• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 11360
  • يکشنبه 1386/10/16
  • تاريخ :

تختی از زبان شعر

جهان پهلوان تختی

در فراغ پهلوان اشعار زیادی سروده شد که جالب ترین آنها را در متن زیر می خوانید:

مهدی سهیلی: پسر جان "بابکم"

«مهدی سهیلی» که در ساختن شعر دستی راحت‌نویس و آماده داشت، در همان روزهای اول انتشار خبر درگذشت «جهان‌پهلوان»، شعری بلند سرود که خطاب «تختی» در مقام پدر به تنها فرزند خود «بابک» بود.

 قصه اینست که پهلوان برای فرزند خردسالش بابک نقل می کند:

پسر جان "بابکم" ای کودک تنهای تنهایم

امیدم، همدمم، ای تکچراغ تیره شبهایم

در این ساعت که راه مرگ می پویم

به حرفم گوش کن بابا، برایت قصه می گویم:

زمانی بود، روزی بود، خرم روزگاری بود

در اقلیم بزرگی، پهلوان نامداری بود

دلیر شیر گیرما-

به میدان نبرد پهلوانان تکسواری بود

به فرمان سلحشوری به هر کشور سفرها کرد

دلش مانند دریا بود

نهنگ بحر پیما بود

به دنبال هماوردان به شرق و غرب مرکب تاخت

همه گردنکشان و پهلوانان را به خاک انداخت

ز پیروزی به میدانهای گیتی پرچمی افراخت

***

پسر جان "بابکم" ای کودک تنهای تنهایم

به بابا گوش آن پهلوان شهر-

و آن یکتا دلیر نامدار دهر-

نشان مهر، تندیس شرف، گنج محبت بود

نگاهش برق عفت داشت

درون چهره ی مردانه اش موج نجابت بود

همیشه با خدای خویشتن رازو نیازی داشت

به امیدی که با پروردگار خود سخن گوید-

به سر شوق نمازی داشت

***

پسر جان "بابکم" ای کودک تنهای تنهایم

بدان- آن پهلوان شهر-

زتقوا و شرف یک خرمن گل بود، گلشن بود

در اوج زور مندی نازنین مردی فروتن بود

حیا و مهر و عفت مهره ای در دست او بودند

به یمن این صفت های خداوندی

تمام مردم آن شهر از پیر و جوان پابست او بودند

***

پسر جان، پهلوان ما یکی دردانه کودک داشت

درون خانه اش تک گوهری با نام "بابک" داشت

که عمرش بود-

جانش بود-

عشق جاودانش بود-

به گاه ناتوانی، بیکس، تنها کس و تنها توانش بود

***

پسر جان! بابکم یک روز تاریک آن یل نامی-

سمند خویش را زین کرد و با عزمی گران چون کوه

به سوی مرگ، مرکب تاخت

غم و دردی نهانی داشت

کسی درد ورا نشناخت

***

به مرگ پهلوان رامرد ما-

خروش و ناله از هر گوشه ی آن سرزمین برخاست

ز سوک جانگداز خود-

صدای وای وای خلق را در کشوری انگیخت

سپس آن گرد نام آور

هزاران صف به دنبال عزای خویشتن آراست

یگانه پهلوان در سینه ی گوری بحسرت خفت

کنون با غمش تنهاست

ولی اندوه مرگش در دل پیر و جوان برجاست

به داغ او هزاران چشم، خونپالا و گوهرزاست

***

پسر جان - "بابکم" آن پهلوان شهر، من بودم

درون سینه ام یک آسمان مهر و محبت بود

ز تنهایی به جان بودم

مرا بی همزبانی کشت، دردم درد غربت بود

چه شبها در غم تنهایی خود گریه ها کردم

تو را در هایهای گریه های خود دعا کردم

***

پسر جان بابکم من در حصار اشکها بودم

همیشه در دل شب با خدا گرم دعا بودم

تو را تنها رها کردم،

امید من، نمیدانی

گرفتار بلا بودم

گرفتار بلا بودم

***

پسر جان "بابکم" افسانه ی بابا بسر آمد

پس از من نوبت افسانه ی عمر پسر آمد

اگر خاموش شد بابا، تو روشن باش

اگر پژمرده شد بابا، تو گلشن باش

بمان خرم، بمان خشنود

بدان- هنگام مردن پیش چشم گریه آلودم-

همه تصویر "بابک" بود

امید جان، خداحافظ!

 

سیاوش کسرایی : جهان پهلوان

جهان پهلوان تختی

اما شاید آنچه «سیاوش کسرایی» با عنوان «جهان‌پهلوان» در ثنا و ارادت خود نسبت به «تختی» به قلم کشید و در مجموعه اشعار «خون سیاوش» منتشر کرد، یکی از آن‌ چند شعری است که به یاد و نام «تختی» سروده شده و در ضمن از بافت و ساخت و روحی شاعرانه و ارزنده نیز برخوردار است. شعری که در زیر آن را می خوانید:

جهان پهلوانا صفای تو باد

دل مهرورزان سرای تو باد

 بماناد نیرو به جان و تنت

 رسا باد صافی سخن گفتنت

 مرنجاد آن روی آزرمگین

 مماناد آن خوی پاكی غمین

 به تو آفرین كسان پایدار

دعای عزیزان تو را یادگار

روانت پرستنده راستی

زبانت گریزنده از كاستی

دلت پر امید و تنت بی شكست

بماناد ای مرد پولاددست

 كه از پشت بسیار سال دراز

 كه این در به امید بوده است باز

هلا رستم از راه باز آمدی

شكوفا جوان سرفراز آمدی

 طلوع تو را خلق آیین گرفت

 ز مهر تو این شهر آذین گرفت

كه خورشید در شب درخشیده ای

 دل گرم بر سنگ بخشیده ای

 نبودی تو و هیچ امیدی نبود

 شبان سیه را سپیدی نبود

نه سوسوی اختر نه چشم چراغ

 نه از چشمه آفتابی سراغ

 فرو برده سر در گریبان همه

 به گل سایه شمع پیچان همه

 به یاد تو بس عشق می باختند

 همه قصه درد می ساختند

 كه رستم به افسون ز شهنامه رفت

 نماند آتشی دود بر خامه رفت

جهان تیره شد رنگ پروا گرفت

به دل تخمه نیستی پا گرفت

به رخسار گل خون چو شبنم نشست

چه گلها كه بر شاخه تر شكست

 بدی آمد و نیكی از یاد برد

درخت گل سرخ را باد برد

هیاهوی مردانه كاهش گرفت

سراپرده عشق آتش گرفت

 گر آوا در این شهر آرام بود

 سرود شهیدان ناكام بود

 سمند بسی گرد از راه ماند

بسی بیژن مهر در چاه ماند

بسی خون به تشت طلا رنگ خورد

بسی شیشه عمر بر سنگ خورد

سیاووش ها كشت افراسیاب

و لیكن تكانی نخورد آب از آب

دریغا ز رستم كه در جوش نیست

 مگر یاد خون سیاووش نیست ؟

از این گونه گفتار بسیار بود

 نبودی تو و گفتنه در كار بود

كنون ای گل امید بازآمده

به باغ تهی سروناز آمده

به یلدا شب خلق بیدار باش

 به راه بزرگت هشیوار باش

 كه درتنگنا كوچه نام و ننگ

 كه خلق آوریده است در آن درنگ

 تو آن شبرو ره گشاینده ای

یكی پیك پر شور آینده ای

بر این دشت تف كرده از آرزو

تویی چشمه چشم پر جست و جو

تو تنها گل رنج پرورده ای

 كه بالا گرفته برآورده ای

 به شكرانه این باغ خوشبوی كن

 تو از باغی ای گل بدان روی كن

كلاف نواهای از هم جدا

پی آفرین تو شد یك صدا

تو این رشته مهر پیوند كن

 پریشیده دل ها به یك بند كن

 كه در هفت خوان دیو بسیار هست

 شگفتی دد آدمی سار هست

 به پیكار دیوان نیاز آیدت

چنان رشته ای چاره ساز آیدت

 عزیزا ! نه من مرد رزم آورم

یكی شاعر دوستی پرورم

 ز تو دل فروغ جوانی گرفت

سرودم ره پهلوانی گرفت

 ببخشا سخن گر درازا كشید

 كه مهرت عنان از كفم واكشید

 درودم تو را باد و بدرود هم

یكی مانده بشنو تو از بیش و كم

 كه مردی نه درتندی تیشه است

 كه در پاكی جان و اندیشه است  

 

ادیب برومند : نیارست خواری خریدن به خویش...

جهان پهلوان تختی

برفت از جهان زی جهانی دگر

قوی چنگ و پاکیزه جانی دگر

دریغا که از آشیان پر کشید

عقابی سوی آشیانی دگر

دریغا از باغ هستی، گلی

فسرد از سموم خزانی دگر

دریغا که ناگه درآمد زپای

خرامنده سرو روانی دگر

زدیرینه دیر کهن گشت دور

جوانمرد والا مکانی دگر

مهین سرو کاروان شکوه

یرفت از پی کاروانی دگر

همآورد مرد افکنان دلیر

بیا سود از امتحانی دگر

بزیر آور پشت زور آوران

بشد همچو زور آورانی دگر

برفت از جهان تختی نامدار

که ناید چنو قهرمانی دگر

بجز تختی از باستانی هنر

که نو کرد نام و نشانی دگر

پس از تختی آن پهلوان جهان

نیابی جهان پهلوانی دگر

پس از تختی از شهر نام آوران

که آرد بما ارمغانی دگر

پس از مرگ آن نامبردار یل

چرا هست توش و توانی دگر

همانا پس از پور دستان سام

از او شد سمر داستانی دگر

چو رستم به هر "خوان" ظفریار بود

و از او مشتهر "هفت خوانی" دگر

جهان پهلوان بود و بیدار دل

در این بیشه شیرژیانی دگر

بورزشگری، پهلوانی گزین

بروشندلی، نکته دانی دگر

سر بندگی جز به درگاه حق

نسائید برآستانی دگر

تناور درختی ببالای وی

نبالید در بوستانی دگر

هر آنکس که این قهرمان دید گفت

بپاخاست ستارخانی دگر

یلی نامور بود و همتای وی

کجا هست؟ پیل دمانی دگر

نه در زورمندی کسش همقطار

نه در مردمی هممعنانی دگر

نیارست خواری خریدن بخویش

که این خوش به بازارگانی دگر

نیارست آلوده گشتن به ننگ

که بود از شرف ترجمانی دگر

جهان را به اهل جهان واگذاشت

که خود بود از آن جهانی دگر

پس از مرگ آن پهلوان نژند

نیابی دگر شادمانی دگر

 

کارو: در متن غروب یک آفتاب

جهان پهلوان تختی

 با کمری، صمیمانه شکسته...

کمری شکسته‌تر از روح آرزوهای به خاک نشسته...

فرو بستم دیدگانم را،

در اوج تب‌آلود موجی سرشک بی‌تکلف و وارسته

و برای یک لحظه،

آرزو کردم مرگ را به آغوش کشیدن:

صمیمانه‌تر از التماس یک خواب خسته...

چگونه می‌توانستم دیدن،

جاودانه آرمیدن آن انسان پاک باخته را؟...

سکوت...

به وسعت یک ابدیت، سکوت...

دعوت کردم فریاد همه‌ی آفتابهای ناشناخته را...

به ابدیت یک سکوت...

به خاطر سکوت ابدی یک مرد...

به خاطر آفتابی که

در زمینه کم لطفی مشتی ابر پوچ برود،

در سپیده‌دم یک زندگی جاودان،

جاودانه، غروب کرد...

تک ‌افتاده چمنی بود

در بسیط بی‌آب و علف شن‌زارها...

سایه انداختند،

بر سبزی بهار آفرینش،

هیچ‌ها...

پوچ‌ها...

خارها...

و دیوارها...

و آشیانه کردند،

در ستون فقرات روحش،

مورچه‌ها...

و ... مارها ...

اقیانوس بود،

اقیانوسی به وسعت هفت آسمان خدا...

طوفان روب ‌و،

طوفان کوب...

اما نداشت، حتی یک موج در بیکران سینه،

برای پذیرایی از کینه و،

هرچه مربوط است به کینه...

اقیانوس مفصلی بود که،

ناراحتش کردند:

بلم‌های مختصر مرسوم به سفینه...

نفرین بر تو، ای اسکلت سرگردان ممات!

که از پای انداختی،

به توقف در ایستگاه ابدیت، وادار ساختی،

طبل طپیدنهای قلب آرزومندش را...

و نفرین برتو، ای کارگاه ورشکست حیات!

که نداشتی شایستگی پذیرایی بیشتر تاختهای ابر آشنا سمندش را...

بارها به زیر کشید،

مچاله کرد و به زنجیر کشید،

ستارگان فلک آشیان را،

در دیار دگران...

از پرند آسمانها...

و در نور دید،

طومار زمین را،

بر تارک  افتخار زمانها...

و در اوج عظمت بلاتردید یک انسان

زنده کرد

زنده‌تر کرد، ‌بی‌دریغ و بی‌امان...

نامی را که به خاطرش زیست: ایران...

«همراه با سپردن پیکرم به خاک... »

«به بابکم بسپارند مدالهایم را... »

«مدالهای طلا را»

«نقره‌ها را نیز... »

بازکن سینه‌ات را، ای خاک همه نقره!

 بازکن سینه‌ات را، ای خاک همه طلا!

اشک بر سینه تو، یک مدال ابدی...

اشک بر سینه تو، آفتابی به نام تختی!

 

رضا براهنی:  کسی که ماتم خود را به آسمان رساند

 چه یادگارسیاهی نهاد بر درگاه

کسی که نعره خود را به آفتاب رساند

و هیچ رحم نکرد،

به چشم خویش- به آن آفتاب خرمایی-

که هیچ رحم نکرد

و مثل آب رها کرد بازوانش را

که بر سواحل تابان شانه های بلند

حمایلی زافق های روشنایی

غروب گونه ی نابش،

هزار مردمک دیده را پریشان کرد

و در حواشی آئینه های پیر و کدر

کسی که سایه ی خود را به آفتاب رساند،

به خویش خیره شد و در هراس باقی ماند

و پشت کرد،

به این رذالت گسترده بر بساط زمان

و خلق، خلق شهید از کرانه نالیدند؛

" به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید

" که مرده ایم به داغ بلند بالایی

چه یادگار سیاه  نهاد بر درگاه

کسی که رحم نکرد

کسی که ماتم خود را به آفتاب رساند

 

نعمت میرزاده : نه با کاووس، بر کاووس

جهان پهلوان تختی

کدامین پیک را باید روانه کرد اینک نزد رودابه

کدامین نرمگوی نکته دان شاید گزارش را

چسان گوید بر آن شیر پرور زن

که رستم: قامت برنائی و پاکی،

بلند آوازه ی همزاد پیروزی،

برافزانده ی رایات آزادی،

در این پیکار وحشتناک، کاینک رایت افراسیاب

و رایت کاوس یکرنگ است، و پیروزی شهید

سازش و افسون ونیرنگ است،

بناهنگام خود را کشت

کدامین دل کند باور

کدامین ضربه اش افکند

کدامین ناروا از پشت؟

نگه در چشمها، ابری ست بارانی

نفس در سینه ها شیون

سخن ها در زبان نوحه

زبان ها در دهان الکن

***

از این پس بی تو ایرانشهر

درفش افتخاری بر بازوی کدامین یل برافرازد؟

در این دوران پی در پی شکست و خفت و حسرت

- که هر سو عرصه ی افراسیابان است -

بدل مهر که بسا زد؟

دعای مادران سوی که ره پوید؟

غریو کودکان نام که را گوید؟

لبان آفرین روی که را بوسد؟

***

بجای چهره ی تهمینه، دیدن در کنار خویش سودابه،

و در چشمان کی، افراسیاب اهرمن پنهان،

درفش کاویان از خون سهراب و سیاوش

همچنان رنگین،

شگفتی نیست گر سیر آید از جان رستم دستان،

چنینت بود آری حال روز ای رستم دوران

دلم می خواست ای رستم دستان

از این میدان تنگ بی هماوردی،

سمند تیر هنگام همتت میتاخت تا آنسوی دریای

جنوب خاوران دور

در آنجائیکه لشکرهای دیوان سپید غرب

زمین و آسمان را از نفیر مرگبار خویش می سوزد،

و بیژن ها- برون از چاه - با اهریمننان

دیری ست درگیرند

و رود سرخ با آن خیال آشفته اش آیینه دار

سهم تر پیکار دوران است

در آنجائیکه روح پهلوانی معنی والای خود را

جسته در اندام های کوچک و لاغر

در آنجائیکه لوح سرنوشت شرق را - در زیر

آوار مدام آتش و پولاد - میسازند

و منشور نجات شرق خون تازه می خواهد

دلم می خواست میدیدم ترا آنجا

- فراز قله تاریخ، مهد افتخار قرن-

و دیوان سپید غرب را آواز میدادی که:

" اینک نبض قلب شرق اینک رستم دوران

تمام شرق راست زاد و بوم

تمام پاکمران راست رستم یاور و سردار

و ناپاکان و دیوان راست دشمن، هر کجا،

هر کس."

***

صدای باد می آید

طنین شیون و نوحه

مگر رودابه مینالد؟

مگر سیمرغ می گرید؟

کدامین پیک یا رسته ست کاین پیغام بگزارد؟

تو در افسانه ها جاوید خواهی بود

زمان - این جاری بی رحم - هرگز قله بلندت

را نیارد شست

از این پس راویان قصه های پهلوانی- این

بهین تاریخ های زنده هر قوم - نقالان

ترا در قصه های خود برای نسل های بعد

می گویند

تو اندر سینه های گرم خواهی زیست،

تو با انبوه پاک مردمان خوب قلب شهر، خواهی ماند

شفق: آزرمگین رویت

سپیده: پاکی خویت

سلام صبحدم: مهرت

توان کوه: نیرویت

کبود شام: اندوهت

بسوکت ای بسوکت هرچه چشم پاک اشک افشان

من اینک در تمام چشم های پاک میگریم

من اینک در تمام آههای سرد مینالم

لب و دندان گزان با خاطر اندوهبار خویش

می گویم:

تو بودی رستم دستان نه با کاووس، بر کاووس

چرا اینسان بمیرد رستم دوران؟

چرا؟

 افسوس...

 

شمس انصاری : از ما به روح پاک جهان پهلوان درود

جهان پهلوان تختی

یک هفته از غروب تو ای آفتاب پاک

با حسرت و دریغ و سرشک و فغان گذشت

شده تیره، لوح دیده مشتاق دوستان

زان دم که از میانه، جهان پهلوان گذشت

برخیز ای ستاره میدان کارزار

یاران پاکباز به دیدارت آمدند

برخیز و با سپاه اجل پنجه نرم کن

مردم برای دیدن پیکارت آمدند

چشمان ما که جلوه ز روی تو می‌گرفت

در آتش فراق تو بی‌دید گشته است

آن مهرها که از تو به جا مانده در قلوب 

اینک به دل به شعله جاوید گشته است

 برخیز و خاک را همه بر مردگان سپار

اینجا سرای آن دل مردم نواز نیست

 برخیز و خوش به دیده یاران قدم‌ گذار

 جز تو کسی بر آتش دل چاره ساز نیست

 ای افتخار ورزش ایران چه زود بود 

کز جور چرخ روی ز یاران نهان کنی

آوخ چه زود بود که فرزند خویش را

بر دیگران سپرده و ترک جهان کنی

برخیز و بهر بابک کوچک کمر ببند

راه حیات پر ز نشیب است و پرفراز

گر زین جهان پست به تنگ آمده است

برخیز و با اراده، جهانی دگر بساز   

بابک هنوز نام تو بر لب نرانده حیف

کز بازی زمان دون بی‌پدر شود

او نونهال تازه گلزار عمر توست

بازا که زیر سایه تو بارور شود

دیگر کجا به دامن پر درد پرورد

مام وطن بسان تو نیکو دلاوری

تنها نه مادر تو پر از داغ و سوز توست

بی داغ نیست بی تو دل هیچ مادری

تنها نه خواهران تو آتش به جان شدند

بر شعله شد برادر با جان برابری

ای با صفا برادر ما دیده بازکن  

 تلخ است و جانگداز غم بی‌برادری

 آن قامت رشید و دل خاک خوفناک

آوخ ز جور چراغ پرافسون کج مدار

ای دل تمام ملک جهان را به شعله سوز

ای دیده در غمش همه باران خون ببار

 یاد آنکه بارها به سر کرسی غرور

لبخند فتح بر لب تو نقش بسته بود

 بس تارهای دل که ز گردن پیلتن 

در عرصه نبرد تو از هم گسسته بود

 بس پر دلان به دست تو غلطیده روی خاک

در عرصه‌های قدرت و در صحنه نبرد

 بس سرخ روی سینه ستبر گشاده دست

افتاده از نهیب تو در اضطراب و درد   

  یاد آنکه مرکب تو به پیروزی و غرور

در بین شور و هلهله آهسته می‌گذشت

 از شوق دیدن تو بدان شوکت و جلال

  زنکار غم ز سینه هر خسته می‌گذشت

 مردم به انتظار تو مشتاق و بی‌شکیب

گلهای سرخ ریخته بر رهگذار تو   

 بر گردن تو حلقه گلهای رنگارنگ

هر حلقه قصه‌گوی تو و افتخار تو

 در این جهان سفله پر مکر و پر فریب

  شاد آنکه چون تو نزد خدا سرفراز بود

 شاد آنکه چون تو، غیر ره راستی نرفت

 شاد آنکه چون تو، پاکدل و بی‌نیاز بود 

رفتی ز پیش دیده و نقش جمال تو  

 بر لوح جان مردم ایران نشسته است

 ای مظهر شجاعت و ایمان و دوستی

بازآ که رشته‌های مودت گسسته است

ای گوهر نهفته به دامان سر خاک

 کی می‌رود ز یاد کسی خاطرات تو

 آکنده از نجابت و یاری و مردمی است

اوراق پر فروغ کتاب حیات تو 

آزادگان همیشه به پرواز بوده‌اند

پرواز کن که بام فلک زیر پای توست

 دنیا برای روح بزرگ تو تنگ بود      

 بگشای پر که جنت فردوس جای توست

 راز تو هر بهار که گل جمله می‌زند 

ما را به باغ بی‌گل رویت گذار نیست

 دیگر گلی به بوی تو کی بشکفد به باغ

این باغ را ز داغ تو دیگر بهار نیست

 خون گریه کن «سعید» بر این شام بی‌فروغ

دست اجل ستاره اقبال ما ربود      

پاس صفای باطن تختی هزار بار 

از ما به روح پاک جهان پهلوان درود

 

UserName