سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مامان قورباغه یك دختر خوب داشت كه اسمش قورناز بود. مامان مار هم یک دختر مهربان داشت كه اسمش ماری بود. یک روز بعدازظهر كه هوا گرم و آفتابی بود، دخترها از مادرهایشان اجازه گرفتند كه بروند بیرون از خانه بازی كنند.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

دوستی به جای دشمنی

دشمنی

مامان قورباغه یك دختر خوب داشت كه اسمش قورناز بود.  مامان مار هم یک دختر مهربان داشت كه اسمش ماری بود.

یک روز بعدازظهر كه هوا گرم و آفتابی بود، دخترها از مادرهایشان اجازه گرفتند كه بروند بیرون از خانه بازی كنند.

مامان مار به دخترش گفت : «مواظب حیوانی باش كه چنگال بزرگ و نوك براق دارد او دشمن توست. نگذاری دشمن به تو نزدیک شود.

 چند خانه آن طرفتر، همین كه قورناز سرش را از خانه بیرون آورد، مادرش گفت : « مواظب حیوانهای دراز و باریک باش و قبل از غروب خورشید به خانه برگرد.»

قورناز از یک طرف راه افتاد و ماری از روبهرو.  رفتند و رفتند، در بین راه دنگ سرهایشان خورد به هم.  قورناز از ماری پرسید: «ببینم، اسم تو حیوان دراز و باریک است؟»

مار

ماری جواب داد:  نخیر، اسم من ماری است. من یک مارم.  میخزم و میلغزم.  ببینم، تو چنگال بزرگ و نوك براق داری؟»

قورناز خندید : «نه، خوشبختانه ندارم!  من یک قورباغهام و جست میزنم.

ببین چه طور بالا و پایین میپرم.»

ماری به كارهای او خندید و نزد یک بود كه از خنده غش كند.

آنها توی بوتهها بازی كردند، آواز خواندند.  مگسها و پشههای خوشمزه را خوردند.  قورناز به ماری نشان داد كه چه طور جست میزند.

و گفت: «مرا ببین!» و پرید بالا و دنگ آمد پایین!

 ماری سعی كرد كه بپرد، ولی روی زمین قل خورد و قورناز كلی به كار او خندید.

بعد ماری به او نشان داد كه چه طور بخزد.  رفت بالای یک سر بالایی و فیش سر خورد!  قورناز سعی كرد سر بخورد، ولی كله معلّق زد و پایین آمد و ماری كلی به كار او خندید.

قورباغه

خیلی زود شب شد و وقت رفتن به خانه رسید.  قورناز گفت: « خیلی خوش گذشت.  فردا هم بیا با هم بازی كنیم.»

ماری قبول كرد و گفت: «بیا به هم قول بدهیم كه همیشه با هم دوست باشیم.»

 وقتی قورناز به خانه رسید. مادرش با تعجّب پرسید: «چرا این قدر علف به تنت چسبیده؟ امروز چه كار كردی؟»

قورناز جواب داد: «خیلی خوش گذشت.  من با یک مار دوست شدم و با هم بازی كردیم.  او به من خزیدن یاد داد و خیلی خندیدیم.»

مادر ترسید و گفت: «چی!  یک مار؟ تو نمیدانی كه مارها قورباغهها را میخورند؟ همهی مارها بدجنساند!  تو باید قول بدهی كه دیگر با هیچ ماری بازی نكنی.»

قورناز لرزید.  سرش را پایین انداخت و حرفی نزد.

همان وقت، ماری به خانه رسید.  مادرش با تعجّب پرسید: «چه قدر گِلی شدی؟ كجا بودی؟ او با خوشحالی جواب داد: «من دوستی پیدا كردم كه  اسمش قورباغه است.  ما با هم بازی كردیم و او به من نشان داد كه چه طوری میپرد.»

مادر فریاد زد: «یک قورباغه؟ تو مار هستی و مارها  قورباغه میخورند.  دفعهی بعد كه او را دیدی باید قورتش بدهی.»

ماری بدنش را دور سرش پیچید و چیزی نگفت.

روز بعد، ماری رفت جلوی خانهی قورناز و صدا زد:  «من آمدم! بیا با هم بازی كنیم! «

قورناز گفت : «خیلی دلم میخواهد با تو بازی كنم، ولی مامانم گفته كه بازی نكنم.  حالا زودتر برو. خداحافظ

ماری با غصه جواب داد: «ولی...  باشد...  خداحافظ .»

آنها هیچ وقت دوباره با هم بازی نكردند.  اگر با دقّت نگاهشان كنی، میبینی كه در آفتاب نشستهاند و به روز خوشی كه با هم بازی میکردند و قولی كه به هم داده بودند، فكر میکنند.  شاید هم به این فكر میكنند كه كاش هیچ وقت معنی دشمنی را نمیفهمیدند.

سپیده خلیلی

شاهد کودک

تنظیم بخش کودک و نوجوان

 

***********************************

 

مطالب مرتبط

میمون و تاب بازی

خرگوشی که می‏خواست عجیب باشد

موش می خوری یا آبگوشت؟!

یکی بود یکی نبود (صوتی)

آرزوی موش کوچولو

کدومشون مامانه منه؟!

یک خواب سوسکی

کلاغ زاغی

بابایی مثل شیشه

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین