• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • آسمان خراش
  • فرعون بر تخت بلندش نشسته بود و به نقشه ای که برای نابودی موسی و طرفدارانش کشیده بود فکرمیکرد. ...
  • موش صحرایی و شکارچی
  • در زمان های خیلی قدیم، آن وقت ها که حیوان ها و انسان ها زبان یک دیگر را می‌فهمیدند و می‌توانستند با هم صحبت کنند، شکارچی درشت اندامی بود که تنها زندگی می‌کرد.
  • نگهداری زرّافه مهربان از بچّه شیر
  • زرافه‏ی بزرگی برای نوشیدن آب به رودخانه نزدیک شد. او با دقت به اطراف نگاه کرد تا مبادا شیری در آن نزدیکی باشد. او بسیار مراقب بود؛ چون وقتی زرافه‏ها مشغول نوشیدن آب بودند، شیرها به کمین آنها می‏نشستند و در لحظه‏ای مناسب از پشت‏ سر به آنها حمله می‏کردند.
  • تفاهم بین ماهی گیر و خرس
  • روزی پیرمردی در کنار ساحل دریاچه‏ی مورد علاقه‏اش ماهی‏گیری می‏کرد، اما نتوانسته بود چیزی بگیرد. بالاخره خسته شد و به سمت کلبه‏اش رفت. وقتی نزدیک در ورودی رسید، متوجه شد که در کلبه باز است.
  • این صدای چیست؟
  • صبح جمعه بود. مینا خوابیده بود. عجله‏ای برای بیدار شدن نداشت. برادرش حمید هم آن طرف‏تر خوابیده بود. یک مرتبه، صدایی به گوش مینا رسید و او را از خواب بیدار کرد. مینا چشم‏هایش را کمی باز کرد. خیال که خواب دیده.
  • لانه ی قارقاری
  • یک بود، یکی نبود. در یک جنگل سر سبز و قشنگ، دو تا جوجه کلاغ به نام‏های زاغی و قارقاری با پدر و مادرشان زندگی می‏کردند.
  • دوستی به جای دشمنی
  • مامان قورباغه یك دختر خوب داشت كه اسمش قورناز بود. مامان مار هم یک دختر مهربان داشت كه اسمش ماری بود. یک روز بعدازظهر كه هوا گرم و آفتابی بود، دخترها از مادرهایشان اجازه گرفتند كه بروند بیرون از خانه بازی كنند.
  • میمون و تاب بازی
  • بعد از چند روز بارندگی، وقتی خورشید از پشت ابرها بیرون آمد، میمون با خودش گفت: «چه صبح قشنگی! حالا می‏توانم یک تاب بسازم.» آن وقت دو تا ساقه بلند درخت را محکم به هم گره زد.
  • کدومشون مامانه منه؟!
  • یک روز، چند بزغاله روی تپه بازی می‏کردند که ناگهان چشمشان به تخم سفیدی افتاد. بزغاله‏ها دور تخم جمع شدند. یکی از بزغاله‏ها گفت: «آخی! چه تخم قشنگی!» دومی گفت: «این تخم چیه؟» سومی گفت: «شاید تخم مرغه!» چهارمی گفت: «شاید تخم فیله!» ناگهان تخم تکانی خورد و ت
  • یک خواب سوسکی
  • سفر سوسکی، یک اتفاق عجیب و باور نکردنی بود. سوسکی به طرف خانه میرفت که پایش به نخی که روی زمین بود، گیر کرد. نخ، نخ یک بادکنک بود. وقتی سوسکی خواست نخ را از دور پایش باز کند، باد وزید و بادکنک و نخ و سوسکی را از زمین بلند کرد و برد به آسمان. سوسکی بیچار
  • کلاغ زاغی
  • یکی بود، یکی نبود. کلاغ زاغی یک صابون درسته را خورده بود. برای همین هم وقتی خواست قارقار کند، یک عالمه حباب صابون از دهانش بیرون آمد. کلاغ زاغی زودی دهانش را بست و دیگر قارقار نکرد.
  • آرزوی موش کوچولو
  • مادر موش كوچولو همیشه می گوید: «اگر به آسمان نگاه كنی و ستارهی دنباله داری را ببینی، حتماً آرزویی كه میكنی بر آورده میشود.» به همین دلیل موش كوچولو هر شب هنگام خواب از پنجرهی اتاقش به آسمان نگاه میكند.
  • آرزوی مورچه کوچولو
  • مورچه کوچولو چشمانش را باز کرد. صبح شده بود. صدای پرنده‏ها به گوش می‏رسید. آنها روی درخت‏ها جست و خیز می‏کردند. نسیم صبح‏گاهی آهسته می‏وزید. مورچه کوچولو به طرف نامعلومی به راه افتاد. دیدن دریا برایش یک رویا بود.
  • اشتباه کدخدا
  • هنگامی که موذن خوش صدای ده از دنیا رفت، طبق آداب و رسوم آن ده، کدخدا به خانه‏ی پسرش رفت و از او خواهش کرد تا از این به بعد به جای پدر، اذان بگوید. سعید که عزا‏دار پدر بود و شال سیاه بر کمر داشت، به کدخدا گفت: می‏دانم که در این ده رسم است که اذان گفتن از پ