نخستین گامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از ورود به مدینه برداشت، بنای مسجد بود. عمار در ساختن آن بیش از همه زحمت می‎کشید و به تنهایی کار چند نفر را انجام می‎داد. صداقت و تعهد او به اسلام سبب شده بود که دیگران او را بیش از تواناییش به کار و
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

درخششی در مِه

 

عمار بن یاسر

 

نخستین گامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از ورود به مدینه برداشت، بنای مسجد بود. عمار در ساختن آن بیش از همه زحمت می‎کشید و به تنهایی کار چند نفر را انجام می‎داد. صداقت و تعهد او به اسلام سبب شده بود که دیگران او را بیش از تواناییش به کار وادار کنند. روزی عمار شکایت آنان را به حضور پیامبر برد و گفت: این گروه مرا کشتند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) در آن هنگام کلام تاریخی خود را گفت که در قلوب همه حاضران نشست، فرمود:

«انک لن تموت حتی تقتلک الفئة الباغیة الناکبة عن الحق، یکون آخر زادک من الدنیا شربة لبن»(1)؛ تو نمی‎میری تا وقتی که گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بکشد. آخرین توشه تو از دنیا جرعه‎ای شیر است.

این سخن در میان یاران پیامبر منتشر شد و سپس دهان به دهان انتقال یافت و عمار از همان روز در میان مسلمانان مقام موقعیت خاصی پیدا کرد، بالاخص که پیامبر(صلی الله علیه و آله) او را به مناسبت‎هایی می‎ستود.

در نبرد صفین انتشار خبر شرکت عمار در سپاه امام علی(علیه‎السلام) دل‎های فریب خوردگان سپاه معاویه را لرزاند و برخی را بر آن داشت که در این مورد به تحقیق بپردازند.

 

عمار و فئه باغیه

عمار در هنگامی که تصمیم گرفت گام به میدان نهد در میان یاران امام علی(علیه‎السلام) برخاست و سخن خود را چنین آغاز کرد: بندگان خدا، به نبرد قومی برخیزید که انتقام خون کسی را می‎خواهند که به خویش ستم کرد و بر خلاف کتاب خدا حکم نمود و او را گروه صالح، منکر تجاوز، امر به معروف کشتند. ولی گروهی که دنیای آنان در قتل او به خطر افتاد زبان به اعتراض گشودند و گفتند که چرا او را کشتند. در پاسخ گفتیم که به سبب کارهای بدش کشته شد. گفتند: او کار خلافی انجام نداد! آری، از نظر آنان، عثمان کاری بر خلاف انجام نداد. دینارها در اختیار آنان نهاد و خوردند و چریدند. آنان خواهان خون او نیستند، بلکه لذت دنیا را چشیده‎اند و آن را دوست دارند و می‎دانند که اگر در چنگال ما گرفتار شوند از آن خوردنی‎ها و چریدنی‎ها باز خواهند ماند.

خاندان امیه در اسلام پیشگام نبوده‎اند تا از این جهت شایسته فرمانروایی باشند. آنان مردم را فریفتند و ناله «امام ما مظلومانه کشته شد» سر دادند تا بر مردم ظالمانه حکومت و سلطنت کنند. این حیله‎ای است که از طریق آن به آنچه که می‎بینید رسیده‎اند. اگر چنین خدعه‎ای به کار نمی‎بردند دو نفر هم با آنان بیعت نمی‎کرد و به یاریشان برنمی‎خواست.(2)

عمار این سخنان را گفت و به سوی میدان روانه شد و یاران او به دنبالش به راه افتادند. وقتی خیمه عمروعاص در چشم‎انداز او قرار گرفت و فریاد برداشت که: دین خود را در مقابل حکومت مصر فروختی. وای بر تو، این نخستین بار نیست که بر اسلام ضربه زدی. و چون چشم او به قرارگاه عبید الله بن عمر افتاد فریاد زد: خدا تو را نابود سازد. دین خود را به دنیای دشمن خدا و اسلام فروختی. وی در پاسخ گفت: نه، من قصاص خون شهید مظلوم را می‎خواهم.

عمار گفت: دروغ می‎گویی. به خدا سوگند، می‎دانم که تو هرگز خواهان رضای خدا نیستی. تو اگر امروز کشته نشوی فردا می‎میری. بنگر که اگر خدا بندگان خود را با نیت آنان کیفر و پاداش دهد نیت تو چیست. (3)

پیامبر(صلی الله علیه و آله) در آن هنگام کلام تاریخی خود را گفت که در قلوب همه حاضران نشست، فرمود:

«انک لن تموت حتی تقتلک الفئة الباغیة الناکبة عن الحق، یکون آخر زادک من الدنیا شربة لبن»(1)؛ تو نمی‎میری تا وقتی که گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بکشد. آخرین توشه تو از دنیا جرعه‎ای شیر است.

آنگاه، در حالی که گرداگرد او را یاران علی(علیه‎السلام) گرفته بودند، گفت: خدایا تو می‎دانی که اگر بدانم رضای تو در این است که خود را در این دریا بیفکنم می‎افکنم. اگر بدانم رضای تو در این است که لبه شمشیر را بر شکم قرار دهم و بر آن خم شوم که از آن طرف به در آید چنین خواهم کرد. خدایا می‎دانم و مرا آگاه ساختی که امروز عملی که تو را بیش از هر چیز راضی سازد جز جهاد با این گروه نیست، و اگر می‎دانستم که جز این عمل دیگری هست آن را انجام می‎دادم. (4)

 

واکنش شرکت عمار در سپاه امام علی علیه‎السلام

شخصیت عمار و سوابق انقلابی او امری نبود که بر اهل شام پوشیده باشد. گفته پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در باره او عالمگیر شده بود. آنچه بر مردم شام تا حدودی پوشیده بود شرکت عمار در سپاه امام بود. وقتی خبر شرکت احتمالی او در سپاه علی(علیه‎السلام) به درون سپاه شام نفوذ کرد، کسانی که تحت تاثیر تبلیغات مسموم معاویه قرار گرفته بودند در صدد تحقیق بر آمدند.

یکی از این افراد شخصیت معروف یمنی ذوالکلاع بود که در بسیج کردن قبایل حمیری به سود معاویه فوق العاده مؤثر بود. اکنون نور حق بر قلب او تافته بود و می‎خواست حقیقت را دریابد. لذا تصمیم گرفت با ابونوح، یکی از سران قبیله حمیر، که در کوفه سکنی داشت و در سپاه امام شرکت کرده بود، تماس بگیرد. از این جهت، ذوالکلاع خود را به صف مقدم سپاه معاویه رسانید و از آنجا فریاد زد:

می‎خواهم با ابو نوح حمیری از تیره کلاع سخن بگویم. ابونوح با شنیدن این فریاد جلو آمد و گفت: تو کیستی؟ خود را

عمار بن یاسر

معرفی کن.

ذوالکلاع: من ذوالکلاعم. درخواست می‎کنم نزد ما بیا.

ابونوح: به خدا پناه می‎برم که تنها به سوی شما بیایم، مگر با گروهی که در اختیار دارم.

ذوالکلاع: تو در پناه خدا و رسول او و در امان ذوالکلاع هستی. من می‎خواهم در باره موضوعی با تو سخن بگویم. از این رو، تنها از صف بیرون بیا و من نیز تنها بیرون می‎آیم و در میان دو صف با هم سخن می‎گوییم.

هر دو از صفوف خود جدا شدند و در میان دو صف با هم به مذاکره پرداختند.

ذوالکلاع: من به این جهت تو را دعوت کردم که در گذشته (در دوران حکومت عمر بن الخطاب) از عمروعاص حدیثی شنیده‎ام.

ابو نوح: آن حدیث چیست؟

ذوالکلاع: عمروعاص گفت که رسول خدا فرمود: اهل شام و اهل عراق با هم روبرو می‎شوند، حق و پیشوای هدایت در یک طرف است و عمار نیز با آن طرف خواهد بود.

ابونوح: به خدا سوگند که عمار با ماست.

ذوالکلاع: آیا در جنگ با ما کاملا مصمم است؟

ابونوح: بلی، سوگند به خدای کعبه که او در نبرد با شما از من مصممتر است. و اراده شخص من این است که ای کاش همه شما یک نفر بودید و همه را سر می‎بریدم و پیش از همه از تو آغاز می‎کردم، در حالی که تو فرزند عموی من هستی.

ذوالکلاع: چرا چنین آرزویی داری، در حالی که من پیوند خویشاوندی را قطع نکرده‎ام و تو را از اقوام نزدیک خود می دانم و دوست ندارم تو را بکشم.

ابونوح: خدا در پرتو اسلام یک رشته از پیوندها را بریده و افراد از هم گسسته را به هم پیوند داده است. تو و یاران تو پیوند معنوی خود را با ما گسسته‎اید. ما بر حق و شما بر باطل هستید، به گواه این که سران کفر و احزاب را یاری می‎کنید.

ذوالکلاع: آیا آماده‎ای که با هم به درون صفوف شام برویم؟من به تو امان می‎دهم که در این راه نه کشته شوی و نه چیزی از تو گرفته شود و نه ملزم به بیعت گردی، بلکه هدف این است که عمروعاص را از وجود عمار در سپاه علی آگاه سازی، شاید خدا میان دو لشکر صلح و آرامش پدید آورد.

ابونوح: من از مکر تو و یاران تو می‎ترسم.

ذوالکلاع: من ضامن گفتار خود هستم.

ابونوح رو به آسمان کرد و گفت: خدایا تو می‎دانی که ذوالکلاع چه امانی به من داد. تو از آنچه در دل من است آگاه هستی؛ مرا حفظ کن. این را گفت و با ذوالکلاع به سوی سپاه معاویه گام برداشت. وقتی به مقر عمروعاص و معاویه نزدیک شد مشاهده کرد که هر دو مردم را به جنگ تحریک می‎کنند.

ذوالکلاع رو به عمروعاص کرد و گفت: آیا مایلی با مردی خردمند و راستگو در باره عمار یاسر مذاکره کنی؟

عمروعاص: آن شخص کیست؟

ذوالکلاع اشاره به ابونوح کرد و گفت: او پسر عموی من و از اهل کوفه است.

عمروعاص رو به ابونوح کرد و گفت: من در چهره تو نشانه‎ای از ابوتراب می‎بینم.

آیا آماده‎ای که با هم به درون صفوف شام برویم؟من به تو امان می‎دهم که در این راه نه کشته شوی و نه چیزی از تو گرفته شود و نه ملزم به بیعت گردی، بلکه هدف این است که عمروعاص را از وجود عمار در سپاه علی آگاه سازی، شاید خدا میان دو لشکر صلح و آرامش پدید آورد.

ابونوح: بر من نشانه‎ای از محمد(صلی الله علیه و آله) و یاران اوست و بر چهره تو نشانه‎ای از ابوجهل و فرعون است. در این هنگام ابوالاعور، یکی از فرماندهان سپاه معاویه برخاست و شمشیر خود را کشید و گفت: این دروغگو را که نشانه‎ای از ابوتراب بر او هست باید بکشم که تا این حد جرات دارد که در میان ما به ما دشنام می‎دهد.

ذوالکلاع گفت: سوگند به خدا، اگر دست به سوی او دراز کنی بینی تو را با شمشیر خرد می‎کنم. این مرد پسر عموی من است و با امان من وارد این جرگه شده است. او را آورده‎ام تا شما را در باره عمار، که پیوسته پیرامون آن به جدال برخاسته‎اید، آگاه سازد.

عمروعاص: تو را به خدا سوگند می‎دهم که راست بگویی. آیا عمار یاسر در میان شماست.

ابونوح: پاسخ نمی‎گویم مگر این که از علت این سؤال آگاه گردم. در حالی که گروهی از یاران پیامبر با ما هستند که همگی در نبرد با شما مصمم‎اند.

عمروعاص: از پیامبر شنیدم که عمار را گروه ستمگر می‎کشد و بر عمار شایسته نیست که از حق جدا گردد و آتش بر او حرام است.

ابونوح: به خدایی که جز او خدایی نیست سوگند که او با ماست و او بر قتال با شما آماده است.

عمروعاص: او آماده نبرد با ماست؟!

ابونوح: بلی، سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست که در نبرد جمل به من گفت که ما بر اصحاب جمل پیروز می‎شویم و دیروز به من گفت: اگر شامیان بر ما هجوم بیاورند و ما را به سرزمین «هجر» برانند دست از نبرد بر نمی‎داریم، زیرا می‎دانیم که ما بر حق و آنان بر باطلند و کشتگان ما در بهشت و کشتگان آنان در دوزخ‎اند.

عمروعاص: می‎توانی کاری انجام دهی که من با عمار ملاقات کنم؟

عمار یاسر

ابونوح: نمی‎دانم، ولی کوشش می‎کنم که این ملاقات انجام بگیرد. از این جهت، از آنان جدا شد و در میان سپاه امام به سوی نقطه‎ای که عمار در آنجا بود رهسپار گردید و سرگذشت خود را از آغاز تا پایان برای او شرح داد و افزود که یک گروه دوازده نفری که عمروعاص یکی از آنهاست می‎خواهند با تو ملاقات کنند.

عمار آمادگی خود را برای ملاقات اعلام کرد. سپس گروهی که همگی سواره نظام بودند به آخرین نقطه از سپاه امام حرکت کردند و مردی به نام عوف بن بشر از گروه عمار جدا شد و خود را به قلمرو سپاه شام رسانید و با صدای بلند گفت: عمروعاص کجاست؟ گفتند: اینجاست. عوف جایگاه عمار را نشان داد.

عمرو درخواست کرد که عمار به سوی شام حرکت کند. عوف پاسخ داد که از حیله و خدعه شما در امان نیست. سرانجام قرار شد که هر دو نفر، در حالی که آن دو را گروهی حمایت کنند، در میان دو خط به مذاکره بپردازند، هر دو گروه به سوی نقطه مورد توافق حرکت کردند ولی احتیاط را از دست ندادند و به هنگام پیاده شدن دست‎هایشان در حمایل شمشیرها قرار داشت. عمرو، به هنگام دیدار عمار، با صدای بلند به گفتن شهادتین آغاز کرد تا از این طریق علاقه خود را به اسلام ابراز دارد.

ولی عمار فریب او را نخورد و فریاد کشید: ساکت شو، تو در حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) و پس از او، آن را ترک کردی، اکنون چگونه به آن شعار می‎دهی؟ عمروعاص با بی شرمی گفت: عمار، ما برای این مسئله نیامده‎ایم. من تو را مخصل‎ترین فرد در این سپاه یافتم و خواستم بدانم که چرا با ما جنگ می‎کنید، در حالی که خدا و قبله و کتاب همه ما یکی است.

عمار پس از گفتگوی کوتاهی گفت: پیامبر(صلی الله علیه و آله) به من خبر داده است که من با پیمان‎شکنان و منحرفان از راه حق نبرد خواهم کرد. با پیمانشکنان نبرد کردم و شما همان منحرفان از راه حق هستید و اما نمی‎دانم خارجیان از دین را درک می‎کنم یا نه. سپس رو به عمرو کرد و گفت: ای عقیم، تو می‎دانی که پیامبر در باره علی گفت که: «من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.»

مذاکرات هر دو گروه، پس از گفتگویی پیرامون قتل عثمان به پایان رسید و هر دو از هم فاصله گرفتند و به مراکز خود بازگشتند. (5)

از این ملاقات روشن شد که آنچه که عمروعاص نمی‎خواست کسب آگاهی از شرکت عمار در سپاه امام بود، زیرا او سران سپاه علی(علیه‎السلام) را به خوبی می‎شناخت و لذا به تسلیم در برابر منطق عمار به جدال و جنجال پرداخت و مسئله قتل عثمان را به میان کشید تا از او اقرار بگیرد که در قتل خلیفه دست داشته است و از این طریق شامیان ناآگاه را به شورش وادارد. البته معاویه و عمروعاص شانس آوردند که ذوالکلاع قبل از عمار به قتل رسید، چه اگر بعد از شهادت عمار یاسر او زنده بود دیگر عمروعاص نمی توانست با حرفهای بی اساس خود او را فریب دهد و خود او در میان سپاه شام مشکل بزرگی برای معاویه و عمروعاص می‎شد.

لذا پس از کشته شدن ذوالکلاع و شهادت عمار یاسر، عمروعاص خطاب به معاویه گفت: من نمی‎دانم به قتل کدام یک از آن دو باید خوشحال شوم، به قتل ذوالکلاع یا عمار یاسر؟ به خدا قسم اگر ذوالکلاع بعد از قتل عمار یاسر زنده می‎بود تمام اهل شام را به جانب علی(علیه السلام) باز می‎گرداند. (6)

 

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


1- این حدیث را که یکی از اخبار غیبی پیامبر است محدثان و تاریخنگاران نقل کرده‎اند و سیوطی در کتاب خصایص بر تواتر آن تصریح کرده است و مرحوم علامه امینی در الغدیر(ج 9، صص 22- 21) مدارک آن را یاد آور شده است. نیز تاریخ طبری، ج 3، جزء6، ص 21/ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 157.

2- کامل ابن اثیر، ج 3، ص 157/ وقعه صفین، ص 319/ تاریخ طبری، ج 3، جزء6، ص 21.

3- وقعه صفین، ص 336/ اعیان الشیعة، ج 1، ص 496، طبع بیروت.

4- تاریخ طبری، ج 3، جزء6، ص 21/ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 157/ وقعه صفین، ص 320.

5- وقعه صفین، صص 336- 332/ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 8، صص 22-16.

6- کامل ابن اثیر، ج 3، ص 157.

 

منبع:  کتاب «فروغ ولایت»، استاد جعفر سبحانی

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .