سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
شخصی كه سابقه دوستی باکدخدای ده را داشت روزی مقداری گندم به آسیاب برد،چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزدیك منزل کدخدا رسید اتفاقا خرش لنگ شد و به زمین افتاد آن شخص با سابقه دوستی كه با کدخدا داشت کدخدا را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

کدخدا و دوستش
بهلول

بهلول و دوست خود:

شخصی كه سابقه دوستی با کدخدای ده را داشت روزی مقداری گندم به آسیاب برد،چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزدیك منزل کدخدا رسید اتفاقا" خرش لنگ شد و به زمین افتاد آن شخص با سابقه دوستی كه با کدخدا داشت کدخدا را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد و بارش را به منزل به رساند.چون کدخدا قبلا" قسم خورده بود كه الاغش را به كسی ندهد به آن مرد گفت:

الاغ من نیست . اتفاقا" صدای الاغ بلند شد و بنای عر عر كردن را گذارد. آن مرد به کدخدا گفت الاغ تو در خانه است و می گویی نیست. کدخدا گفت عجب دوست نادانی هستی تو ، پنجاه سال با من رفیقی ، حرف مرا باور نداری ولی حرف الاغ را باور می نمایی؟

 

بهلول و مرد شیاد :

آورده اند كه بهلول سكه طلایی در دست داشت و با آن بازی می نمود. شیادی چون شنیده بود كه بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت: اگر این سكه را به من بدهی در عوض ده سكه كه به همین رنگ است به تو می دهم! بهلول چون سكه های او را دید دانست كه سكه های او از مس است و ارزشی ندارد به آن مرد گفت به یك شرط قبول می نمایم! اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر كنی . شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود. بهلول به او گفت: خوب الاغ جون چون تو با این خریت فهمیدی سكه ای که در دست من است از طلاست. فکر می کنی من نمی فهمم كه سكه های تو از مس است. آن مرد شیاد چون كلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود.

بهلول

بهلول و دزد:

گویند روزی بهلول كفش نو پوشیده بود داخل مسجدی شد تا نماز بگذارد در آن محل مردی را دید كه به كفش های او نگاه می كند فهمید كه طمع به كفش او دارد ناچار با كفش به نماز ایستاد آن دزد گفت با كفش نماز نباشد. بهلول گفت ، اگر نماز نباشد كفش باشد!

 

بهلول و سوداگر:

روزی سوداگری بغدادی از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداری آهن و پنبه خرید و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهی فروخت و سود فراوان برد. باز روزی به بهلول برخورد . این دفعه گفت بهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول این دفعه گفت پیاز بخر و هندوانه.

سوداگر این دفعه رفت و سرمایه خود را تمام پیاز خرید و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمی تمام پیاز و هندوانه های او پوسید و از بین رفت و ضرر فراوان نمود. فوری به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتی آهن بخر و پنبه ، نفعی برده . ولی دفعه دوم این چه پیشنهادی بود كردی؟ تمام سرمایه من از بین رفت.

بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدی گفتی آقای شیخ بهلول و چون مرا شخص عاقلی خطاب نمودی من هم از روی عقل به تو دستور دادم . ولی دفعه دوم مرا بهلول دیوانه صدا زدی ، من هم از روی دیوانگی به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود.

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

****************************************

 

مطالب مرتبط

چون آشیان لک لک

آدم خیر خواه

مرد ناشناس

بار خر روی دوش قاطر

کلاغ و کوزه

دریس، مسئولیت حمل می‏کند

بستن زانوی شتر

نکنه دماغم بزرگتر بشه !

دروغ از دروازه تو نمی رود!

دزد پنبه

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین