سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
سلیم با اینکه سن و سال کمی داشت، اما ستبر بازو، چهارشانه، پر زور بود. صبح روز بعد، با اولین بانگ خروس، توشه راه برداشت و به قصد یافتن ردی از پدر و مادر، از قصر بیرون آمد. او رفت و رفت تا به پهلوانی قوی هیکل برخورد که هفت سنگ آسیاب را با دست‏هایش گرفته بود
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

سلیم و دوستان پهلوانش

پهلوان

در قسمت قبل سلیم تصمیم گرفت برای یافتن پدر و مادرش از قصر خارج شود و حالا ادامه ی ماجرا.....

سلیم با اینکه سن و سال کمی داشت، اما ستبر بازو، چهارشانه، پر زور بود. صبح روز بعد، با اولین بانگ خروس، توشه راه برداشت و به قصد یافتن ردی از پدر و مادر، از قصر بیرون آمد.

سنگ

او رفت و رفت تا به پهلوانی قوی هیکل برخورد که هفت سنگ آسیاب را با دست‏هایش گرفته بود و مثل پر کاه دور سر می‏چرخاند و پیش می‏آمد. وقتی به سلیم رسید، راهش را سد کرد. سلیم نگاهی به بازوان ستبر پهلوان انداخت و پرسید: «کیستی و به کجا می‏روی؟»

پهلوان گفت: «به من «سنگ آسیاب بردار» می‏گویند. دارم پیش سلیم پهلوان می‏روم.»

سلیم گفت: «با او چه کار داری؟»

سنگ آسیاب بردار گفت: «آوازه پهلوانی او را شنیده‏ام. می‏روم تا با او کشتی بگیرم و زور و توانم را بسنجم. می‏خواهم بدانم او پرزورتر و پهلوان‏تر است یا من!»

سلیم گفت: «من برادر سلیم پهلوانم. با من کشتی بگیر. اگر زورت به من رسید و شکستم دادی، بدان که زورت به او هم خواهد رسید.»

به این ترتیب، آن دو، دست در کمر هم، کشتی گرفتند. سه شب و سه روز، زور آزمایی کردند، اما هیچ‏کدام بر دیگری چیره نشد. روز چهارم، سلیم هیکل  بزرگ سنگ آسیاب بردار را روی دست بلند کرد و بر زمین زد و خنجر آبدارش را از نیام کشید تا سر از تنش جدا کند. سنگ آسیاب بردار که مرگ را به چشم خود می‏دید، به التماس افتاد و گفت: «ای پهلوان! چه بهره‏ای از ریختن خونم می‏بری؟ مرا نکش و از خونم درگذر! در سفری که در پیش داری، همراهت می‏آیم. هر چه بخواهی، بی‏چون و چرا، انجام می‏دهم!»

سلیم، هیچ قصد کشتن او را نداشت. فقط می‏خواست ترس از مرگ را در چشم‏های سنگ آسیاب بردار ببیند. خنجرش را غلاف کرد و به او امان داد. سنگ آسیاب بردار از جا برخاست و گفت: «سلیم پهلوان خود تو هستی. غیر از او، کس دیگری نمی‏تواند با من در آویزد و چیره شود!»

چنار

بعد هر دو، دوش به دوش هم، قدم در راه گذاشتند. مدتی بعد، آنها به پهلوانی برخوردند که دو چنار بلند را از ریشه کنده بود و مثل دو چوب کوچک، با آنها بازی می‏کرد. پهلوان چنار به دست، راه آن دو را بست و پرسید: «کیستید و به کجا می‏روید؟»

پهلوان پا پیش گذاشت و گفت: «به من «چنار گردان» می‏گویند. دارم به نزد سلیم پهلوان می‏روم.»

- با او چه کار داری؟

- می‏گویند پهلوانی به زورمندی و توانایی او نیست. می‏روم تا با او زورآزمایی کنم و توانم را بسنجم. می‏خواهم بدانم او پرزورتر است یا من!

- پس بیا و با من کشتی بگیر. چون سلیم پهلوان منم!

هر دو دست در کمر هم، کشتی گرفتند. سلیم، این پهلوان را هم مثل سنگ آسیاب بردار از زمین کند و چند بار، بالای سر چرخاند و بر زمین زد. بعد هم خنجرش را از نیام بیرون کشید و روی سینه‏اش نشست. چنارگردان به التماس افتاد و گفت: «مرا نکش و از خونم درگذر! در سفر، سه نفر بهتر از دو نفر است. هر جا بروی، همراهت می‏آیم و هر کاری بگویی انجامش می‏دهم.»

دریا

سلیم پهلوان خنجر را غلاف کرد، به او امان داد و بلند شد. سه پهلوان، دوش به دوش هم به راه افتادند. بعد از مدتی، به دریایی رسیدند. کنار ساحل، پهلوانی خوابیده بود. او وقتی آب دریا را در می‏کشید، دریا خشک می‏شد و وقتی پف می‏کرد، به حالت اولش برمی‏گشت و پر از آب می‏شد. سلیم بالای سر او رفت و پرسید: «تو کیستی و اینجا چه می‏کنی؟»

پهلوان از جا نیم‏خیز شد و گفت: «من «دریا درکش» هستم. چشم به راه سلیم پهلوانم

سلیم پرسید: «با او چه کار داری؟»

دریا درکش گفت: «می‏خواهم با او دست و پنجه نرم کنم.»

سلیم گفت: «سلیم پهلوان منم. برخیز و با من بجنگ!»

آن دو، دست درکمر به هم در آمیختند. سلیم پهلوان او را هم مثل دو پهلوان دیگر، در یک چشم به هم زدن از زمین کند و بالای سر چرخاند و محکم به زمین زد. بعد بر سینه‏اش نشست و خنجر آبدارش را در آورد. دریا درکش به التماس افتاد و گفت: «ای پهلوان! جوانمرادی کن و از خونم درگذر! شاید روزی به کار تو آیم و گره کوچکی را بگشایم!»

سلیم پهلوان، به او هم امان داد. آنها سه نفر بودند، اما با دریا درکش چهار نفر شدند و دوش به دوش هم، دوباره قدم در راه گذاشتند. مدتی بعد به شهری رسیدند. نرسیده به دروازده شهر، جوی آبی بود و در کنارش، چناری بلند، روی زمین، سایه انداخته بود. هر چهار نفرشان گرسنه بودند. سلیم پهلوان رو به یارانش کرد و گفت: «من به شهر می‏روم تا چیزی برای خوردن، بیابم و بیاورم. شما زیر چنار، بنشینید و استراحت کنید!»

دیگ

سه پهلوان، از خستگی، زیر چنار، بله شدند. سلیم پهلوان وارد شهر که شد، یک راست به مغازه آش فروشی رفت. ده دیگ بزرگ آش، روی اجاق داشت می‏پخت. سلیم پهلوان آشپز را صدا کرد و گفت: «ما چهار نفریم. هفته‏هاست که چیزی نخوده‏ایم. این ده دیگ آش را یکجا می‏خرم.»

و کیسه پولش را در آورد. آشپز گفت: «جواب آن چهل پهلوان را چه می‏دهی؟ مگر نمی‏بینی که آنها چشم از دیگ‏ها بر نمی‏دارند و منتظر نشسته‏اند!»

پهلوان سلیم چشم گرداند. آنجا چهل نفر نشسته بودند، ستبر بازو و شکم گنده. پهلوان سلیم گرسنه بود و بوی آش، عقل از سرش ربوده بود. حوصله جر و بحث نداشت. در یک چشم به هم زدن، یقه آشپز را گرفت و به هوا انداخت. آشخورهای شکم گنده بلند شدند و با های و هوی، به سمت او حمله کردند. پهلوان سلیم دست به کار شد. چند نفر را که از زمین کند و به هوا انداخت، بقیه  از ترس، خنجرها را غلاف کردند و پا به فرار گذاشتند. پهلوان سلیم دیگی برداشت و شروع به خوردن کرد. در همان زمان، در شهر، آوازه پیچید که: یک پهلوان غریبه به شهر آمده که زور چهل پهلوان شهر به او نرسیده است!

مردم شهر، از گوشه و کنار، برای دیدن پهلوان، به آن سمت هجوم آوردند. سلیم پهلوان، مردم را دید که مضطرب و هراسان، به هر سمت می‏دوند و کسی را می‏جویند. رو به مردم گفت: «چرا اینقدر هراسانید؟ اگر مسافری تنها را می‏جویید که به شهرتان آمده، این منم!»

گفتند: «مسافر را نه، به دنبال پهلوانیم.»

سلیم گفت: «همان که می‏جویید، منم! به آشپز پول دادم که آش بدهد، نداد. سه تن از برادرانم بیرون شهر، زیر چنار، منتظرند.»

خبر به پادشاه رسید. پیغام فرستاد و سلیم پهلوان و سه همراهش را به قصر دعوت کرد. بعد از ضیافت و پذیرایی، پادشاه که از شجاعت و پهلوانی سلیم در شگفت شده بود، از او خواست تا دخترش را به همسری بپذیرد. سلیم گفت: «من به دنبال پدر و مادرم هستم. هنوز پیداشان نکرده‏ام. دخترتان را به برادرم، سنگ آسیاب بردار بدهید. او در جوانمردی و دلیری، چیزی از من کم ندارد!»

پادشاه راضی شد. سه روز و سه شب جشن گرفت و دخترش را به عقد سنگ آسیاب بردار در آورد. بعد از جشن و سرور، سلیم کاسه‏ای شیر به سنگ آسیاب بردار داد و گفت: «ای برادر! گاهی به کاسه بنگر! اگر دیدی که شیر، سرخ شد، بدان که فلاکت و مشکلی برایم پیش آمده. پس زود به یاریم بشتاب!»

بعد، پهلوان سلیم، همراه با دو پهلوان دیگر، از شهر بیرون رفت و قدم در راه گذاشت. آنها هفت شب و هفت روز راه پیموده، به شهری رسیدند.

به دروازه شهر که رسیدند، سلیم رو به یارانش کرد و گفت: «هر سه خسته‏ایم! اما شما دو نفر، از من خسته‏ترید. بهتر است شما همین‏جا بمانید تا من به شهر رفته، چیزهایی بخرم. آن وقت برمی‏گردم و شما را می‏برم.»

هر دو پهلوان قبول کردند. سلیم وارد شهر شد و به سوی بازار رفت. نان و برنج و گوشت بسیار خرید و به خانه پیرزنی برد. چند دیگ بزرگ آماده کرد و آش پخت. آن وقت پیش یارانش برگشت و آنها را به خانه پیرزن آورد. مدتی بعد، هر سه آش خوردند و چای نوشیدند. بعد دم گرفته، نشسته بودند که ناگهان غلغله‏ای برخاست. سلیم پهلوان هراسان بلند شد. پیرزن گفت: «پسرم! از دست تو کاری ساخته نیست. این شهر یک چاه آب دارد. ماه‏هاست که در آن چاه اژدهایی پیدا شده که هر روز، یک گاو و یک آدم می‏خورد. امروز قرعه به اسم دختر پادشاه افتاده.»

سلیم پهلوان یارانش را تنها گذاشت و تنها به سوی چاه، روان شد. به لب چاه که رسید، دختری دید که آنجا نشسته و سخت می‏گرید. پهلوان به نزد او رفت و گفت: «مسافرم و از راه دور می آیم. هفته‏هاست که راه می‏روم و بسیار خسته‏ام. می‏خواهم لب چاه، به جای شما بنشینم و کمی استراحت کنم.»

دختر مضطرب شد و هراسان گفت: «نه! نه! این چاه اژدهایی دارد که اگر بیدار شود، هم تو را می‏خورد و هم  مرا. امروز قرعه به اسم من افتاده. زود از اینجا برو و جانت را نجات بده!»

سلیم پهلوان خنده‏ای کرد و گفت: «خسته‏ام و نای راه رفتن ندارم.» بعد همه جا زیر پای دختر، تکیه به دستش داد و گفت: «وقتی اژدها بیدار شد و از چاه بیرون آمد، مرا هم بیدار کن!»

اژدها

سلیم پهلوان به خواب عمیقی رفت. دیری نگذشت که اژدها نعره‏ای کشید و سر از چاه بیرون آورد. دخترک ترسید و یادش رفت که سلیم را بیدار کند. در همان حال، آب دیده می‏ریخت و به سختی می‏گریست. قطره‏ای از اشک دخترک، به رخسار پهلوان چکید. او بیدار شد و نگاه به اطراف کرد. اژدها سر از چاه بیرون آورده بود و دهانش را مانند غاری بزرگ، گشوده بود و هر دوی آنها را با نفس گرمش، به سمت خود می‏کشید. پهلوان برخاست. خنجر از میان برکشید و تیغه‏اش را در دهان اژدها فرو کرد. اژدها همچنان دم می‏کشید و خنجر نیز پهلوان، رفته رفته به حلقش می‏رسید. مدتی بعد، وقتی خنجر پهلوان به شکمش رسید، اژدها نعره ای از درد کشید و بر زمین افتاد. دخترک با دیدن خونی که از اژدها می‏جوشید و بر زمین می‏ریخت، از حال رفت. وقتی به هوش آمد، پهلوان گفت: «خواهرکم! برو! جانت خلاص!»

بعد لاشه خون‏آلود اژدها را برداشت و به صحن مسجد شهر برد و همانجا گذاشت.

دخترک وقتی به قصر پدر آمد، پادشاه در غضب شد و گفت: «برای چه برگشتی؟! اژدها از چاه بیرون می‏آید، شهر را ویران کرده و مردم را می‏خورد!»

دخترک آنچه دیده بود، به پدر باز گفت. پادشاه باور نکرد. چند نفر را فرستاد تا سر و گوشی آب بدهند. آنها سریع به لب چاه آمدند. آب چاه خون‏آلود بود. رد خون‏ها را گرفتند و به سمت مسجد رفتند. جسد اژدها روی صحن مسجد افتاده بود. شتابان به پیش پادشاه رفته، واقعه را باز گفتند. جارچی‏های پادشاه در کوچه و بازار، جار زدند و گفتند: «کسی که اژدها را کشته و مردم این شهر را نجات داده، به نزد پادشان برود. پادشاه می‏خواهد انعام خوبی به او بدهد!»

90افسانه برای نوجوانان

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

**************************************

 

مطالب مرتبط

یک جمجمه و دو سنگ

عموجان با هدیه آمد!

یک درس تازه

رزمنده ی فداکار

خواب و بیداری

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین