• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • وقتی نگرانم...
  • کوچولو ها شما ها هم نگران می شوید؟ وقتی نگرانید چه کارهایی می کنید؟ ...
  • وقتی خوش حالم
  • بچه های عزیز من وتی خوش حال دوست دارم همه را خوش حال کنم شماها وقت یخوشحالید چی کار می کنید...
  • وقتی غمگینم.......
  • سلام کوچولوهای خوبم شماها وقتی غمگین می شوی چه کارهایی انجام می دهید.......
  • وقتی عصبانی هستم
  • وقتی عصبانی می شوم بد رفتاری می کنم لجبازی می کنم و با دوست هام قهر می کنم ،اسباب بازی هایم را پرت می کنم و.....
  • وقتی می ترسم.....
  • من از خیلی چیزها می ترسم وقتی می ترسم نمی توانم با دوستام بازی کنم و......
  • کلمه جادویی!...
  • سینا همین که از در داخل شد، کیفش را گوشه در انداخت و یک راست رفت توی اتاقش...
  • دکمه های رنگی
  • سعید کوچولو تا در اتاقش را باز کرد همه زدند زیر خنده. ...
  • من از گم شدن می ترسیدم!
  • می خواهم یک راز یواشکی را به تو بگویم. راز من درباره چیزی است که شاید تا حالا تو را هم اذیت کرده باشد...
  • تو هم می توانی
  • بَه بَه، چه روزی... چه آفتابی، چه آسمانی! چه هوایی، چه پرنده هایی! ...
  • مشکلی که سینا حل کرد...
  • من سینا هستم. هفت سالمه و امسال به مدرسه رفتم. مامانم همیشه به من می گفت: تو مدرسه آدم یه عالمه دوست پیدا می کنه و خیلی به آدم خوش می گذره.
  • من به خواهرم کمک می کنم
  • اسم من گلنازه. من فقط 6 سالمه و خواهرم بزرگتر از منه و الان فصل امتحاناتشه. اون سخت مشغول درس خوندنه و زیاد وقت استراحت و بازی نداره.
  • دوقلوهای تازه وارد
  • من امروز صاحب یک خواهر و برادر دو قلو شدم. اسمشون سارا و سینا است. اونا خیلی شبیه همند. مامانم برای سارا لباس های صورتی و برای سینا لباس های آبی خریده. اینطوری بهتره، چون من می تونم آن ها را از هم تشخیص بدم.
  • موجودات خیالی
  • دیشب مامان و بابا داشتن یک فیلم ترسناک می دیدند، من یواشکی از لای در اتاقم داشتم به تلویزیون نگاه میکردم.
  • قرص های مادربزرگ
  • سارا خانم 6 سالشه. اون یک دختر خوب و مهربونه ولی بعضی وقت ها یکم شیطنت می کنه. مادربزرگ سارا که خیلی دلش برای نوه ی گلش تنگ شده بود امروز قرار بود به خانه ی آن ها بیاید. سارا خیلی خوشحال بود و مدام از مادرش می پرسید: پس مامان بزرگ کی میاد؟
  • گفتگوی مامان و لیلا
  • لیلا شش سالشه و دلش می خواد تو کارهای خونه به مامان کمک کنه. اما نه هر کاری که مامان بگه، بلکه هر کاری که خودش دوست داشته باشه.
  • هر کار کوچکی برای امام حسین
  • سلام بچه ها جونم خوبید عزاداری هاتون قبول. انشا؛الله هرچی از امام حسین می خواین بهتون بده آخه امام حسین خیلی بچه ها رو دوست داره شما بچه ها هم سعی کنید با کار های خوبتون دل امام حسین رو شاد کنید.
  • سارا کوچولو و شیطون بدجنس
  • سارا کوچولو چند وقتیه که صداهایی می شنوه ولی نمی دونه چرا وقتی به این صداها گوش می ده و کاری رو انجام می ده همش اشتباهه و مامان و بابا سرزنشش می کنند.
  • من یک شیر شجاعم
  • این شیر اکنون سلطان جنگل است. و می خواهد خاطره ی روزهای اول مدرسه اش را تعریف کند. او می گوید وقتی هفت ساله بودم از مدرسه رفتن می ترسیدم.
  • اولین روز مدرسه
  • آخرین روزهای تابستان بود. من سعی می کردم این چند شب آخر تابستان را کمی زودتر بخوابم. چون باید از اول مهر صبح زود بیدار می شدم.
  • راستگویی
  • مامان از من پرسید:چرا کف اتاق من خیس است؟ من جواب دادم:نمی دانم!
  • قلعه شنی
  • من با خاله هام آخر هفته پیش رفته بودیم مسافرت خیلی خوش گذشت. من یه دختر خاله و دو تا پسر خاله هم سن خودم دارم که خیلی با هم دوست هستیم.
  • شاپرک فضول
  • شاپرک، فکر می کنه خیلی زرنگه. هر کجا خبری باشه زود می پره می ره اونجا تا ببینه چه خبره. بعضی وقتها بزرگترها بهش می گن شاپرک جان هر کجا که دلت می خواد نباید بری.
  • عروسک شیطون
  • مامان روزه است و احتیاج داره مدتی بخوابه. اما مینا دلش می خواد یک عالمه حرف بزنه.
  • من هم در این مهمانی شریکم
  • میثم از مامانش خواست تا اون رو به پارک ببره اما مامان میثم گفت که امروز نمی تونه با میثم به پارک بره آخه ماه رمضان نزدیک بود و مامان باید کارهاش رو انجام می داد تا برای ماه رمضان آماده بشن. میثم هم قرار شد که به مامانش کمک کنه.
  • لواشک خوشمزه
  • دیروز من به همراه مامان و بابا رفتیم باغمون. من کلی بازی کردم، هوا خیلی عالی بود. درخت های میوه پر شده بود از میوه های رنگارنگ، آلو ها همه رسیده بودند.
  • آبروریزی گربه‌ها از ترس واکسن
  • آقای دکتر به پرورشگاه گربه ها رفت تا به گربه های نازنازی واکسن بزنه. اما گربه ها، الکی از واکسن ترسیدن و جلوی آقای دکتر، آبروریزی راه انداختند.
  • عصبانی نشو
  • هیچ کس با من بازی نمی کند و به حرف هایم گوش نمی دهد.
  • من دختر خوبی هستم
  • یك روز صبح، نیكو چشمهایش را به آرامى از خواب خوب باز كرد و با خودش گفت: من تصمیم دارم امروز، نسبت به دیروز، دختر خیلى خوب و بهترى باشم.
  • کارهای بزرگ ترها سخته...!
  • حامد 5سالشه. اون همیشه دوست داره که مثل پدر و مادر و خواهر بزرگ ترش کارهایی رو انجام بده که بزرگ ترها انجام میدن.
  • فرشته و داداشی
  • یک روز فرشته کوچولو و داداشش دعواشون شد، داداش فرشته دو سال از خودش بزرگتربود.
  • بادبادک لجباز
  • بادبادک عاشق گشت و گذار توی آسمان بود. دوست داشت همیشه توی هوا از این طرف به اون طرف برود.
  • دوستی گوزن و زرافه
  • سر ظهر بود و توی باغ وحش، حیوانات در حال استراحت بودند و آروم با هم حرف می زدند. فیل گفت این قفس خالی برای کیه؟
  • پرپری دیگه تنها نیست
  • توی یک مزرعه تعداد زیادی شترمرغ زندگی می کردند.صاحب مزرعه از شترمرغ ها نگهداری می کرد تا بزرگ شوند و تخم بگذارند.
  • بچه‌های خوب
  • دوستان کوچولوی من، شما می دانید بچه های خوب چه کارهایی می کنند و چه کارهایی را انجام نمی دهند؟
  • جینو ،خرگوش عینکی
  • جینو اسم یک خرگوش کوچک و خجالتی بود. او خجالتی بود چون چشمهایش خوب نمی دید و مجبور بود همیشه عینک بزند. فکر می کرد با عینک ، زشت می شود.
  • نازی و جوجه اردك
  • بابا و مامان نازی كوچولو كارمند بودند.آنهاهر روز نازی را به مهد كودك می بردند و خودشان سر كار می رفتند. مامان نازی همیشه خوراكی های خوشمزه توی كیفش می گذاشت تا توی مهد بخورد و با دوستانش بازی كند
  • هدی کوچولو و اسباب بازیهایش
  • هدی کوچولو مدتی بود که رفته بود مهد کودک، اما هنوز نتونسته بود برای خودش دوستی پیدا کنه وهمیشه تنها با اسباب بازی هایش بازی می کرد.
  • من دیگه خجالت نمی کشم...
  • احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه.
  • من برای امام حسین چیکار کنم؟
  • من امیر مهدی هستم. هر سال ماه محرم پدر بزرگ من تو خونشون هیأت می گیره. برادر بزرگترم امیر علی با کمک بقیه بچه های هم سن خودش برای انجام کارهای هیأت کمک می کنند اما هیچ وقت اجازه نمی دهند که من هم بهشون کمک کنم
  • یک عادت بد
  • علی کوچولو امسال تازه رفته بود کلاس اول. اون خیلی مدرسه رو دوست داشت. آخه می تونست با دوستای هم سن و سالش بازی کنه، باهاشون حرف بزنه، تازه می تونست خوندن و نوشتن هم یاد بگیره.
  • لباس پوشیدن
  • من می تونم جورابو پام بکنم در بیارم مثل شما نمی گم حوصله شو ندارم
  • دیگه از تاریکی نمی‌ترسم
  • اسم من محمد. 5 سالمه. من همیشه از تاریکی می ترسیدم به خاطر همین هیچ وقت دوست نداشتم تنها تو اتاقم بخوابم، چون وقتی چراغ ها خاموش میشد فکر می کردم کسی میاد من رو اذیت می کنه.