• تعداد بازديد :
  • شنبه 1387/12/03
  • تاريخ :

آدم برفی و ماه

آدم برفی و ماه

یکی بود، یکی نبود. زمستان بود و برف همه‌ی حیاط را پوشانده بود. بچه‌ها برف‌ها را جمع کردند و یک آدم برفی بزرگ و قشنگ درست کردند. بعد یک کلاه روی سر آدم برفی گذاشتند تا توی سرمای زمستان سردش نشود! آنها تمام روز را بازی کردند و خندیدند.

آسمان پر از ابر بود و هوا سرد سرد. بچه‌ها یکی یکی به خانه هایشان رفتند. آدم برقی ماند و دانه‌های کوچک برف که آرام آرام روی کلاهش می‌نشستند. صبح روز بعد بچه‌ها برگشتند. دوباره بازی شروع شد. سرسره بازی روی برف‌ها و خنده و خنده و خنده!

آدم برفی

وقتی بچه‌ها رفتند آدم برفی به آسمان نگاه کرد. ابرها رفته بودند و ماه توی آسمان بود. آدم برفی به ماه گفت: تو می‌دانی بچه‌ها کجا می‌روند؟ ماه گفت: به خانه‌هایشان. آدم برفی پرسید: چرا می‌روند؟ ماه گفت: خسته شده‌اند. می‌روند تا بخوابند. آدم برفی گفت: من هم خسته شده‌ام. می‌خواهم به خانه‌ام بروم و بخوابم. ماه خندید و گفت: باید تا فردا صبر کنی. وقتی خورشید بیاید تو هم می‌توانی به خانه‌ات برگردی و راحت بخوابی! آدم برفی تا صبح به خورشید فکر کرد.

به خانه‌اش، به آسمان آبی و زیبا. صبح با گرما و نور خورشید از راه رسید. آدم برفی به خورشید سلام کرد و گفت: خسته شده‌ام. می‌خواهم به خانه‌ام برگردم و بخوابم.

خورشید گفت: تو بچه‌ها را شاد کردی حالا می‌توانی به خانه‌ات برگردی.

ماه

خورشید، گرم گرم به آدم برفی تابید و تابید. بعد آرام آرام او را بلند کرد و روی ابرهای آسمان گذاشت. آدم برفی روی ابرها چشم‌هایش را بست و خوابید. او خیلی خسته بود.

بچه‌ها آمدند. با سرو صدا و خنده و شادی. آدم برفی رفته بود. اما کلاه را برای بچه‌ها گذاشته بود. بچه‌ها به آسمان نگاه کردند. خورشید در آسمان بود و آدم برفی روی یک تکه‌ی ابر بزرگ راحت راخت خوابیده بود.

 

برگرفته از مجله: دوست خردسالان

**********************

مطالب مرتبط

باغ گلابی

اشک تمساح ( داستان )

هتل زرّافه بفرمایین!

عجب اشتباهی

آرزوهای خورشید

گوهر گرانبها

پادشاه و دلقک

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName