• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1386/07/29
  • تاريخ :

زیبایی رنج !

زیبایی رنج !

تو را دیدم. نیمی از تو پنهان در تاریکی، گم بود و نیمی دیگر در روشنی می درخشید. از نگاهت نترسیدم. سایه ی بلندت مرا نلرزاند. از رو به رو شدن با تو پا پس نکشیدم. با هر قدمی که به سمتم برمی داشتی به تو نزدیک تر شدم و هر چه به تو نزدیک تر می شدم، سایه ی بلند تو کوتاه می شد. گرم و سوزان بودی، وقتی که از دورتر به تو نگاه می کردم. ولی وقتی در آغوشت گرفتم، مثل نسیم سحرگاه خنک و سبک بودی. آن جا در حوالی تردیدها و ترس ها، غیرقابل نفوذ بودی. سخت و سنگین. اما این جا در حوالی روز، زیرآفتاب درخشان واقعیت ها، شفاف و جذاب بودی، وقتی به عمق چشمهایت خیره شدم. در وقت ملاقات با خودم، در ساعت حضور، زیبایی و شکوه اراده ام را دیدم، زمانی که با شهامت به میعادگاه دیدار تو آمدم. در ظلمت بی سو، چون سرو ایستاده بودی! در خاموشی سکوت منتظر فرو رفتم، اما غرق نشدم. هیبت حضور تو، مرا بزرگ تر می کرد. کسی در اعماق وجود، فرمان می داد پیش برو. با ترس هایت رو به رو شو. آن چه می خواهی آن سوی ترس هاست.

 

در تمام مسیر، دستی مددکارم بود. نور امید ی دلم را گرم می کرد. به روشنی سلام کردم. به نور، که شکل نگاه خدا بود خیره شدم و باز پیش رفتم.

 

اولین لایه ها مثل پوسته ی سخت زمین نفوذناپذیر می نمود. حتی یک لحظه تصور نکردم که این لایه ها سخت و دشوارند، همواره به خودم نوید می دادم، عبور کن. این صخره بزرگ روبردار. وقتی نفس کم کم کوتاه می شد، بیشتر و بیشتر می کندم. گاهی فکری مثل مگسی مزاحم، وزوزکنان مرا از پیش رفتن منع می کرد. تصوراتی از این حال، که تا کی باید جست و جو کرد؟ تا کی باید رفت؟ پس ساحل امن کجاست؟ تا کجا باید در این ویرانه ها به دنبال گنج رفت؟ به صداهای مزاحم گوش می کردم و بعد فرصت می دادم که از ذهنم عبور کنند و آن ها چه آسوده می گذشتند چرا که این افکار هیچ ریشه ای نداشتند و همه قدرت و قوه ی خود را از باور من می گرفتند. وقتی باور نمی کردم، محو می شدند و هیچ اثری از آن ها بر جای نمی ماند.

 

آن وقت نوایی روح بخش از اعماق وجودم به گوش می رسید. شوقی مرا پیش می برد و در گوش جانم نجوا می کرد، تو فراتر و بالاتر از هر رنجی. گنج تو در دل توست. فقط یک گام دیگر بردار، یک گام دیگر. نه به چپ، نه به راست. روبه رو را نگاه کن. روی آن چه می بینی تمرکز کن و پیش برو، و من پیش می رفتم. زمین ترک برداشت لایه دوم نرم شده بود. اما حجم خاک های تیره سنگین بود. باز افکار تیره، نگاهم را کدر می کرد و من باز اجازه می دادم این سایه ها از برابر چشم هایم عبور کنند و آن ها باز چه آسان عبور می کردند.

 

دست هایم چه مصمم خاک نرم را پس می زدند. نمی دانستم در انتظار چه چیزی هستم. اما یقین داشتم بعد از هر سختی، آسودگی خواهد بود. بعد از تاریکی، روز منتظر من است. گاهی در مسیر کندوکاو، دلم می گرفت. به آسمان آبی نگاه می کردم. همیشه آسمان با چشم های مهربانش امیدوارم می کرد. گاهی عبور پرنده ای در مسیر باد، روح خسته ام را به جنبش تشویق می کرد. گاهی حرکت ابری سپید، طرح دل تنگی ام را با خود می برد.

 

آسمان همه ی نگاهش را به من دوخته بود. قوت می گرفتم و دوباره زمین را می کندم.

 

کمی مانده به یاس و افسردگی، حرکتم را تندتر می کردم. انگار روحم می دانست که رمز موفقیت در حرکت مدام و پیوسته، به سمت هدفی مشخص و روشنه!

 

نمی دانم چه مدت گذشت تا آن روزی که عاقبت روح عریان چشمه ای، انگشتانم را لمس کرد. پوست دستم را نوازش کرد و بر سر انگشتانم بوسه ها زد. وقتی عطش سوزناکم در چشمه ی زلال سیراب می شد، صدای هلهله شادی در من می رقصید. پیروزی چه شیرین بود. ماه در چشمه آبتنی می کرد. زمین و آسمان یکی شدند و من مثل میوه ای بر درخت، تب تند رسیدن داشتم.

 

آن جا بود که تو را دیدم. رنج، تو زیبایی! لذت عبور از مسیر سخت تو همه لحظه های بودنم را جان دار می کرد. طعم شیرینی، بعد از چشیدن تلخی احساس می شد. سپیدی بعد از گذر از سیاهی دیده می شد. شادی بعد از پرده برداری ازغم، ظاهر می شد و تو ای رنج، مفهوم همه دقیقه های لذت و شادی و رضایت بودی.

 

هسته شیرین تو، بعد ازشکستن پوسته ی سخت تو چشیده می شود. شهد وصال تو، بعد از چله نشینی، در فراق ممکن می شود. رنج، گنج تو را در صبر و تلاش یافتم.

 

به چه خیره شدی؟! منتظر چه کسی هستی، چه تصوری مثل کوه مانع عبور توست؟ چه توهمی مثل گره در کار توست؟ چه مشکلی مثل پرده مقابل نگاه توست؟ چه احساسی مثل گرفتاری، مبتلای توست؟

 

هر چه که باشد، از هر جنس و رنگی، فقط با تصمیم تو، اراده ی تو و قصد تو می تونه به یک امکان برای بودن و شدن تبدیل بشه. این گرفتاری که حالا بهش قفل شدی می تونه با خواست تو به لحظه ی عبور تو از رنج و دیدار تو با گنج حضور تو طراحی بشه.

اگر بپذیری که اقتدار هر عملی در نقطه ی شروع  اون عمل قرار داره، همه نیروهای پراکنده ات را روی هدف و خواست خودت متمرکز می کنی و فقط پیش می ری. گام به گام.

تا کی برای گذر از فقر، با تنگدستی و کوته بینی بیعت می کنی؟ کافیه طرحی نو بزنی و از همین لحظه فکرت را غنی کنی. خودت را شایسته و سرور کاینات ببینی. همین نگاه تو را پیش می بره و به قدم هات جهت می ده.

 

آسمون می باره. ولی نه به فرمان تو، به قانون طبیعت. به نظمی که هماهنگی را ایجاد می کنه. به شرایط و وقت جمع شدن و شکل گرفتن قواعد باریدن.

 

تو مجری طرح های خلاق خدایی! اندیشه آفریننده ای، تو قدم های اراده ای. در مسیر پرتلاطم زندگی، نترس از رنج بردن، عرق کردن، تلاش و پیگیر شدن. اگر تشنه ی رسیدن باشی حتی در تاریکی شب، بوی آب، تو را هدایت می کنه و با چشم های بسته هم می تونی به سرچشمه برسی. رنج، مثل صدای پای آب در دل تاریکی می مونه. رنج مثل سایه ی درختی در کویره. مثل عطش یک جوینده به دنبال دریا می مونه. رنج راهنمای مسیر تو در زندگیه. محرکی برای حساس شدن روحه. هیچ گنجی بی رنج کشف نمی شه. گنج بی رنج، ارج نداره. بی مزه است زود از یاد می ره. پایدار نیست. هر هدفی که در زندگی دنبال می کنی، مثل نقشه ی گنج، برای رسیدن تو به رویاهاته. در این وادی، رنج هدایتگر توست و تو با رنج می تونی خودت را اثبات کنی. وقتی از تلاطم ها عبور کردی، صخره ها را شکافتی، از کوه ها بالا رفتی و بال و پر گشودی، وقتی به اوج رسیدی یادت هست که رنج زیبا بود. عبور از پرده های زیر و بمش، چه نغمه های دل انگیزی ساخت. گذر از فراز و فرودهاش چه سرزمین پر رمز و رازی را برات آشکار کرد. چه قفل هایی را که باز کرد.

 

پس رنج، فرصتی برای حساس شدن و کشف توانایی های توست. رنج، امکانی برای لذت بردن از نعمت های واقعی توست. رنج بهانه ای برای بیداری حواس و خلاقیت توست. وقتی در اعماق دریای زندگی غوطه وری، به راه نجات فکر کن. راهی که فقط تو اونو کشف می کنی. به خودت ایمان داشته باش. در عمق تارکی شب، اگر صدای ضربه های چکشی را بر تن صخره های سخت شنیدی، نترس. کسی هست که با اقتدار به دیدار رنج هاش می ره تا از دست های پر برکتش، گنج وجودش را هدیه بگیره. کسی که از سختی نمی ترسه و می دونه پس از هر دشواری، آسانی هست. کسی که هیچ فکری اونو از رفتن به سمت خواست و هدفش محروم نمی کنه. کسی که مسوول بودن خودشه. کسی که می تونه در یک حوض کوچک هم، مروارید صید کنه. کسی که مثل هیچ کس نیست. من او را دیدم، شبیه تو بود.

 

منبع :موفقیت -  با تغییر و تلخیص

 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName