سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
صبح جمعه بود. مینا خوابیده بود. عجله‏ای برای بیدار شدن نداشت. برادرش حمید هم آن طرف‏تر خوابیده بود. یک مرتبه، صدایی به گوش مینا رسید و او را از خواب بیدار کرد. مینا چشم‏هایش را کمی باز کرد. خیال که خواب دیده.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

این صدای چیست؟
گربه

صبح جمعه بود. مینا خوابیده بود. عجله‏ای برای بیدار شدن نداشت. برادرش حمید هم آن طرف‏تر خوابیده بود.

یک مرتبه، صدایی به گوش مینا رسید و او را از خواب بیدار کرد. مینا چشم‏هایش را کمی باز کرد. خیال کرد خواب دیده. خواست که دوباره بخوابد، اما باز هم همان صدا را شنید. چشم‏هایش را مالید و خوب گوش داد. اشتباه نکرده بود. صدایی می‏آمد. مثل این بود که کسی ناله می‏کند.

مینا به حمید نگاه کرد. حمید خواب بود. از جا بلند شد. دور اتاق چرخید و همه جا را نگاه کرد. اما چیزی ندید. با خودش گفت: «حتما خواب دیده‏ام! بهتر است بروم و بخوابم.» اما همین که خواست به رخت خواب برود، دوباره همان صدا را شنید.

این دفعه کمی ترسید. آهسته حمید را صدا کرد:

«حمید! حمید! بیدار شو!» حمید چشم‏هایش را باز کرد و خواب‏آلود گفت: «چیه؟ چه کار داری؟ چرا نمی‏گذاری بخوابم؟»

مینا کمی جلو رفت و گفت: «تو صدایی نشنیدی؟»

حمید با بداخلاقی گفت: «نه، من که هیچ صدایی نشنیدم.» اما درست در همان موقع، دوباره صدا بلند شد.

مینا گفت: «گوش کن!»

حمید هم صدا را شنید. آن وقت گفت: «آهان شنیدم! انگار کسی گریه می‏کند!»

مینا فکری کرد و گفت: «فکر می‏کنم  صدای یک بچه باشد. یک بچه‏ی کوچولو که گریه می‏کند.» حمید از جا بلند شد و گفت: «برویم توی حیاط را ببینیم.»

بعد هر دو به حیاط رفتند. دور تا دور حیاط را گشتند. اما کسی را ندیدند.

دوباره به اتاق برگشتند. خواب از چشم‏های آنها پریده بود. باز هم همان صدا را شنیدند. یک مرتبه مینا به یاد خواهر کوچولوی دوستش زری افتاد. زری و خانواده‏اش همسایه‏ی آنها بودند. مینا با خوشحالی گفت: «فهمیدم! فهمیدم! این صدای گریه‏ی خواهر زری است. او همیشه صبح زود بیدار می‏شود.»

اما حمید گفت: «نه. اشتباه می‏کنی. آنها در خانه نیستند. دیروز عصر به مسافرت رفتند.»

مینا کمی ناراحت شد. بعد فکری کرد و گفت: «اصلاً برویم از مامان بپرسیم.» بعد هر دو به آشپزخانه دویدند. مادر مشغول آماده کردن صبحانه بود. حمید و مینا در آشپزخانه هم صدا را شنیدند. مینا از مادر پرسید: «مامان، این صدای چیست؟»

مادر آنقدر مشغول کار بود که هیچ صدایی را نمی‏شنید. او گفت: «چه صدایی؟ من که صدایی نمی‏شنوم.»

بعد هم ادامه داد: «زود باشید بروید دست و صورت‏تان را بشویید و بیایید صبحانه بخورید.»

اما مینا و حمید حوصله‏ی صبحانه خوردن نداشتند. آنها می‏خواستند بفهمند که آن صدای چیست. دور تا دور آشپزخانه را گشتند.

مادر که کمی از دست‏شان عصبانی شده بود گفت: «آخر دنبال چه می‏گردید؟» و به نزدیک آنها رفت. آن وقت او هم صدا را شنید. فکری کرد و گفت: «انگار صدا از حیاط خلوت می‏آید!» مینا و حمید صبر نکردند. به حیاط خلوت دویدند.  همه جای حیاط خلوت را گشتند تا اینکه بالاخره...

صدای خنده‏ی آنها بلند شد. گوشه‏‏ی حیاط خلوت، سه بچه گربه‏ی قشنگ کنار هم خوابیده بودند و میومیو می‏کردند.

مینا و حمید از دیدن بچه گربه‏ها خیلی خوشحال شده بودند از خوشحالی بالا و پایین می‏پریدند و می‏خندیدند. آنها به آشپرخانه دویدند. تا خبر را به مادر بدهند.

پدر هم از راه رسیده بود. او از نانوایی می‏آمد. نان تازه خرید بود.

مینا و حمید گفتند که می‏خواهند بچه گربه را پیش خودشان نگه دارند.

اما پدر گفت: «نه، این کار درستی نیست. مادرشان بیرون است و برای آنها میومیوه می‏کند.»

مینا و حمید به حیاط برگشتند. آنها یک گربه‏ی چاق را دیدند که روی دیوار انبار نشسته و میومیو می‏کرد.»

مینا گفت: «نگاه کن، چقدر غمگین است! او می‏خواهد پیش بچه‏هایش باشد.»

حمید گفت: «من فکر خوبی کرده‏ام.»

آن وقت فکرش را به مینا گفت. هر دو به حیاط خلوت رفتند. آهسته بچه گربه‏ها را برداشتند. یکی از آنها را مینا و دو تای دیگر را هم حمید بغل کرد. بچه گربه‏ها را به حیاط آوردند.

مادر گربه‏ها تا بچه‏هایش را دید، روی پنجه‏های پا بلند شد و با صدای بلند، میومیو کرد. مینا و حمید، بچه گربه‏ها را وسط حیاط گذاشتند. خودشان کنار رفتند و ایستادند. مادر گربه‏ها زود از دیوار پایین پرید. پیش بچه‏هایش دوید. آنها را بو کرد و لیس زد. بعد پشت گردن یکی از آنها را با دندان گرفت. از دیوار انباری بالا رفت. او را توی جعبه‏‏ی کهنه‏ای که آن بالا بود گذاشت. بعد دوباره به حیاط برگشت و دو تا بچه گربه‏ی دیگر را هم برد. مینا و حمید خیلی خوشحال بودند.

مینا گفت: «حالا بچه گربه‏ها پیش ماما‏ن‏شان هستند.»

حمید گفت: «ما می‏توانیم هر روز با آنها بازی کنیم.»

بعد هر دو رفتند تا دست و روی‏شان را بشویند و صبحانه بخورند.

ناصر یوسفی

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

****************************************

 

مطالب مرتبط

دوستی به جای دشمنی

میمون و تاب بازی

خرگوشی که می‏خواست عجیب باشد

موش می خوری یا آبگوشت؟!

آرزوی موش کوچولو

کدومشون مامانه منه؟!

یک خواب سوسکی

کلاغ زاغی

روباه مکار و بز کوهی

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین