سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یک روز، زهرا تصمیم گرفت، توی حیاط برای جوجهاش یک سنگر چوبی بسازد. جعبهای را، توی حیاط، کنار دیوار گذاشت. جعبه را پشت و رو گذاشت. یک در برای آن ساخت، جوجه را تویش انداخت. آن وقت روی تمام جعبه را، از خاک باغچه پوشاند.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

سنگر چوبی(2)
جوجه سیاه

یک روز، زهرا تصمیم گرفت، توی حیاط برای جوجهاش یک سنگر چوبی بسازد. جعبهای را، توی حیاط، کنار دیوار گذاشت. جعبه را پشت و رو گذاشت. یک در برای آن ساخت، جوجه را تویش انداخت. آن وقت روی تمام جعبه را، از خاک باغچه پوشاند. آهسته با خودش خواند:

عجب سنگر خوبی

سنگر خوبی چوبی،

کار ساختن سنگر تمام شد.

شب شد و وقت شام شد.

زهرا و خانوادهاش، داشتند شام میخوردند. با اشتهای تمام میخوردند، که یک دفعه... از رادیو، صدای آژیر شنیدن. بلند شدند، دویدند، به زیرزمین همسایه رسیدند.

ناگهان، زهرا یادش آمد، که جوجهاش، توی حیاط جامانده. توی سنگر، تنهای تنها مانده. خواست برود دنبالش، که ناگهان تمام کوچه لرزید.

زهرا خیلی ترسید. جیغ کشید. به بغل مادر پرید.

موشک خیلی نزدیک بود. برق رفته بود و زیرزمین تاریک تاریک بود.

موشک روی خانهی آنها خورده بود. انگار که سیل آمده بود، خانهشان را برده بود. کوچه پر از آدم بود. هوا کثیف، پر از دود.

مردم، همه میگفتند: «خدا را شکر، کسی توی خانه نبود!»

زهرا گریه میکرد، نه از زخم، نه از درد، از غصه گریه میکرد. به فکر جوجهاش بود. با خودش میگفت: «موشک به جوجه خورده، حتماً جوجهام مرده. بیچاره! حیوونک!... جوجهی ناز و کوچک.»

آن شب، زهرا در خانهی یکی از همسایهها خوابید. تا صبح خوابهای بد دید.

تا صبح کوچه پر از سرو صدا بود. زهرا به فکر جوجهی کوچکش بود. وقتی که صبح شد، زهرا به کوچه آمد. قدم زد. دید که در حیاطشان کنده شده، توی حیاط افتاده. دید پدرش توی حیاط ایستاده، دوید و رفت پیش پدر. یک دفعه چشمش افتاد به سنگر، روی سنگر، پر شده بود، پر از خاک و آهن و آجر شده بود. جلو رفت. جلوتر، نشست کنار سنگر. آجرها را کنار زد. یک دفعه از زیر خاک، صدای جیک جیک آمد. از خیلی نزدیک آمد.

زهرا خیلی خوشحال شد. با خوشحالی خاک و آجر را پس زد. خسته شد. خیلی نفسنفس زد. بالاخره، در سنگر را باز کرد. جوجه را از توی سنگر درآورد. دستش را برد، جوجهی کوچکش را، خیلی آهسته ناز کرد. جوجه نوکش را باز کرد. جیک جیک کرد.

جوجهی زهرا زنده بود. روی لبهای زهرا، شکوفههای خنده بود.

 

جعفر ابراهیمی

کیهان بچهها

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

*******************************

 

مطالب مرتبط

عسل و کیک وانیلی

امیر مسعود و بزرگان ری

راز پنهان

باغ گردو

تدبیر موش

فیل به درد نخور

شهر شلخته ها

 چرا خرس‌ها با هم می‌جنگند؟

موفرفری و موقرمزی

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین