• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • دوشنبه 1386/07/30
  • تاريخ :

خاک و خاطره(3)

خاک و خاطره(3)

شتاب برای شهادت

                        

 توی برنامه نبود كه برادر كلیجی هم بیاید آن طرف فاو . تا اسم عملیات آمد لبخند معنی داری روی لبش نشست و با لحن آرام و خیلی مطمئن گفت : « می آیم كه هوایی عوض كنم » . جوری حرف می زد كه هر كه نمی دانست خوب می فهمید در دلش چه می گذرد . با مخالفت شدید من روبرو شد . گفتم : « نمی توانی ، كار تو نیست .» اما فایده ای نداشت . او تصمیم خود را گرفته بود و از چهره اش پیدا بود چه فكری در سر دارد . گفته بود شركت نمی كنم ، نمی آیم . اما نه ، فقط می خواست دیگر كاری به كارش نداشته باشیم . صبح عملیات از راه رسید . كلیجی پیدایش نبود ، به دلم برات شده بود كه كار خودش را كرده . خط كه شكسته شد و رفتیم جلو ، چند قدمی نرفته بودیم كه دیدم دو نفر جلوتر از ما در حال انجام كارهایی هستند . از دور یكی كلیجی به نظر می رسید . نزدیك كه شدیم حدسم درست از آب در آمد . نفر دوم نخجیری بود . تا ما را دیدند خودشان را زدند به بی خیالی و مشغول مین گذاری شدند . عصبانی شدم . دست خودم نبود . چون اصلاً قرار نبود این دو با ما باشند ، آن هم توی خط مقدم . با همان حال برخورد تندی هم كردم . گفتم : « شما این جا چه كار می كنید ؟ مگر قرار نبود شما نیایید ؟ » كلیجی آب دهانش را قورت داد و گفت : « خُب حالا آمدیم ، مگر چه اتفاقی افتاده ؟! » در همین حین آتش تهیه دشمن شروع شد . تركش بودند كه از كنار گوشمان می گذشتند . در آن لحظه بحرانی كلیجی را دیدم كه به سمت تیر بار رفت و تیر بار را گرفت تا با شلیك گلوله نظر عراقی ها را به خود جلب كند . چون نخجیری در حال مین گذاری بود و باید كارش به پایان می رسید . با شدت گرفتن آتش دشمن ما به عقب برگشتیم ، ولی نخجیری و كلیجی ماندند . منطقه پر از دود و آتش شده بود ، یكی از بچه ها كه بعد از ما رسید گفت :« كلیجی مجروح شده و حالش خیلی وخیم است . » با شنیدن خبر پشتم شكست . خبرها متفاوت بود . یكی می گفت : « كلیجی شهید شده . » دیگری می گفت : « نه مجروح شده است .» من خیلی ناراحت شدم . با خودم می گفتم تا نبینم باور نمی كنم . خودم را سریع به آن مكان رساندم . وقتی به بالای سر كلیجی رسیدم دلم آرام گرفت . جراحتش زیاد بود . بچه ها اصرار كردند كلیجی را برگردانیم عقب . وقتی شنید می خواهیم او را به عقب ببریم لب هایش جنبید . احساس كردم چیزی می خواهد بگویم . گوشم را به لبش نزدیك كردم . با صدایی در گلو می گفت : « شما به كار خودتان برسید » . خیلی حالش وخیم بود . دیگر نمی شد كاری برایش انجام داد . نای حرف زدن نداشت . به زحمت می شد فهمید چه می گوید . با دست هایش اشاره كرد به كارتان ادامه دهید . احساس كردم نفس های آخر را می كشد . چشم هایش را به آرامی بازو بسته می كرد . با دست های كم توانش سمت قبله را به ما نشان داد . نخجیری با اضطرابی كه در صحبت هایش بود گفت : « كلیجی جان ! نمی شود تو را حركت داد .» با بغضی كه در گلویش بود شهادتین را دم گوشش خواند و لحظه ای بعد كلیجی به جمع شهدا پیوست .

راوی : ناصر شیر افكن ـ قائم شهر

  

خاک و خاطره(3)

           

 این ازاولیاءالله است!

چون شلمچه براى عراق خیلى حساس بود، بدترین نیرویشان، عبدالامیر را گذشته بودند مسئول گروه سى نفره عراق. همیشه دهانش بوى گند مشروب مى داد و چشم هایش ورم كرده و قرمز بود. هفت هشت كیلومتر توى خاك عراق مى رفتیم تا به سه راه شهادت برسیم و مشغول كار تفحص شویم. توى این مسیر زیارت عاشورا را مى خواندیم; ممنوع كرد. وقتى هم شهیدى پیدا مى كردیم، مى بوسیدمش و با او درد و دل مى كردیم. مى گفت: حرام است. براى این كه ما را آزار بدهد. با سرنیزه جمجمه شهدا را بالا مى آورد و حرف هاى توهین آمیز مى زد. یك روز، از حد گذراند و به یك شهید توهین كرد. وقتى آمدیم توى خاك خودمان، از شدت ناراحتى بغض كرده بودیم. من و مجید شروع كردیم به گریه كردن. یاد عملیات كربلاى پنج افتادم كه قرار بود رمز عملیات «لاحول و لا قوه الا بالله العلى العظیم» باشد كه شهید حاج حسین خرازى گفت: ما درد كربلاى چهار را چشیدیم. پس بیایید رمیز عملیات را «یا زهرا» بگذاریم. نام بى بى كلید قفل هاى بسته است.

به مجید گفتم: «بیا متوسل شویم به حضرت زهرا(س) كه شر این فاسد كم شود یا یك بلایى سرش بیاید ...» متوسل شدیم.

فرداى آن روز، مثل همیشه، ساعت هفت، وارد خاك عراق شدیم. عجیب بود; آن روز براى اولین بار، عبدالامیر بوى مشروب نمى داد. گفت: «امروز مى خواهم شما را یك جاى خوبى ببرم; به ساترالموت (خاكریز مرگ)». اعتنا نكردم. اصرار كرد، قسم خورد، گفت: «حاجى! والله قسم كه خودم اینجا آدم كشتم». به مجید پازوكى گفتم: «تا ساعت دو كار مى كنیم و از ساعت دو تا چهار هم به جایى مى رویم كه عبدالامیر گفت.» آنجایى كه عبدالامیر مى گفت، یك خاكریز بلند بود. اولین بیل را كه زدیم یك شهید پیدا شد.

پیكر، سالم بود. یك كارت شناسایى عكس دار و یك مسواك تاشو داخل جیبش بود. با مسواك خودش خاك صورتش را كنار زدم. عكس با صورتش قابل تطبیق بود. راحت مى شد فهمید كه تازه محاسنش درآمده و هنوز هفده سال را پر نكرده بود. مشغول كار خودمان بودیم كه متوجه شدیم عبدالامیر به صورت تشهد نماز، دو زانو نشسته و به كف پاى شهید دست مى كشید و به صورت خود مى مالید. سرش داد كشیدم كه: «حرام، عبدالامیر. تو كه مى گفتمى حرام است!» گفت: نه، این از اولیاء الله است!».

از آن روز به بعد، عبدالامیر با ما زیارت عاشورا مى خواند!

شهید کشوری

جذبه ایمان

در تابستان 1358 اوایل پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی ، من و همسرم به قصد تبلیغ عازم شهر كرمانشاه شدیم و قرار شد در چند محل برنامه تبلیغی و آموزشی قرآن كریم داشته باشیم كه یكی از این محلها پایگاه هوانیروز بود .

به همت شهید كشوری و دیگر برادران مذهبی برنامه ای در پایگاه تشكیل شد كه شركت كنندگان در جلسات را خواهران و خانواده های كاركنان هوانیروز تشكیل می دادند . به جهت دوری پایگاه از شهر كرمانشاه به تنهایی نمی توانستم این مسیر را طی كنم و به همین جهت شهید كشوری خود مسئولیت ایاب و ذهاب را برعهده گرفتند . مسیر منزل ما تا هوانیروز تقریباً طولانی بود و ایشان از این فرصت استفاده نموده و راجع به مطالب مختلف صحبت می كردند ، و هنوز حركات دستش را فراموش نكرده ام كه با شور و اشتیاق فراوان تكان داده و می گفت : خواهر ! همه برای حفظ و نشر اسلام تلاش كنیم و شما نیز نهایت تلاش خود را به كار برید و مردم را با اسلام آشنا كنید ، ما آزادی و پیروزیمان را مدیون دین عزیز اسلام و رهبری امام هستیم . همه باید سعی كنیم تا آثار سوء دوران ستم شاهی را از بین ببریم

نقل از خواهر كشانی از حوزه علمیه

ثمره ی خلوص

صداقت و خلوص رزمندگان اسلام زمینه های جلوه عنایات معصومین را بر این صفا و ارادت و جهاد در راه خدا مهیا می ساخت. پس از والفجر مقدماتی شهید الیاس حامدی از رادیو عراق پیام اسیری از رزمندگان اندیمشكی را می شنود كه با شماره ای خواستار تماس با خانواده اش می شود.

ظاهراً رزمنده، راننده آمبولانس بوده و نگران از بی خبری خانواده اش. شهید حامدی از من خواست تا با هم علیرغم فاصله زیاد مقرمان، تا اندیمشك به آنجا برویم و پیغامش را برسانیم. چون راه دور بود یك شب رفتن ما، عقب افتاد. خود شهید می گفت:« خواب دیدم دو سید جلیل القدر به من می گویند چرا نرفتید به خانواده ی آن آزاده اطلاع بدهید؟ او بچه ای به نام عباس دارد كه امشب سخت بی تابی می كند. ضمنا تلفن آن اسیر غلط است این شماره را بگیرید.»

صبح فردا دو نفری راهی اندیمشك شدیم. تلفنی كه اسیر داده بود گرفتیم،‌ كسی جواب نمی داد. تلفنی كه در خواب گرفته بود را گرفتیم، مردی با لهجه ی عربی پاسخ داد بعد از معرفی و توضیح مختصر به نشانی آنها رفتیم. با تعجب از این كه ما او را نمی شناختیم، وقتی گفتیم فرزند ایشان عباس نام دارد و دیشب هم خیلی گریه و بیقراری می كرد بر حیرتشان افزوده شد خصوصا وقتی فهمید با عنایات الهی به آنجا رسیده ایم،‌ برخاست. شهید حامدی را غرق بوسه كرد و گفت:«‌به خدا قسم شما پاسدار واقعی و یار امام زمان هستید.»

شهید بزرگوار الیاس حامدی اهل منطقه پل سفید مازندران به آرزوی خود كه مفقود الاثر شدن بود رسید و پس از سال ها هدیه عزیزان گروه تفحص برای خانواده منتظرش پاره هایی از نور به شكل قطعاتی از استخوان های پیكرش بود.

 راوی:‌ قلی هادوی

  


 

مطالب مرتبط:

خاک و خاطره(2)

خاک و خاطره(1)

UserName