سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
کاروان سه نفره ساربانان با هفده شتر راه بیابان در پیش گرفته بود. تابش بی‏امان خورشید، آنان را تندخو کرده بود. سه شتر درشت و جوان، ساربان‏ها را پیشاپیش شتران به جلو می‏برد. هر کس از دور کاروان را می‏دید، حس می‏کرد که گویی شتربان‏ها با یکدیگر پدرکشتگی دارند
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

هفده شتر و سه برادر
کاروان شتر

کاروان سه نفره ساربانان با هفده شتر راه بیابان در پیش گرفته بود. تابش بی‏امان خورشید، آنان را تندخو کرده بود. سه شتر درشت و جوان، ساربان‏ها را پیشاپیش شتران به جلو می‏برد. هر کس از دور کاروان را می‏دید، حس می‏کرد که گویی شتربان‏ها با یکدیگر پدرکشتگی دارند؛ دایم دست‏هایشان را با حرارت بالا می‏بردند و با اشاره‏ برای یکدیگر خط و نشان می‏کشیدند. فریادشان در آهنگ زنگوله‏ها وعرولوک شتران گم شده بود.

عرق از سر و روی ساربانان می‏چکید. بوی پشم شتران عرق کرده فضا را پر کرده بود. تا رود فرات، که شتران تشنه سیراب شوند و ذخیره از دست رفته چربی را ترمیم کنند، راهی نمانده بود. با پیدا شدن تک خانه‏های کوفه و نخلستان‏های اطراف، سر و صدای ساربان‏ها خوابید. تنها صدای ممتد و یک نواخت زنگوله شتران بود که همگان با پاهایشان به گوش می‏رسید و غرش رودخانه‏ فرات، که همچون اژدهایی خشمگین، شهر کوفه را در برگرفته بود. یکی از ساربان‏ها که بزرگ‏تر از دیگران بود، رو به دو هم سفر خود کرد و گفت: تا تکلیف شتران را مشخص نکنیم، سراغ آب و دانه‏ دادنشان نخواهیم رفت. تا هر کس بداند حیوان چه کسی را تیمار می‏کند! کاروان خسته و کوفته، کوچه‏های کوفه را پشت سر گذاشت تا مقابل دار الاماره رسید.

ساربانان پیاده شدند. خورجین‏ها را زمین گذاشتند. افسار شتران را به هم بستند و بند اولین شتر را به نخلی گره زدند. با دادن درهمی به یک غلام، او را به مواظبت از شترها فرمان دادند و به طرف محکمه به راه افتادند. ناگهان ساربان بزرگ‏تر مقابل در دادگاه ایستاد، شمشیر از نیام بیرون کشید و گفت: اگر پیش بیایید هر هفده شتر را پی می‏کنم؛ و نمی‏گذارم حقم را دیگران ببرند.

مرد وسطی که میانه قامت بود گفت: شمشیرت را غلاف کن. در محکمه، شمشیر زبان به کار می‏آید، نه نیروی بازوان و گرنه سال‏هاست که دست ما با قبضه تیغ آشنا بوده است!

هر سه ساربان ناآرام و بی‏قرار در مقابل قاضی نشسته بودند. حرف‏ها از سینه‏ها شان لبریز شده بود. تنها فرمان بودند. جلسه دادگاه با نام خدا و درود بر پیامبر خدا آغاز شد.

- خواسته‏تان را بگویید.

باز مرد بزرگ‏تر شروع به پاسخ دادن کرد: جناب قاضی، ما سه برادریم. پدرمان از دنیا رفته است. تنها وارث، ما سه نفر هستیم. تا سایه پدر بر سرمان بود، کبوتر صلح و آرامش بال‏هایش را بر سرمان گشوده بود؛ اما او که رفت، صلح و آشتی را هم با خود به گور برد. پدر وصیت کرد شترها را بین خودمان تقسیم کنیم. هفده شتر داریم. طبق وصیت پدر، باید شترها به نسبت ،  بین ما تقسیم شود.

جناب قاضی، همین معمای پیچیده است که ما را گیج و مبهوت کرده و به جان یکدیگر انداخته است. مانده‏ایم چگونه هفده شتر را به این نسبت‏ها تقسیم کنیم. هیچ‏ کداممان هم حاضر نیستیم یکی از شتران را بکشیم. می‏‏خواهیم همه آنها را زنده تقسیم کنیم.

قاضی که کسی جز امیرالمومنین علیه‏السلام نبود لبخند معنی داری زد و گفت: حاضرید من از خودم یک شتر به شترهایتان اضافه کنم و بین شما تقسیم کنم؟

هر سه برادر با تعجب به امام علیه‏السلام نگاه کردند و گفتند: از خودتان؟ امیرالمومنین علیه‏السلام فرمان داد شتری آوردند و به شترها افزودند حالا شترها هیجده تا شده بود.

- حالا هر کس برود و سهم خودش را جدا کند. اول برادر بزرگ‏تر. نه شتر سهم‏ تو می‏شود.

برادر بزرگ‏تر افسار نه شتر را گرفت و با خوشحالی به سمت فرات به راه افتاد.

- حالا برادر وسط. شش‏شتر سهم تو می‏شود. بگیر و برو. برادر وسط بند شش شتر را گرفت و رفت. برادر سوم که از بذل و بخشش امام علیه‏السلام به شگفت آمده بود گفت: سهم من  شترها است.

امیرالمومنین علیه‏السلام فرمود: بله سهم تو دو شتر می‏شود. بگیر و برو.

حالا هر سه برادر خوشحال در کنار فرات آب تنی می‏کردند. شترها در کنار ساحل علف‏ها را با پوزه‏های گوشتی خود می‏جویدند. سه برادر از حرف‏هایی که در راه به یکدیگر زده بودند، عذرخواهی کردند و سر و روی یکدیگر را بوسیدند. ناگهان برادر کوچک‏تر که نگاهش را به ماهی بزرگ در میان فرات دوخته بود، سربرداشت و گفت: برادران، برادران! یک چیز خیلی عجیب. آیا شترهایمان را شمرده‏اید؟ شترها همان هفده شتر هستند؛ در حالی که ما به سهم خود رسیده‏ایم و امیرالمومنین علیه‏السلام هم یک شتر خودش را برداشته است. اگر گفتید چطوری تقسیم کرد؟

بعد دو برادر دیگر در حالی که از تعجب دهانشان باز مانده بود، به آب‏های فرات که با سرعت می‏گذشتند چشم دوختند.

 

مرتضی دانشمند

تنظیم : بخش کودک و نوجوان

 

*************************************

 

مطالب مرتبط

یک صدف از هزار

آخرین پرنده، آخرین سنگ

قهرمان محلّه

میم مثل مورچه

لطف بی‏کران امام!

مردی که کمک خواست

این یک جاذبه و کشش درونی است

بیعت غدیر

شکایت شتر از صاحبش

سفینه توسط شیر نجات پیدا کرد

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین