• تعداد بازديد :
  • جمعه 1381/07/12
  • تاريخ :

بعثت ، منادی عشق

زمان سرد وفسرده بود ازاین همه اندیشه ناپاک، و مردمانی بت پرست بر مکه حکومت می کردند؛ کعبه گوهر خلقت زمین چون نگینی در این سیاهی محو بود.

هنوز فریاد کودکانه دخترکان در گوش است ، آن هنگام که در گور خودخواهی و جهالت پدرانشان معصومانه دفن می گشتند!

و چه سخت بود برای محمد (ص) این ظلمت و تاریکی ؛ در این هنگامه تنها مأمن او کوه نور بود و غار حرا .

"حرا" همه غوغا بود آن شبها که محمد (ص) با عبادت راز گونه اش تا دل بی انتها می رفت . او چشم بر " ام القری " می دوخت و طنین یگانه پرستی اش در دل آسمانها عرشیان را به ستایش وا می داشت.

اما گویی امشب " حرا " حال دیگری دارد ، سرشاراست از نور، و چهره نورانی محمد حیران و مبهوت ازاین معمای عشق ...خداوندا! پروردگارا ! تو بر منتهای هستی آگاهی ، دراین دل بی قرار، آرامشی مقررکن تا مرا یاری دهد.

... و ناگاه صدایی آسمانی در حرا پیچید صدایی ازعرش کبریا درزمین طنین انداخت :

" بخوان، هان ای محمد!گفت من خواندن نمی دانم

-       بخوان ای بارگاه کبریا را بهترین بنده

-       بخوان بر نام قدس باشکوه آفریننده

-       خداوندی که انسان را ز خون بسته می سازد

-       بخوان بر نام پاک خالق اکرم

-       به نام آنکه دانش را به نیروی قلم آموخت.

-       به نام آن خداوندی که از حجت

-        به جان مردم نادان چراغ معرفت افروخت. "

و محمد (ص) خواند ، اگر چه خواندن نمی دانست.

گویی قلب آسمانی اش چشمه ای بود از نور، چشمه ای سرشار از زلال معرفت که تا همیشه، جهانیان را از رحمت
بی منتهایش سیراب خواهد کرد.

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName