سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
روزی پیرمردی در کنار ساحل دریاچه‏ی مورد علاقه‏اش ماهی‏گیری می‏کرد، اما نتوانسته بود چیزی بگیرد. بالاخره خسته شد و به سمت کلبه‏اش رفت. وقتی نزدیک در ورودی رسید، متوجه شد که در کلبه باز است.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

تفاهم بین ماهی گیر و خرس
ماهی گیری به روش خرسی

روزی پیرمردی در کنار ساحل دریاچه‏ی مورد علاقه‏اش ماهی‏گیری می‏کرد، اما نتوانسته بود چیزی بگیرد. بالاخره خسته شد و به سمت کلبه‏اش رفت. وقتی نزدیک در ورودی رسید، متوجه شد که در کلبه باز است. پیرمرد که تعجب کرده بود به آرامی به سمت در رفت و نگاهی به داخل کلبه کرد. یک خرس بزرگ سیاه آنجا بود. خرس داشت چوب پنبه‏ی بطری شیره را با دندانش می‏کشید. ناگهان شیره‏ها روی زمین ریخت و خرس پنجه‏اش را روی آن کشید و همه جا کثیف شد.

پیرمرد ترسو نبود. او به پشت کلبه رفت، سرش را از پنجره داخل کرد و فریاد بلندی کشید. خرس از جا پرید و به سرعت از در خارج شد؛ اما خرس خیلی عجیب می‏دوید. پیرمرد متوجه شد که خرس پای آغشته به شیره را بالا گرفته تا شیره‏ها کثیف نشود.

خرس به سمت ساحل دریاچه دوید. روی پاهای عقبی‏اش ایستاد و پنجه‏ی آغشته به شیره‏اش را بالا گرفت. به زودی همه‏ی زنبورها، مگس‏ها و پشه‏ها به پنجه چسب‏ناک شیرین، هجوم بردند. سپس خرس با پنجه‏ی پوشیده از مگس به آب زد. او پنجه‏اش را بالای آب نگه داشته بود. ناگهان یک ماهی قزل‏آلای بزرگ از آب بیرون آمد و سعی کرد تا مگس‏ها را بگیرد. خرس ضربه‏ای به او زد و آن را به سمت ساحل پرت کرد. سپس ماهی دیگری برای گرفتن مگس‏ها به هوا پرید و دوباره یکی دیگر. هر بار که ماهی‏ای برای گرفتن مگس از آب بیرون می‏پرید، خرس آن را به ساحل پرت می‏کرد. به زودی تپه‏ای از ماهی درست شد.

بالاخره خرس به این نتیجه رسید که به اندازه‏ی کافی ماهی گرفته و به سمت ساحل رفت. او مقدار زیادی ماهی گرفته بود و ماهی گیر به او حسادت می‏کرد. پیرمرد هیچ ماهی‏ای نگرفته بود. او مدتی به خرس که مقدار زیادی ماهی قزل‏آلا می‏خورد نگاه کرد و شکمش به قاروقور افتاد. او برای شام فقط مقداری نان و هر چه از شیره باقی مانده بود، داشت. بالاخره خرس دست از خوردن برداشت و به سمت بوته‏ها، جایی که پیرمرد پنهان شده بود، نگاه کرد. خرس ایستاد و بقیه‏ی ماهی‏ها را در یک ردیف چید.

سپس به سمت ساحل رفت در حالی که مدام به سمت بوته‏ها، جایی که پیرمرد ایستاده بود نگاه می‏کرد. پیرمرد از بین بوته‏ها بیرون آمد و به سمت ساحل رفت. خرس شش عدد ماهی قزل‏آلای بزرگ برای او باقی گذاشته بود. او در کناره‏ی جنگل ایستاده بود و نگاه می‏کرد. پیرمرد فریاد زد: «خیلی ممنون.» خرس پنجه‏اش را که حالا تمیز شده بود تکان داد و در میان انبوه درختان ناپدید شد. پیرمرد گفت: «خوب، این اولین بار است که یک خرس، قیمت شیره را به من می‏پردازد.»

پیرمرد دیگر هیچ گاه خرس شکار نکرد.

فریده فرهادی

پوپک

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

**************************************

 

مطالب مرتبط

این صدای چیست؟

لانه ی قارقاری

دوستی به جای دشمنی

میمون و تاب بازی

خرگوشی که می‏خواست عجیب باشد

موش می خوری یا آبگوشت؟!

آرزوی موش کوچولو

کدومشون مامانه منه؟!

یک خواب سوسکی

کلاغ زاغی

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین