سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
تا مادربزرگ، قصّه‏های گل قرمزی را تمام کرد، جوجه‏برفی گفت: «من گل قرمزی را می‏خواهم!» مادربزرگ، سربرفی او را نوازش کرد و گفت: «امّا، گل قرمزی فقط یک قصّه‏ بود! همین!»
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

بوی گل قرمزی(1)
بوی گل قرمزی

تا مادربزرگ، قصّه‏های گل قرمزی را تمام کرد، جوجه‏برفی گفت: «من گل قرمزی را می‏خواهم!»

مادربزرگ، سربرفی او را نوازش کرد و گفت: «امّا، گل قرمزی فقط یک قصّه‏ بود! همین!»

- نه ... نه... گل قرمزی راست راستکی است. من او را پیدا می‏کنم.

از فردای آن روز، کار جوجه برفی شد فکر کردن به گل قرمزی و حرف زدن از او.

آخر سر، روزی از روزها، جوجه برفی شالش را انداخت دور گردنش، کلاهش را گذاشت روی سرش و به مادربزرگ گفت: «خداحافظ!»

مادربزرگ ناراحت شد و گفت:

«حالا که می‏خواهی بروی، قول بده مواظب خودت باشی که برف‏هایت آب نشود!

سرزمین گل قرمزی خیلی گرم است.»

جوجه برفی قول داد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا رسید به دریا. از او پرسید: «در ... در ... در... دریا، گل قرمز را می‏شناسی؟» دریا فکری کرد و گفت: «کدام گل قرمزی ؟»

جوجه برفی گفت: «همان که خیلی ناز است. پر از یک دنیا راز است!»

دریا گفت: «بله! ساحل من را تا آخر برو.»

جوجه‏برفی راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا رسید به یک دریاچه. از او پرسید: « در... در... در... دریاچه، گل قرمزی را می‏شناسی؟»

دریاچه گفت: «کدام گل قرمزی ؟» جوجه برفی خندید و گفت: «همان که عطر و بو دارد. دو چشم، دوتا ابرو دارد!»

دریاچه سرش را تکان داد و گفت: برو تا به آن ته- ته‏های من برسی!»

جوجه برفی راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا رسید به یک رودخانه. از او پرسید:

«رود... رود... رودخانه، گل‏قرمزی را می‏شناسی؟»

رودخانه اخم کرد و گفت: «وای... گل قرمزی سرزمین گرم را می‏گویی؟ آنجا خیلی گرم است. من هر وقت آنجا بروم، بخار می‏شوم، چه برسد به تو که یک جوجه برفی هستی!»

جوجه‏ برفی که فقط به فکر پیدا کردن گل قرمزی بود، گفت: «زود باش! بگو از کدام راه باید بروم؟» رودخانه جواب داد: «آنقدر برو تا جایی که من را نبینی!»

جوجه برفی راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا آن ته ته‏های رودخانه‏، یک نهر آب دید! از نهر پرسید:

«گل قرمزی را می‏شناسی؟»

نهر آب، زودی گفت: «بله که می‏شناسم! از کنار من برو تا به دشت برسی!»

جوجه برفی راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا رسید به یک دشت بزرگ. خورشید از بالای دشت، او را تماشا می‏کرد. یک دفعه جوجه برفی گرمش شد. عرق کرد و برف‏هایش کمی شل شد! دشت که او را نگاه می‏کرد، گفت: «آه... چقدر عجیب! این گلوله‏ی بزرگ برفی اینجا چه می‏کند؟»

«ادامه دارد»

فاطمه مشهدی رستم

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

************************************

 

مطالب مرتبط

کتاب در آب

نامه‏های پروانه

محاکمه بچه خرس کهکشانی

سنگر چوبی

عسل و کیک وانیلی

امیر مسعود و بزرگان ری

راز پنهان

باغ گردو

تدبیر موش

فیل به درد نخور

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین