سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
روزی تیمور لنگ پادشاه وقت، از زبل خان دعوت کرد که برای دیدار از اصطبل دربار به قصر برود. زبل خان هم با دل و جان دعوت امیر را پذیرفت و همراه او وارد اصطبل شد. زبل خان که از علاقه شدید تیمور لنگ به حیواناتش خبر داشت،
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

الاغ باسواد تیمور لنگ
الاغ باسواد تیمور لنگ

روزی تیمور لنگ پادشاه وقت، از زبل خان دعوت کرد که برای دیدار از اصطبل دربار به قصر برود. زبل خان هم با دل و جان دعوت امیر را پذیرفت و همراه او وارد اصطبل شد. زبل خان که از علاقه شدید تیمور لنگ به حیواناتش خبر داشت، برای جلب رضایت خاطرش مدام از اسب‏ها و الاغ‏هایی که می‏دید، تعریف و تمجید می‏کرد.

امیر تیمور الاغ سفیدی را به زبل خان نشان داد و گفت که آن را به تازگی خریده است زبل خان با دیدن الاغ گفت: «به به! چه حیوان زیبایی! به نظر من این الاغ از هوش سرشاری برخوردار است و شرط می‏بندم که استعداد خواندن کتاب را هم دارد.»

امیر به محض شنیدن این حرف گفت: «من به تو یک ماه فرصت می‏دهم تا الاغ مرا با سواد کنی!»

زبل خان که می‏دانست اگر نتواند دستور امیر را عملی کند چه بلایی بر سرش خواهد آمد، در دل هزار بار بر خودش نفرین کرد که چرا بی‏موقع و نسنجیده حرف زده است.

خلاصه زبل خان با دنیایی از غم و اندوه افسار الاغ را در دست گرفت و حیوان را برای آموزش، با خود به خانه برد.

بعد از گذشت یک ماه، امیر دستور داد به دنبال زبل خان و الاغ بروند.

زبل خان در حالی که یکی کتاب بزرگ در دست داشت، همراه الاغ وارد قصر شد و به ملاقات پادشاه رفت. او کتاب را جلوی حیوان روی زمین گذاشت و الاغ با هیجان زیاد به وسیله زبانش صفحات کتاب را ورق زد؛ اما وقتی کتاب به نیمه رسید، با عصبانیت عقب رفت و شروع به عرعر کردن نمود.

امیر تیمور که از دیدن این صحنه به شدت خنده‏‏اش گرفته بود، از زبل خان پرسید: «با چه کلکی توانستی این کار را به الاغ یاد بدهی؟!»

زبل خان که از ترس داشت سکته می‏کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: «جناب امیر، من بعد از کلی فکر کردن، تصمیم گرفتم در روز اول کمی یونجه بین صفحات اول و دوم کتاب بریزم؛ جوری که حیوان برای خوردن یونجه‏ها مجبور شود با زبانش صفحه اول را ورق بزند.

روز دوم یونجه‏ها را از بین صفحات دوم و سوم ریختم و الاغ باید دو صفحه را ورق می‏زد و همین‏طور... الی آخر. الان هم او به این خاطر عصبانی شد که دید هر چه قدر ورق می‏زند، حتی از یک برگ یونجه هم خبری نیست!»

تنظیم: بخش کودک و نوجوان

***************************************

مطالب مرتبط

بهایی سنگین

کدخدا و دوستش

مرد ناشناس

بار خر روی دوش قاطر

کلاغ و کوزه

دزد پنبه

آقا گرگه و آقا خرسه

مگس نامرد

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین