• تعداد بازديد :
  • جمعه 1386/07/27
  • تاريخ :

پادشاهی بر خود

بقراط

آورده اند که چون کار بقراط حکیم در حکمت بالا گرفت و حکمت خود در بسیط عالم بسط کرد، عزلت اختیار کرد، و در غاری تنها بنشست و روزگار می گذرانید تا پادشاه وقت را علتی پدید آمد و طبیبان از معالجت آن فرو ماندند. پس رسولی به بقراط فرستاد و او را بخواند. بقراط امتناع نمود و نیامد. وزیر او برفت تا مگر به قول او بیاید. چون برفت او را دید در غاری مقام کرده و لباس خود از گیاه ساخته. وزیر او را استدعا کرد. بقراط گفت: من از سر مخالطت مردمان برخاسته ام، عزلت اختیار کرده ام و از این پس گرد پادشاهان نخواهم گشت. هر چند جهد نمود، بقراط به وی التفات نکرد. وزیر برنجید و گفت: اگر تو خدمت ملک توانستی کرد، تو را گیاه نبایستی خورد. بقراط بخندید و گفت: اگر تو گیاه توانستی خورد، خدمت سلطان نبایستی کرد. این کلمه جان حکمت و جان موعظه است؛ که هر که بر خود پادشاه تواند بود، او را بندگی کردن پادشاهان عار آید.

UserName