• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • آلبوم تمبر خاله شیرین
  • خاله شیرین، خاله مادرم زن جالبی است. او همیشه خودش را با جمع آوری تمبر، قوطی کبریت، مداد تراش ، ناخن گیر و چیزهایی شبیه آنها سرگرم می کند...
  • از طرف کفشدوزک
  • کمی از پنجره را باز کردم. نسیم ملایم و خنکی وزید و پوست صورتم را ...نوازش داد. خوشم آمد و تمام پنجره را باز کردم. وای چه هوایی!
  • ماشین عروس
  • ماشین صورتی می خواست برود گل بزند و ماشین عروس بشود. خیلی هم عجله داشت ولی اول باید خودش را تمیز می کرد. چون گل فروش به زودی ...می آمد
  • نه بیش تر از دوستام
  • پدر کنار بیمارستان توقف کرد. عطیه، همراه عروسکش از ماشین پیاده شد. مادر دسته گلی را که همراه داشت به عطیه داد و گفت:«بهتره، خودت این و به ساناز بدی!»...
  • مارمولک
  • افشین و احسان با هم برادرند. احسان كلاس سوم دبستان است اما ...افشین كوچولو فقط چهار سال دارد و هنوز به مدرسه نمی رود.
  • رنگ های زیبای برگ ها
  • فصل بهار بود .درخت ها پر از برگ های سبز و شکوفه های سفید و صورتی بودند. گنجشک کوچولو روی درخت ها می نشست و ...
  • بگو چی کم دارد؟
  • وقتی ماه وسط آسمان رسید، جغد بیدار شد. مثل همیشه همه روز را ..خوابیده بود.
  • آتیش زدم به مالم
  • تیش زدم به مالم. مامان دست پاچه شد و گفت: کی؟ کجا را اتش زدند؟ و دوید کنار پنجره. ..
  • این کوه نیست!
  • شتر از جنگل رد می شد زیر درختی نشست تا خستگی در کند.....
  • عینک سعید
  • سعید یک دانش آموز با چشمانی بسیار ضعیف بود. اگر عینک نمی زد، نمی توانست خوب ببیند...
  • نمایشگاه نقاشی
  • توی شهر پرنده ها جنب و جوشی به چشم می خورد. همه داشتند به خانم هد هد کمک می کردند تا نمایشگاهی از آثار نقاشی خود برپا کند...
  • خانه ی ستاره ها
  • ستاره ها همه اش بالا و پایین می پریدند؛ بازی می کردند، می خندیدند....
  • شمع فروش
  • وقتی که برق اختراع شد همه خوش حال شدند؛ به جز آقای شمع فروش. او روزها توی مغازه اش می نشست و منتظر مشتری می شد؛...
  • پنگی کوچولو: قسمت دوم
  • کشتی رفت و رفت و هر چه قدر از سرزمین قطب دورتر می شد هوا گرم و گرم تر می شد. چند روز در راه بودند تا این که... بالاخره انتظار به سررسید....
  • پنگی کوچولو- قسمت اول
  • خیلی دورتر از این جا، در سرزمین قطب یک پنگوئن کوچولو با خانواده اش زندگی می کرد. او واقعا آن جا را دوست داشت ...
  • دندان عقل
  • بالأخره یک صندلی خالی می شود. روی آن می نشینم. جلویم پنجره است و....
  • تمشک
  • تمشک ها برق می زدند! مامان بزرگ به تمشک ها نگاه کرد و لبخند زد. پرستار در زد و گفت: «خانوم مثه این که سر حال اومدین؟!» خند ه ی مامان بزرگ گشادتر شد. تمشک ها را گذاشت روی میز کنار ی اش. پرستار پرده ها را کنار زد.
  • آسمان آبی
  • والتر به زور خودش را از روی صندلی بلند کرد. دستش را سایبان چشمش کرد و به کوه ها خیره شد...
  • پیام های دیروز
  • سارا پرسید: بیماری انگل؟ نادر گفت: نه یک بیماری سیستم ایمنی. بابا که داغ کرده بودپفت: منتقل نشه آقا نادر؟...
  • پیام های دیروز
  • مادر در آشپزخونه نبود. روسری را داادم به سارا و برگشتم به آشپزخونه مادر روی یکی از کابینت ها نشسته بود و صورتش را می کند...
  • خارپشت خوشبحت
  • آن روز، روز قشنگی بود و میکو، خارپشت کوچولو حسابی سرحال بود....
  • پیام های دیروز
  • من سایه، دختر کلاس هفتمی با مامان وبابا و البته سارا یک خانواده هستیم...
  • نماز در مسجد
  • مسعود پسرعموی من است و ما با هم همسایه هستیم. عموحمید و پدر نمازشان را در مسجد می-خوانند و ما را هم همراه خود می برند...
  • وقتی زهرا گم می شود-قسمت اول
  • عروسکش نازنین را محکم بغل گرفت و شروع کرد به دویدن.صدای مادر را شنید که گفت:زهرا جان! گم نشی همین اطراف بازی کن...
  • ماهی و حوض کوچک
  • در یک شب پرستاره که مهتاب مثل هرشب زیبا و پرنور می درخشید ، ماهی کوچولو تو حوض حیاط دلش گرفته بود...
  • دوربین خدا
  • نگهبان جلو در ایستاده بود. شیلا و دختر خاله نگاهشان به نگهبان افتاد. نگاهبان اخم کرد و گفت:«این چه وضعش است. چرا آیینه را کثیف کردید؟ ...
  • عینک من
  • قرمز و زرد نقاشیم قشنگ نبود...
  • دوربین خدا
  • خانه شان طبقه دهم بود. تازه به آن آپارتمان رفته بودند. کلید آسانسور را زد. در که باز شد، رفت توی آتاق آسانسور. ...
  • ورود ممنوع
  • قرار بود بازی را شروع کنیم پس یکی یکی بچه ها از راه رسیدند.
  • خدا خیرت یدهد
  • مادر بزرگ پول داد به ریز قلی خان تا نان بخرد. ریز قلی بگ بگ را با خودش برد....
  • فیل و قورباغه
  • یک جنگل بود که خیلی زیبا بود پر از درختان قشنگ و گل رنگارنگ...
  • دو تا دست مهربون
  • شب بود. باران داشت بند می آمد، ولی زاغچه هنوز سر جایش نشسته بود....
  • عموی مهربان من
  • عموی من دیگر هیچ کس را ندارد. همه ی یارانش شهید شده اند. عموعباس هم که رفته بود برای بچه ها آب بیاورد، شهید شده است...
  • مامان تیک تاک
  • یکی بود یکی نبود ساعت زیبایی بود که صدای تیک تاک قشنگی داشت و ....
  • صدای قوقولی
  • توی روستایی یه خروس بی محل بود که خیلی بی موقع آواز می خواند...
  • روز شکلاتی
  • مریم و مهشید هر روز با هم به مدرسه می رفتند. خانه شان نزدیک هم بود. کنار هم در یک کلاس می نشستند و دوستان خوبی برای هم بودند...
  • هواپیما کوچولو
  • فرودگاه پر ازهواپیما بزرگ و کوچک بود. آقای خلبان سوارهواپیمایش شد...
  • مهربونی سارا
  • سارا هفت سالشه و قراره امسال بره کلاس اول . برای همین با مامان باباش برای خرید مدرسه به لوازم تحریری رفتند...
  • سیب زمینی ترسو
  • یکی بود یکی نبود یک سیب زمینی بود گنده و خاکی.با رنده خاله جون می خواست بش چاک چاکی...
  • بابابزرگ
  • بابا بزرگ توی صندلی اش خواب بود. مینا به خواهر کوچکش گفت: ببین مینو امروز می خواهم بابا بزرگ باشم...
  • دم مارمولک را نخور
  • جوجه اردک ها پریدند بیرون و شروع کردن دنبال بازی. توی کوچه نوک حنایی را دیدند. نوک حنایی، جوجه کوچولوی همسایه بود...
  • عیادت
  • در یک روز پاییزی، که هوا کمی سرد شده بود، میمون کوچولو با خودش فکر می کرد که چکار کنم، چکار نکنم، کمی گرمم بشود؟...