• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 13193
  • يکشنبه 1387/9/17
  • تاريخ :

ابراهيم

قسمت ششم

زمزم

تولد زمزم

 

ابراهيم به فرمان خداي بزرگ، هاجر و فرزند شيرخواره‌اش اسماعيل  را با اندک قوت و ناني تنها گذاشت و در مقابل گريه‌ها و زاري هاجر به سوي فلسطين و به نزد ساره بازگشت.

 

آه هاجر و فغان اسماعيل از يک سو، تشنگي و گرسنگي از يک سو و غربت درد آور و تنهايي اندوهبار  نيز از سويي ديگر، هاجر را احاطه کرده بود، در نزديکي هاجر کوهي بود که در روزهاي واپسين صفا نام گرفت، بسوي کوه صفا شتابان رفت تا که چيزي يابد اما دريغ! و چون چيزي نيافت با چشماني گريان بازگشت، در راه بازگشت در آن سوي وادي، کوه ديگري بود که آن را نيز مروه نام نهادند، سرابي در دامنه آن کوه پديدار گشت و تا سراب را ديد به گمان اينکه آب است، شتابان بسوي آن سراب  دويد  و به کوه مروه رسيد،  اما آبي نديد، لاجرم بسوي صفا شتافت و دوباره گمان برد که در کوه مروه چشمه آبي است، سراسيمه مي دويد تا شايد جرعه اي آب يافته و فرزند شير خواره‌اش را از تشنگي و مرگ نجات بخشد، اما دريغ از قطره آبي.

هفت بار  اين راه طولاني هزار زراعي را پيمود و "در بين صفا و مروه سعي فراوان فرمود" و همواره از خداي بزرگ طلب ياري مي‌نمود، گاهي هروله مي کرد  و گاهي از فرط خستگي گامهايش بر زمين مي افتاد و توان راه رفتن نداشت، ناگزير به سوي فرزند آمد تا شايد؟

اسماعيل شيرخواره نيز از سوز تشنگي نقش زمين بود و گامهاي مبارکش را بر زمين مي کشيد و شايد که ديگر هيچ!

بحران به اوج خود رسيده بود.

ناگاه با لطف و مرحمت خداي مهرورز بخشايگر زندگي بخش، در زير پاي آن کودک پاک سرشت چشمه آبي نمايان شد و مادر از بسياري  خوشحالي و شعف از درياي غم و اندوه رها گرديد، کودکش را در آغوش کشيد و لبهاي خشکيده‌اش را از همان آب ترساخت و کم کم سينه هاي محبتش را به کام فرزند مبارکش اسماعيل نهاد.

ابراهيم گفت: بار پروردگارا؛ گروهي از فرزندانم  را در وادي خشک و بدون زراعت مکه نزد خانه محترم تو، جاي داده‌ام، بار پروردگارا تا نماز را به پاي دارند، پس دلهاي مردمان را بسوي آنان گرايش ده و آنان را از ميوه هايت روزي گردان، شايد که سپاس تو گويند‌(ابراهيم 37).

 

چون آب در آن درّه دور دست از زمين جوشيد، شميم آب، پرندگان را  به سوي خود کشاند  و آنان با شمّ ويژه آبيابي که دارند از فرسنگ هاي دور پي به وجود آن بردند و به طرف آن درّه، روي آوردند، بر اثر آمد و شد پرندگان قوم جُرْهُم كه از عربهاي يمن بودند و از سالها پيش در گوشه اي از سرزمين حجاز به سر مي بردند و کاستي آب هميشه آزارشان مي‌داد،  به سوي نقطه‌اي كه پرندگان آمد و شد داشتند روي آوردند و چون از پيدايش آب زمزم اطلاع حاصل کردند با خوشحالي به سوي کوه صفا کوچ کردند و با اجازه هاجر در همان دره دور دست و در نزديکي آن چشمه رحل اقامت افكندند و سکني گزيدند و بدينسان هاجر و اسماعيل از غربت، تنهايي و وحشت نجات يافتند و  بدينگونه شهر مكه پي ريزي شد و دعاي ابراهيم به اجابت آراسته شد.

بار پروردگارا؛ گروهي از فرزندانم  را در وادي خشک و بدون زراعت مکه نزد خانه محترم تو، جاي داده‌ام، بار پروردگارا تا نماز را به پاي دارند، پس دلهاي مردمان را بسوي آنان گرايش ده و آنان را از ميوه هايت روزي گردان، شايد که سپاس تو گويند‌(ابراهيم 37).

تا آن زمان تنها فرزند ابراهيم، اسماعيل بود و دلبند پدر و ابراهيم همواره دل به او خوش مي‌داشت، ليک براي اجراي فرمان الهي دوري فرزند دلبند خويش را به جان مي خريد و شکيبايي مي نمود، روزها از پي شبها مي‌گذشت و اسماعيل در وادي حرام بزرگ و برمند‌تر مي شد، تا آنکه جواني دلير و سترگ گرديد.

و اينک زمان آزمايش بزرگ  الهي فرارسيده، تاريخ مانند ابراهيم را بخود نديده، پيامبري که سراسر عمر پر برکتش به نبرد با ناداني و دو گانه پرستي و آزمون هاي بزرگ الهي گذشت و اکنون، آزمايشي بزرگ، در زماني که بيش از هر زمان نيازمند اسماعيل است، کهولت سن  بر وجودش مستولي گشته، آثار پيري بر چهره‌اش نقش بسته و تنها فرزندش اسماعيل را بايد به قربانگاه ببرد.

ابراهيم شبي در خواب ديد که خداي بزرگ او را فرمان مي دهد تا اسماعيل يگانه فرزند و ميوه دلبندش را قرباني نمايد، حال  پير شده و بايد به چنين آزموني بزرگ تن در دهد.

آيا ابراهيم فرزندش را خواهد كشت؟ در شماره بعد داستان را پي بگيريد

تيبان - آقاميري

ابراهيم داماد مي‌شود (داستان يك ابرمرد 5)

ابراهيم داماد مي‌شود (داستان يك ابرمرد 5)

ابراهيم در 37 سالگی در بابل دختر خاله و يا دختر عموی خود ساره دختر لاحج پيامبر را به کابين نکاح خود در آورد و پس از هجرت از بابل به سوی حران آمد و در حران نيز چون بابل دعوت به سوی توحيد را لحظه ای کنار نگذاشت و گروهی اندک از فلسطين به آيين ابراهيمی گرايي
از ماه من تا ماه گردون (داستان يك ابرمرد 5)

از ماه من تا ماه گردون (داستان يك ابرمرد...

ابراهيم به بت‌پرستان گفت: همه‌ي بودها در بقای خود نيازمند وجودی هستند که همواره پايدار و باقی باشد، وجودی که پيوسته احاطه کامل بر زوايای هستی داشته باشد، بنابراين ستاره ای که رو به افول نهد نمی تواند آفريدگار جهان باشد .
بت شكن (داستان يك ابر مرد 3)

بت شكن (داستان يك ابر مرد 3)

ابراهيم که قسم ياد کرده بود چاره بتها کند، شهر خاموش و تنها بود و ابراهيم در کمين بتها؛ به سوی معبد رفت و منظره غمگين و جاهلانه کلدانيان را به نظاره نشست، ريش خندی زد و گفت چرا نمی خوريد؟ سکوت بر همه معبد طنين افکنده بود، دوباره پرسيد چرا سخن نمی گوييد؟
UserName