سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
ظهر یک روز گرم تابستان بود. صالح در خانه‏ی کوچک و محقر خویش، در حال عبادت و راز و نیاز با خدا بود. کودکان لاغر و رنگ پریده‏اش از شدت گرسنگی و ضعف به خواب رفته بودند. صالح دست‏هایش را به سوی آسمان بلند کرد و از سوز دل گفت: خدایا! تو می‏دانی که چقدر تلاش کر
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

راز پنهان (1)
راز

ظهر یک روز گرم تابستان بود. صالح در خانه‏ی کوچک و محقر خویش، در حال عبادت و راز و نیاز با خدا بود. کودکان لاغر و رنگ پریده‏اش از شدت گرسنگی و ضعف به خواب رفته بودند. صالح دست‏هایش را به سوی آسمان بلند کرد و از سوز دل گفت: خدایا! تو می‏دانی که چقدر تلاش کردم تا کاری پیدا کنم و شکم همسر و فرزند‏انم را سیر کنم. ولی نشد. خدایا! تو می‏دانی که حتی لقمه‏ای نان در خانه‏ی ما پیدا نمی‏شود. تو می‏‏دانی  که کودکانم دو روز است فقط آب خورده‏اند...

صالح دیگر حرفی نزد. فقط چشم‏های پر از اشکش را به آسمان دوخت.

در همین لحظه از حیاط خانه صدای بلندی به گوش رسید. صالح اشک‏هایش را پاک کرد و با عجله به سوی حیاط دوید. آنچه را که می‏دید نمی‏توانست باور کند. گوسفند چاقی در وسط حیاط کوچک خانه ایستاده بود. صالح‏ تردید نکرد که دعاهایش مستجاب شده و خدا این گوسفند را برای آنها فرستاده است. گوسفند را ذبح کرد و با خوشحالی همسرش را صدا زد. همسر صالح با مقداری از گوشت گوسفند خوراک خوشمزه‏ای درست کرد و بقیه را هم نمک زد و در آفتاب گذاشت تا خشک شود.

در همین هنگام صدای کوبیدن در بلند شد. صالح در را باز کرد. عدی، همسایه‏ی ثروتمندشان با چهره‏ای عبوس پشت در ایستاده بود. عدی بدون اینکه اجازه بگیرد، صالح را کنار زد و داخل حیاط شد. با دیدن گوشت‏های نمک زده، نگاه مشکوکی به صالح کرد و گفت: می‏بینم که گوشت زیادی در خانه دارید. صالح گفت: بله. خدا به گرسنگی ما رحم کرد و گوسفندی برایمان فرستاد.

عدی با خشم فریاد زد: خدا فرستاد؟ آن گوسفند مال من بود. هنگام ظهر از آغل فرار کرد. هر چه در کوچه‏های محله به دنبالش گشتم پیدایش نکردم و حالا می‏بینم که شما آن را ذبح کرده‏اید. دنیا پیش چشمان صالح تیره و تار شد. می‏دانست که عدی مردی خسیس و مال دوست است و تا پول گوسفند را از او نگیرد، رهایش نمی‏کند. او هم که پولی نداشت. پس لابد باید به زندان می‏رفت. اما احساس روشنی به او می‏گفت که این گوسفند هدیه‏ی خداست...

عدی دست صالح را گرفت و گفت: باید پیش داوود نبی برویم . او میان ما قضاوت خواهد کرد.

طولی نکشید که هر دو نفر در محضر قاضی حاضر شدند.

عدی که دست صالح را در دست داشت جلو رفت و گفت: ای داوود! گوسفند من امروز از آغل فرار کرد. در کوچه‏ها سرگردان بود و به طور اتفاقی وارد خانه‏ی این مرد شد. بعد پوزخندی زد و گفت: او هم فکر کرده هدیه‏ی آسمانی است. آن را ذبح کرده و نوش‏جان کرده است! من از او شکایت دارم و تا پول گوسفند مرا ندهد، راضی نمی‏شوم.

حضرت داوود رو به صالح کرد و گفت: تو چه می گویی صالح؟ گفت: چند روز بود که من و فرزندانم غذایی نخورده‏ بودیم. تلاش من برای پیدا کردن کار بی‏نتیجه مانده بود. با دلی شکسته دست‏هایم را بلند کردم و دعا کردم که خدا روزی برای ما برساند. در همان حال سر و صدای این گوسفند را از حیاط خانه‏مان شنیدم. یقین کردم که دعایم مستجاب شده. برای همین گوسفند را ذبح کردم...

داوود گفت: این دلیل تو منطقی نیست. تو باید می‏دانستی که این گوسفند حتماً صاحبی دارد که به دنبالش می‏آید. صالح دستش را از دست عدی بیرون کشید. قدمی به جلو گذاشت و گفت: ای پیامبر خدا! من اطمینان دارم که آن گوسفند روزی ما بوده است. من به اجابت دعایم ایمان دارم. داوود لحظه‏ای به صالح خیره شد. با ذکاوت پیامبری‏اش دریافت که او راست می‏گوید. ولی در ظاهر دلیلی برای اثبات این موضوع نداشت. داوود پس از چند لحظه سکوت گفت: مسئله‏ی شما به این سادگی نیست. بگذارید دو رکعت نماز بخوانم و از خدا بخواهم تا در قضاوت میان شما مرا یاری کند. آن‏گاه به سوی محل عبادت خود رفت و در را بست. عدی، صالح و گروهی از مردم که به ماجرا علاقه‏مند شده بودند منتظر نشستند تا داوود از عبادتگاه خود خارج شود...

بالاخره در باز شد و داوود بیرون آمد. در جایگاه قضاوت نشست و نگاهش را به عدی دوخت.

عدی خوشحال بود. می‏دانست که داوود به زودی حکم خود را صادر کرده و صالح مجبور می‏شود پول گوسفند را بپردازد. داوود در حالی که انگشت اشاره‏اش را به سوی عدی گرفته بود گفت: تو باید تمام ثروت خودت را به صالح بدهی... عدی! خوب گوش کن ببین چه می‏گویم. با حکم من مخالفت نکن. هر آنچه را که گفتم انجام بده و گرنه... عدی که هنوز باور نکرده بود داود چه گفته است، متحیرانه پرسید: و گرنه چه؟ داوود گفت: و گر نه رازت را آشکار می‏کنم و تو علاوه بر مال، جانت را هم از دست خواهی داد.

 

                                                                                 ادامه دارد ...

دوست نوجوان

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

                                             *************************************

مطالب مرتبط

باغ گردو (1)

تدبیر موش(1)

تدبیر موش(2)

فیل به درد نخور(1)

فیل به درد نخور(2)

شهر شلخته ها(1)

چرا خرس‌ها با هم می‌جنگند؟(1)

چرا خرس‌ها با هم می‌جنگند(2)

موفرفری و موقرمزی(1)

مو فرفری و مو قرمزی(2)

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .