست خردسالان

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

**********************************

 

مطالب مرتبط

آرزوی مورچه ی قرمز

موش کوچولوی گرسنه

قوقولی قوقو

این طوری بهتر است!

داستان بز دانا

آش

لنگه جوراب

منزل نو مبارک

دوستی ها

مامان گنجشک کوچولو!

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین