• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • دوشنبه 1387/07/08
  • تاريخ :

ورزش در آئینه ولایت(3)

امام خمینی(ره)

کتاب «ورزش در آئینه ولایت» کتابی ارزشمندی است که خاطراتی از یاران و خانواده امام خمینی(ره) را در خصوص فعالیت های ورزشی بنیانگذار جمهوری اسلامی بیان می کند که در زیر ادامه فصل نخست آن را می خوانید:

حاج سید رضا تفرشی:

شاید در میان مراجع تقلید و علمای بزرگ ما، این ویژگی امام خمینی(ره) هم استثنایی باشد که از زمان نوجوانی، یعنی حدود 80 سال پیش کاملا به فکر سلامتی خود بودند. روش معمول روحانیون این است که چندان در فکر ورزش و تفریح سالم نیستند ولی امام خمینی(ره) هشتاد سال پیش چه در خمین، پیش از بیست سالگی و چه در قم تا حدود بیست و پنج سالگی، هرگز ورزش و تفریحات سالم را به منظور تقویت جشم و جان فراموش نمی کردند، نه تنها بطور خصوصی، بلکه ابایی نداشتند که این را دیگران هم بدانند. خودشان یکبار فرمودند:« تفنگ به دست می گرفتم و از آن استفاده می کردم». چنانکه می گویند اسب سواری هم می کردند.1

امام خمینی

همچنین از حاج سید رضا تفرشی که از علمای تهران بود و چند سال پیش رحلت کرد، نقل شده است:« در زمان جوانی امام و آقا عبدالله تهرانی(حاج آقا عبدالله آل آقا تهرانی از دوستان صمیمی و دیرین امام) و سیدی که نامش را فراموش کرده ام، روزهای جمعه به زمین های خاکفرج در قم می رفتند و پیاده روی و توپ بازی می کردند. 

روزی در خدمت مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری بودم، مردی کشاورزی آمد و شکایت کرد که چند نفر طلبه روزهای جمعه می آیند در زمین من و غله های من را پامال می کنند. مرحوم حاج شیخ به حاج میرزا مهری بروجردی سرپرست مدرسه فیضیه گفت: ببینید این طلاب کیستند که غله این بنده خدا را پایمال می کنند؟ حاج میرزا مهدی خبر داد کار آقا روح الله و آقا عبدالله و آقا سید ... است. حاج شیخ فرستاد هر سه را حاضر کردند. وقتی آمدند، سلام کردند و نشستند، حاج شیخ فرمودند: «عزیزم! آقا روح الله! این بنده خدا چه می گوید؟ قضیه چیست؟»

آقا روح الله خمینی گفت:«ما به کشت، زرع و غله ایشان کاری نداریم، مگر نمی دانیم مال مسلمان است و باید رعایت شود. ما روزهای جمعه می رویم زمین های خاکفرج و برای هم توپ می اندازیم. گاهی توپمان می رود توی غله و با احتیاط می رویم و آن را می آوریم، همین؛ از به بعد دقت بیشتری می کنیم.»

امام خمینی

صاحب غله هم که آنها را ندیده بود و تصور می کرد این طلاب عمدا اقدام به این کار می کردند و مخصوصا آقا روح الله خمینی را دید که چگونه حاج شیخ با لطف خاصی با وی سخن می گوید، گفت:« اگر چنین است من عرضی ندارم.» مرحوم حاج شیخ هم سفارش بیشتر کرد.

مرحوم تفرشی می گفت:« آن مرد رفت، حاج شیخ هم آنها را از آن کار منع نکرد و فقط گفت:« آقا روح الله! عزیزم! سعی کن ضرری به مال مردم نرسد.» و ایشان هم گفت:« چشم ...» در این وقت سید ... گفت:« آقا! من از ورح الله شکایت دارم.» حاج شیخ فرمود چه شکایتی؟. سید ... گفت:« آقا روح الله هر وقت توپ می زند سعی دارد بزند به صورت من، طوریکه دو سه بار تا حالا توپ به بینی ام خورده و خون دماغ شده ام!»

حاج شیخ در حالیکه تبسم می کرد گفت:« آقا روح الله! عزیزم! مواظب باش دوستانت اذیت نشوند و شکایت نداشته باشند.» آقا روح الله گفت:« آقا من قصدی ندارم، وقتی توپ را پرت می کنم، از بس که بینی این آقا بزرگ است، توپ به آن می خورد، تقصیر من نیست!» از این گفته، حاج شیخ، ما، حضار و خود سید خندیدیم. به دنبال آن هر سه برخواستند و رفتند.2

1- امام خمینی در آئینه خاطره ها. ص 51

2- مهر و قهر. ص 175و 176

UserName