• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • پنج شنبه 1383/04/18
  • تاريخ :

نرجس خاتون

بشر بن سلیمانِ برده فروش از شیعیان و دوستداران اهل بیت بود. او می گوید: خادم امام هادی علیه السلام نزد من آمد و گفت: امام هادی علیه السلام تو را به سوی خود فراخوانده است. من هم به خدمت حضرت رسیدم. وقتی نزد او نشستم: فرمود: ای بشر! تو از فرزندان انصار هستی و محبّت به اهل بیت همواره در دل شما، نسل پس از نسل بوده است، و مورد اعتماد ما هستید. من می خواهم تو را با آگاهی بر سرّ خود به فضیلتی برسانم كه در موالات ما بر همه ی شیعیان سبقت گیری. و آن خرید یك كنیز است. آن گاه نامه ای با خط رومی به شكل زیبایی نوشت و آن را مهر كرد و  كیسه ی پولی كه در آن 220 دینار بود را به من داد و فرمود: به بغداد برو و در فلان تاریخ پس از بلند  شدن آفتاب بر روی پل فرات حاضر شو.

وقتی كشتی های اسرا در كنار تو پهلو گرفتند و اسیران را در آنها مشاهده كردی، وكلای بنی عباس و جوانان عرب برای خرید آنها حاضر می شوند. در این هنگام شخصی به نام عمربن یزید برده فروش را زیر نظر گیر كه اسیری را با ویژگی هایی از جمله این كه دو لباس حریر پوشیده، و خود را از معرض فروش و دست رساندن مشتریان به او حفظ می كند، به خریداران عرضه می كند. در این هنگام نزد فروشنده برو و بگو كه برای تو نامه ای لطیف به خط یكی از بزرگان دارم كه به خط رومی نوشته است، و كرم و وفاء و شرافت و سخاوت خود را در آن بیان كرده است. آن را به كنیز بده تا اخلاق صاحب نامه را بداند. اگر به او مایل شد و راضی گردید من وكیل او هستم تا كنیز را خریداری كنم.

بشربن سلیمان گوید: آنچه را امام هادی علیه السلام فرمود: اطاعت كردم. وقتی چشم آن كنیز به نامه افتاد گریه ی شدیدی كرد و به عمر بن یزید برده فروش گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش و قسم غلیظ یاد كرد كه اگر از فروش او به صاحب نامه خودداری كند، خود را هلاك خواهد كرد. من هم با برده فروش صحبت كردم و كنیز را به پولی كه امام علیه السلام داده بود خریداری كردم و با او كه بسیار شاد و خوشحال بود به مكانی كه در بغداد آن را اجاره كرده بودم آمدیم. در آن هنگام با بی قراری نامه ی امام علیه السلام را از جیب خود بیرون می آورد و می بوسید و بر دیدگان خود می گذارد.

من از روی تعجّب به او گفتم نامه ی كسی را می بوسی كه او را نمی شناسی؟

گفت: من ملیكه، دختر «یشوعا» پسر قیصر روم هستم، و مادرم از فرزندان «شمعون» وصی عیسی علیه السلام است. بگذار داستان عجیب خود را به تو بگویم.

جدم قیصر روم خواست مرا كه سیزده سال داشتم به عقد فرزند برادرش درآورد. سیصد نفر از راهبان و قسّیسین نصارا از دودمان حواریین مسیح علیه السلام و هفتصد نفر از بزرگان و جمعی از امرا و فرماندهان لشكر و بزرگان عشایر و قبایل را جمع كرد. آن گاه تختی بیاراست، و انواع جواهرات را بر روی چهل پایه نصب كرد. وقتی پسر برادرش را بر آن نشاند، و صلیب ها را بیرون آورد و اسقف ها جلوی او قرار گرفتند، و انجیل ها را گشودند، ناگهان صلیب ها از بالا بر زمین افتاد و پایه های تخت در هم شكست.

پسرعمویم با حالت بی هوشی از بالای تخت بر روی زمین افتاد و رنگ چهره ی اسقف ها تغییر كرد و اعضای بدن آنها لرزید.

بزرگ اسقف ها كه این حوادث را مشاهده كرد، خطاب به جدّم گفت: ای پادشاه ما را از مشاهده ی این كارهای منحوس كه دلالت بر زوال دین مسیح دارد معاف بدار.

جدّم نیز این اوضاع را به فال بد گرفت و به اسقف ها دستور داد ستون ها را دوباره برافراشته سازید، و صلیب ها را بالا برید، و پسر بدبخت برادرم را حاضر كنید تا این دختر را به عقد او درآورم. تا با این وصلت نحوست آن بر طرف شود.

وقتی به دستور او عمل كردند، حوادث نخست تكرار شد و مردم پراكنده شدند و جدّم قیصر با غم و اندوه نزد خانواده ی خود رفت و پرده ها افتاد.

شب در خواب دیدم مسیح علیه السلام و وصی او شمعون و گروهی از حواریین در قصر جدّم گرد آمده اند و منبری از نور نصب كرده اند كه نور از آن می درخشید. در این هنگام محمد صلی الله علیه وآله و وصی او و عده ای از فرزندانش وارد شدند.

حضرت عیسی به استقبال رفت و با محمد معانقه كرد. محمد صلی الله علیه وآله به او فرمود: من نزد  تو آمده ام تا دختر وصی تو شمعون را برای فرزندم خواستگاری كنم و در این هنگام به امام حسن عسگری علیه السلام اشاره كرد.

مسیح علیه السلام نگاهی به شمعون كرد و گفت: شرافت به تو روی آورده است پس خود را به آل محمد متصل گردان.

شمعون گفت: پذیرفتم.

آن گاه محمد صلی الله علیه وآله بالای منبر رفت و خطبه ای خواند و مرا به عقد فرزندش در آورد و مسیح علیه السلام و فرزندان محمد و عده ای از حواریین گواهی دادند.

وقتی از خواب برخاستم، از ترس كه به جان خود داشتم، خوابم را برای پدر و جدّم بیان نكردم، و همواره آن را از آنها می پوشاندم.

پس از آن خواب چنان شیفته ی امام حسن عسگری علیه السلام شدم كه از غذا افتادم و ضعیف و سخت بیمار شدم.

طبیبی در شهرها نبود مگر این كه جدّم او را حاضر كرد و درباره ی درمان من با او صحبت كرد و چون مأیوس گردید، گفت: ای نور دیده! آیا خواسته ای داری تا آن را برآورم؟

گفتم: درهای گشایش بر من بسته شده است. اگر شكنجه را از اسرای مسلمان برداری و آنها را آزاد سازی، امید می رود مسیح و مادرش مرا شفا دهند. وقتی چنین كرد من اظهار بهبودی كردم و كمی غذا خوردم. جدّم بسیار خوشحال شد و به اسرا اكرام كرد.

پس از چهارده شب، سرور زنان عالمین، فاطمه زهرا علیها السلام را دیدم كه به همراه مریم و حوریان بهشتی مرا زیارت كردند. مریم با اشاره به فاطمه علیها السلام به من گفت: این سرور زنان عالم، مادر همسر توست. من هم دامن او را گرفتم و از نیامدن ابامحمد (امام حسن عسگری علیه السلام) به خوابم گریه و شكوه كردم.

سرور زنان عالم (س) فرمود: در حالی كه تو مشرك هستی فرزندم به زیارت تو نخواهد آمد، اگر رضایت خداوند، مسیح، مریم و زیارت فرزندم ابی محمد علیها السلام را می خواهی بگو «اَشْهَدُ انْ لا الهَ الاّ الله وَ انَّ ابی مُحَمَّداً رَسُولُ الله».

وقتی این كلمات را گفتم مرا در آغوش گرفت و روحم شادمان شد. سپس گفت: اكنون منتظر فرزندم باش كه او را نزد تو خواهم فرستاد. از خواب بیدار شدم و منتظر ملاقات ابی محمد علیه السلام بودم. وقتی شب فرا رسید، امام حسن عسگری علیه السلام را دیدم كه گویا به او می گفتم: به من جفا كردی ای محبوب من! من كه خود را در راه محبت تو هلاك كردم.

فرمود: تأخیر من جز به خاطر مشرك بودن تو نبود، و حال كه مسلمان شدی من هر شب به زیارت تو می آیم تا این كه این جدایی به سرآید و از آن شب تا به حال همواره او را به خواب دیده ام.

بشر بن سلیمان گفت: چطور شد كه در جمع اسرا قرار گرفتی؟

گفت: در خوابی كه از امام حسن عسگری علیه السلام دیدم فرمود: جدّ تو می خواهد در فلان روز لشكری را به جنگ مسلمانان بفرستد، تو هم به صورت ناشناس و در لباس خدمتكاران با آنها همراه شو. من هم همراه آنها شدم كه عدّه ای از پیش قراولان مسلمین ما را شناسایی و اسیر كردند، و كار من به این صورت شد كه مشاهده می كنی. اما تا به حال به كسی نگفته ام نوه ی پادشاه روم هستم، و حتی پیرمردی كه من سهم غنیمت او شدم، وقتی از نام من سؤال كرد نامم را نگفتم و اظهار كردم: نرگس.

گفت: نام كنیزان.

بشر گوید: به او گفتم: عجیب است كه تو رومی هستی اما به زبان عربی صحبت می كنی.

گفت: بله، جدّم در آموزش آداب و تربیت من سعی جدّی داشت. زنی را كه چندین زبان می دانست معین كرده بود كه صبح و شام نزد من آید و زبان عربی را به من بیاموزد، من زبان عربی را فرا گرفتم.

بشر گوید: وقتی او را در سامره خدمت امام هادی علیه السلام بردم فرمود: خداوند چگونه عزّت اسلام و ذّلت مسیحیّت و شرف و بزرگی محمد و اهل بیت او را به تو نشان داد؟

عرض كرد: یابن رسول الله! چگونه چیزی را برای شما توصیف كنم كه خود به آن آگاهتری؟

حضرت فرمود: من می خواهم تو را اكرام كنم. كدام از این دو نزد تو محبوب تر است؟ ده هزار دینار یا بشارت به شرف همیشگی؟

نرگس خانم جواب داد: بشارت به شرف همیشگی.

امام علیه السلام به او فرمود: بشارت باد تو را به فرزندی كه مالك شرق و غرب عالم می شود و زمین را پر از عدل و داد می كند، همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد.

نرگس خانم عرض كرد: این فرزند از چه شوهری خواهد بود؟

امام علیه السلام فرمود: از كسی كه رسول خدا صلی الله علیه وآله در فلان شب تو را به عقد او در آورد. در آن شب مسیح علیه السلام و وصی او تو را به ازدواج چه كسی در آوردند؟

نرگس خانم عرض كرد: فرزندت ابی محمد (امام حسن عسگری علیه السلام).

امام علیه السلام فرمود: آیا او را می شناسی؟

عرض كرد: آیا از شبی كه به دست سرور زنان عالمین مسلمان شدم شبی مرا ترك گفته است؟

آن گاه امام علیه السلام به خادمش كه كافور نام داشت فرمود: به خواهرم حكیمه بگو نزد من آید. وقتی حكیمه به خدمت حضرت رسید، به او فرمود: این زن همان است كه گفته بودم.

حكیمه خانم مدتی او را در آغوش گرفت و بسیار خوشحال شد.

امام هادی علیه السلام به حكیمه خانم فرمود: ای دختر رسول خدا! او را به منزل خود ببر و واجبات و سنن اسلامی را به وی بیاموز كه  او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد است. (1)

حكیمه او را به منزل خود برد و مسایل اسلامی را به وی آموزش داد و در همان منزل وسیله ی ازدواج او با امام حسن عسگری(ع) فراهم گردید. و منجی عالم بشریت یعنی قائم آل محمد علیهم السلام از او متولد گردید. و به این صورت دختری از دل شرك به شرف مادری حجّة ابن الحسن علیه السلام نائل گردید.

پی نوشتها:

1. بحارالانوار، ج 51، ص 6 الی 60.

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName