سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
زرافه‏ی بزرگی برای نوشیدن آب به رودخانه نزدیک شد. او با دقت به اطراف نگاه کرد تا مبادا شیری در آن نزدیکی باشد. او بسیار مراقب بود؛ چون وقتی زرافه‏ها مشغول نوشیدن آب بودند، شیرها به کمین آنها می‏نشستند و در لحظه‏ای مناسب از پشت‏ سر به آنها حمله می‏کردند.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

نگهداری زرّافه مهربان از بچّه شیر
زرافه و بچه شیر

زرافه‏ی بزرگی برای نوشیدن آب به رودخانه نزدیک شد. او با دقت به اطراف نگاه کرد تا مبادا شیری در آن نزدیکی باشد. او بسیار مراقب بود؛ چون وقتی زرافه‏ها مشغول نوشیدن آب بودند، شیرها به کمین آنها می‏نشستند و در لحظه‏ای مناسب از پشت‏ سر به آنها حمله می‏کردند.

زرافه برای اینکه بتواند گردن بلندش را پایین بیاورد و دهانش را به آب برساند، پاهای بلند جلویی‏اش را از هم باز کرد. در همین موقع سایه‏ای دید و ترسید. ناگهان متوجه شیر کوچکی شد که پشت درختچه‏ای پنهان شده است. بچه‏ شیری که گم شده بود.

بچّه شیر با چشم‏هایی که از تعجب و ترس گرد شده بودند، گردن دراز زرافه را که انگار هیچ‏وقت به آخر نمی‏رسید، دنبال می‏کرد. وقتی به سر زرافه رسید، دو چشم سیاه درشت را دید که با مهربانی به او نگاه می‏کردند.

بچه‏ شیر سرش را پایین انداخت. زرافه آهسته و آرام قدمی به سوی او برداشت و پایش را به سمتش دراز کرد. بچه‏ شیر پای او را بو کرد. حالا دیگر ترس هر دوی‏شان ریخته بود.

زرافه پرسید: «چرا اینقدر از خانه‏ات دور شدی؟» بچه شیر گفت: «من یک غزال را دنبال می‏کردم که ناگهان فمهیدم گم شده‏ام. فقط می‏خواستم با او بازی کنم؛ اما آنقدر تند دویدم که حسابی خسته شدم!»

زرافه پرسید: «خب، بعد چی شد؟»

- به اینجا که رسیدیم، غزال فرار کرد و من هم اینجا ماندم. خیلی ترسیده بودم؛ ولی من شیر شجاعی هستم و نمی‏خواستم گریه کنم! حالا هم خیلی خسته‏ام.

زرافه گفت: «آن درخت را می‏بینی؟ برویم زیر سایه‏ی آن استراحت کنیم.»

بچه‏ شیر میان پاهای زرافه دراز کشید و هر دو به خواب رفتند و زرافه برای اینکه بچه شیر سردش نشود، پاهای درازش را دور او حلقه کرد.

روزهای زیادی گذاشت. زرافه‏ی مهربان از بچه شیر نگه داری می‏کرد، به او غذا می‏داد و مانند مادرش به او مهربانی می‏کرد.

روزی زرافه به بچه شیر گفت: «تو هر زمان که بخواهی، می‏توانی پیش شیرها بروی و با آنها زندگی کنی، این برای یک بچه شیر بهتر است!» یک روز صبح، وقتی بچه‏ شیر کنار رودخانه آب می‏خورد، دسته‏ای از شیرها به او نزدیک شدند. زرافه از بالا آنها را زیر نظر گرفت و از رفتار بچه شیری که حالا بزرگ‏تر هم شده بود، متوجه شد که او مایل است با شیرها زندگی کند.

بچه‏ شیر از همانجا به زرافه نگاهی کرد. زرافه هم با سراز او خداحافظی کرد.

زرافه می‏دید که چطور بچه شیر برای همیشه از او دور می‏شود. با این همه، خوشحال بود؛ چون بچه‏ شیر خانواده‏ی تازه‏ای پیدا کرده بود و حالا می‏توانست مثل همه‏ی شیرها زندگی کند.

رامین مولایی

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

**************************************

 

مطالب مرتبط

تفاهم بین ماهی گیر و خرس

این صدای چیست؟

لانه ی قارقاری

دوستی به جای دشمنی

میمون و تاب بازی

خرگوشی که می‏خواست عجیب باشد

موش می خوری یا آبگوشت؟!

آرزوی موش کوچولو

کدومشون مامانه منه؟!

یک خواب سوسکی

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین