سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
عموجان» به طرز عجیبی شبیه بابام بود! یا بهتر است بگویم بابام شبیه عموجان بود! اصلاً هر دو شبیه هم بودند، چون دو قلوه بودند!
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

عموجان با هدیه آمد!
عموجان و بابا

«عموجان» به طرز عجیبی شبیه بابام بود!

یا بهتر است بگویم بابام شبیه عموجان بود! اصلاً هر دو شبیه هم بودند، چون دو قلو بودند!

اولین بار که دوستم، عموجان مرا دید دهانش از تعجب نیم متر باز ماند و گفت: «جل‏الخالق! مگر می‏شود دو نفر با این سن و سال، دو قلو باشند!»

گفتم: «چه ربطی دارد؟ مگر دو قلو بودن به سن و سال است؟»

لابد خیال می‏کرد که فقط بچه‏های کوچک هستند که می‏توانند با هم دوقلو باشند!

شباهت ظاهری عموجان و پدرم آنقدر زیاد بود که گاهی وقت‏ها که عموجان برای دیدن ما به شهر می‏آمد. بعضی از اهالی محل و دوستان بابام و کاسب‏ها و مغازه‏‏دارها، او را با پدرم اشتباه می‏گرفتند و با او سلام و علیک می‏کردند! و تازه، وقتی که عموجان جواب سلام آنها را می‏داد متوجه می‏شدند که او عموجان است و بابام نیست!

اما رفتا عموجان درست برعکس بابام بود و از لحاظ اخلاق و رفتار و طرز حرف زدن، زمین تا آسمان با پدرم فرق می‏کرد. بابام اهل مزاح و شوخی بود، با هر کسی که سر راهش سبز می‏شد می‏گفت و می‏خندید. با هر کدام از اهالی محل که هم صحبت می‏شد یک جوری سرشوخی را باز می‏کرد و با آنها شوخی می‏کرد؛ اما عموجان بسیار جدی بود و محال بود که به این زودی‏ها با کسی بگوید و بخندد. من که تا به حال ندیده بودم عموجان بخندد! با همه، حتی با ما بچه‏ها خیلی جدی و رسمی حرف می‏زد. این بود که وقتی اهالی محل، او را با پدرم اشتباه می‏گرفتند، صحنه‏های خنده‏داری پیش می‏آمد. مثلاً یک بار صفرخان، میوه فروش سرکوچه، عموجان را دیده بود و بعد از سلام علیک گفته بود: «آقا موسی! به جان شما هندوانه آورده‏‏ام مثل قند سفید است. بیا هفت هشت ده تا ببر که ما هم یک کلکی به تو زده باشیم!!»

و عموجان با خشم جلویش درآمده بود که:

- اولاً که خوب چشمات رو باز کن، من عیسی هستم، نه موسی، در ثانی روز روشن می‏خواهی هندوانه‏ی سفید به ما بیندازی؟ سوم اینکه من اصلاً هندوانه دوست ندارم، چهارم اینکه...

صفرخان هم که تازه متوجه اشتباهش شده بود کلی از عموجان معذرت خواهی کرده بود!

اما جدی بودن عموجان برای همه‏ی ما دوست داشتنی بود. یک جور بزرگی و اعتماد به نفس عجیبی به او می‏داد. آنقدر که هیچ‏ وقت ما نمی‏توانستیم و نمی‏خواستیم روی حرفش، حرفی بزنیم. او هر وقت که به شهر می‏آمد. حتماً یک چیزهایی هم برای من و خواهرم نبات می‏گرفت. نمی‏دانم اتفاقی بود یا اینکه عموجان قبلاً فکرش را می‏کرد، چون که هر هدیه‏ای که می‏گرفت، معمولاً همان چیزی بود که ما، به آن احتیاج داشتیم. نبات می‏گفت عموجان قبلاً زنگ می‏زند و از بابام یا مادرم می‏پرسدکه ما چه چیزی لازم داریم و بعد، آن را برایمان می‏خرد!

مدتی بود که من احتیاج شدیدی به یک دستگاه رایانه داشتم! عموجان هم که این بار، با یک جعبه‏ی بزرگ آمده بود. من و نبات مدرسه بودیم که عموجان آمده بود.

وقتی که از مدرسه آمدیم، حسابی با عموجان حرف زدیم و او هم با آرامش برایمان از همه جا حرف زد. خیلی دلم می‏خواست یک جوری زیر زبان عموجان را بکشم که برایمان چه چیزی به عنوان کادو آورده است. اما رویم نمی‏شد.

هر چقدر هم به نبات گفتم که برود از مادرم بپرسد، او زیر بار نرفت و گفت این کار خوبی نیست. بابام هم گفت که زشت است از عموجان بپرسم که چه چیزی برای ما آورده است.

ادامه دارد...

احمد عربلو

شاهد نوجوان

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

********************************************

 

مطالب مرتبط

یک درس تازه

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین