سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
رضا مثل هر روز از مدرسه که آمد، رفت توی اتاقش- صورتش را چسبانده بود به تنگ، و ماهی قرمز را از پشت تنگ شیشه‏ای نگاه کرد. ماهی قرمز با دیدن رضا، دم سه باله‏اش را تکان داد؛ بعد هم خوابید ته تنگ و دهانش را آرام باز و بسته کرد. رضا گفت: «سلام خانم پولکی، من آم
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

زبان حبابی
زبان حبابی

رضا مثل هر روز از مدرسه که آمد، رفت توی اتاقش- صورتش را چسبانده بود به تنگ، و ماهی قرمز را از پشت تنگ شیشه‏ای نگاه کرد. ماهی قرمز با دیدن رضا، دم سه باله‏اش را تکان داد؛ بعد هم خوابید ته تنگ و دهانش را آرام باز و بسته کرد. رضا گفت: «سلام خانم پولکی، من آمدم!»

بعد دفتر مشقش را باز کرد و گرفت جلو تنگ.

- ببین، ببین چه مهر صد آفرین قشنگی گرفتم! آن وقت مهر پروانه‏ای را که خانم معلم پایین دفترش زده بود، به ماهی نشان داد؛ اما ماهی قرمز همان‏طور ته تنگ خوابیده بود و دهانش را آرام باز و بسته می‏کرد. رضا گفت: «چی شده خانم پولکی؟ نکند سرماخورده‏ای؟»

بعد رفت و یکی از آن قرص‏های صورتی را که آقای دکتر به او داده بود، آورد و انداخت توی تنگ و گفت: «بیا خانم پولکی، بیا این قرص را بخور. حتماً حالت خوب می‏شود! من هم وقتی مریض بودم از این قرص‏ها خوردم و خوب شدم!»

کمی گذشت؛ اما ماهی قرمز از جایش تکان نخورد و همان‏طور ته تنگ ماند و دهانش را آرام باز و بسته کرد.

رضا نشست پشت میزش و فکر کرد. فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد. بعد بلند شد و از اتاق رفت بیرون. وقتی برگشت، توی دستش یک استکان چایی نبات بود. چایی نبات را ریخت توی تنگ و گفت: «بیا خانم پولکی، بیا این چایی نبات را بخور. حتماً حالت خوب می‏شود. من هم وقتی دلم درد می‏کند مامان بهم چایی نبات می‏دهد. آن وقت خوب خوب می‏شوم.»

کمی گذشت؛ اما باز هم ماهی قرمز از ته تنگ تکان نخورد. رضا ترسید. با خودش فکر کرد:

زبان حبابی

«نکند خانم پولکی خوب نشود!»

آن وقت رفت پیش مامان. مامان توی هال داشت با کامواهای رنگی برای رضا دستکش می‏بافت. رضا گفت: «مامان، مامان، خانم پولکی، خانم پولکی...»

مامان دوید توی اتاق، رضا هم دنبالش. مامان با دیدن تنگ ماهی اخم‏هایش در هم رفت.

- وا! این آب چرا این رنگی شده؟

رضا گفت: «چیزی نیست مامان. گفتم شاید دلش درد می‏کند یک چایی نبات برایش درست کردم. از همان‏هایی که وقتی دلم درد می‏کند، برایم درست می‏کنید.» مامان تنگ را گرفت جلو نور مهتابی.

- این دانه‏های ریز صورتی دیگر چیست؟

رضا خجالت کشید. صورتش سرخ شد و خودش را پشت صندلی‏اش قایم کرد.

- فکر کردم شاید سرماخورده است. یکی از آن قرص‏های صورتی را که آقای دکتر به من داده بود، انداختم توی تنگ، تا بخورد و خوب شود.

مامان تنگ ماهی را برداشت و رفت توی آشپزخانه. آب تنگ را خالی کرد توی ظرف‏شویی و تنگ را پر از آب تمیز کرد. بعد به رضا گفت: «کار خیلی بدی کردی رضا جان. اگر خانم پولکی می‏مرد چی؟»

چشم‏های رضا پر از اشک شد.

- اما، اما من فقط، فقط می‏خواستم که...

مامان گفت: «می‏دانم؛ اما ماهی‏ها مثل ما آدم‏ها نیستند که مریض شوند یا دل‏شان درد کند. ماهی‏ها وقتی مریض می‏شوند که آب‏شان کثیف و آلوده باشد.»

آن وقت مامان تنگ ماهی را داد به رضا.

- بیا، این هم خانم پولکی؛ صحیح و سالم.

رضا تنگ ماهی را گرفت جلو صورتش و از پشت آن خانم پولکی را نگاه کرد. خانم پولکی باله‏ها و دمش را تکان داد و دهانش را چند بار باز و بسته کرد. حباب‏های کوچولو از توی دهان خانم پولکی بیرون آمد و توی آب پخش شد. مامان گفت: «نگاه کن رضا جان، خانم پولکی دارد با تو حرف می‏زند. او حتما دارد با زبان حبابی‏اش از تو تشکّر می‏کند!»

لعیا اعتمادی

تنظیم : بخش کودک و نوجوان

********************************************

مطالب مرتبط

مهمانی خدا

دارا و ندار

اشتباه کدخدا

سنجاق قفلی نگران

مقیاسی هوشمندانه!

خرس قرمز شکمو

گربه پرافاده

با کلاه یا بی کلاه؟

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین